روي درخت بيدمجنون، کنارشاخه وبرگهاي لرزان
روبه شب نشسته ام،مثل شاخه هاي نازک بيددرهجوم
بادم..بادي که افکارکلاغ سياه دلم رابسوي توميکشاند
به مرورلحظه هاي باتوبودن،بي توبودن،درهجوم بادم.
درهجوم باد خاطرات تو،درخودميشکنم بي تو...
با پرسياه خود با مرکب خونين رنگ دلم ...
توي دفتر سياه روزگارم مي نويسم برايت که
دوستت دارم
توي دفترسياه شب باجوهراشکم برايت مينويسم انتظار
مينويسم انتظار،قصه اي هميشه تلخست،قصه اي که
کودک دلم با صداي لاي لاي نرم اوبخواب ميرود،به
خواب ميروم تا در رويايم.درخواب تورا ببينم،که کنارمي
بخواب ميروم تانفسهاي راازفرسنگها دوربر روي تن
رنجورم حس کنم،واي کاش خواب به چشمانم ميآمد...
افسوس،افسوس،جويبارلحظه هاي عمرم درمسيرانتظار
بيقراروشتابان ميرودودراين رفتن روح مرابه وادي
نيستي هدايت ميکند...
نمي دانم باز باد خواهد وزيد...نمي دانم آيا باز باد همراه
خود عطر نفسهايت رابه همراه ميآورد؟؟؟ نميدانم...
نميداني برمنو کلاغ سياه دلم چه ميگذرد ...نمي داني
نمي داني زندگيم را با يک نفس تو مبادله ميکنم...
بهشت را بايک نفس تو معاوضه ميکنم...
روزگارم بي تو وعطر نفسهايت هيچ ست هيچ...
بگذار انگشتانت را ميان انگشتانم تا که دوريت را
بيشتر از اين حس نکنم بگذار ترس رفتنت رااز وجود
خود بيرون کنم...بگذار عطر نفسهايت را به روي لبهاي
ترک خورده ام حس کنم ...بگذار تا بعد از شبهاي شوم
تنهايي شبي آسود در کنارت آرام گيرم...
ولي افسوس ...لاله عزيزم ...افسوس...لبانت قصه جداي
را زمزمه ميکند...
کاش قبل از مرگم نوشدارويت را مي نوشيدم
افسوس...