از وقتي به خودم اومدم وحس کردم که
معناي زندگي رو فهميدم ميترسيدم از تنهاي
از اومدن زمستون،از شکستن ساقه م...
چيزي که بارها وبارها تجربه کردم
حس ميکردم اينبار کارم تمومه وامسال
سال آخره ديگه،مطمئن بودم بهاررو
نميبينم،آب شدن برفا نميبينم،برگشتن
پرستوهارونميبينم....
يه روزهواابري بودآسمون قرمزشد
سرد سرد بود مطمئن بودم که برف
مياد،ازشدت سرما تمام وجودم کرخت
شده بود،يه لحظه حس کردم که بدنم داره
سوزن سوزن ميشه،آره خودش بود
برف شروع شده بود،ديگه آخرش بود
باحسرت تمام دوروبرمونگاه کردم
تنهاچيزي که آرومم ميکردفکر کردن
به خاطرات گذشته بود روازيي که با
کلاغي داشتم.روزاي که منو به منقارش
ميگرفت وميبردتوي آسمون به اوج.....
کم کم ديگه ذهن و فکرم هم داشت از
کار مي افتاد،که حس کردم ديگه سنگيني
وجودبرف ازوجودم برداشته شده......
چشمامو بازکردم اول تار ميديدم
ولي بعد ديدمش...کلاغ خودم بود
اومده بود پيشم...خواب ميديدم؟؟؟
نه خودش بود...بالهاشواز هم بازکرد...
اومد نزديکم ...بالهاشوگرفت دور وبرمن
من رو محصور کرد توي دايره بالهاش وسرش
روگذاشت روي سرم،گرم شدم...ترس از وجودم
دورشد...ديگه تنها نبودم،ديگه سردم نبود
اما کلاغم داشت خوابش ميبرد هرچي
باهاش حرف ميزدم جوابمو نمي داد
ازش خواهش کردم که بره،بره به آشيونه گرمش
ولي گوش نمي داد...آخه کلاغي من هميشه
کله شق بود ...ديگه جوابمو نمي داد ومن اينقدر
گريه کردم تا خوابم برد ،يه موقع بيدارشدم ديدم
برفا آب شدن و خورشيد به همه جا گرمي داده
من باز طعم شيرين زندگي رو چشيد م اما...
اما کلاغي من کجا بود!!!؟؟؟؟ نميديدمش
هميشه اون اولين کسي بود که مي آمد سراغم
ولي حالا نبود ، همه چيز يادم اومد........
از اون روزبود که ديگه نخواستم زنده بمونم
ديگه نخواستم بهارو ببينم ، کم کم پژمرده شدم
ديگه رنگم قزمز نبود ،رنگ پراي کلاغمو به
خودم گرفتم وتنها شدم ، از اون روز بود که
لاله سياه معني گرفتم...لاله سياه رنگي که بالاتر
از اون نيست رنگي که هميشه توي اوجه
مثل کلاغ سياه من...