![]() | ![]() |
به همين سادگي رفتي بي خداحافظ عزيزم
سهم تو شد روز تازه سهم من شد اشکــــــــــــــــ که بريزم
به همين سادگي کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزيزتر از چشامي
هر جا هستي خوب خوش باش
تا ابد بغوض صدامي تورو محض لحظه هامون نشه
باورت يه وقتي که
دوست ندارمــــــــاينو به خدا گفتم به سختي من اگه دوست نداشتم پاي غم هات
نمي موندم واست اين همه ترانه از ته دلم نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم واس اين بود که مي ديدم
داري آب ميشي مي ميري اينو از همه شنيدم دارم از دوريت
مي ميرمـــــــــــــــــــــــتا کنار من نسوزي از دلم نمي ري عمرم نفسامي که هنوزي تو رو محض خيرهامون
نشه باورت يه وقتي که دوست ندارمــــــــ
اينو به
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا گفتم به سختيتو که تنها نمي موني من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما
دستامورهــــــــــا کندست تو اول عشقه بسپارش به آخرين مرد مردي که پشت يه ديوار واسه چشمات
گريـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
مي کرد .. 
به يادت هست روزي را
که من با کوله باري از حقيقت امدم سويت
به من گفتي دلت از دردهاي کهنه لبريز است
و من گشتم پرستار دل تنگت
يادت هست؟
و بعدي چند مي گفتي
تو را ديگر نمي خواهم
تو هرگز اشکهايم را نمي ديدي
به قلب ساده و بي کينه و پاکم
چه بي رحمانه خنديدي
برو هرجا که مي خواهي
بمان با هر که مي ماني
ولي نفرين من روزي
تو را چون قاصدک بر باد خواهد داد

وقتي که ساز صداقتت هميشه بي صداست
وقتي يک بار نشد تا سر حرفات بموني
نتونستي قدر عشق بي ريا رو بدوني
نمي تونم ، نمي خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم
نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنم
اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارم
ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنم
صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنه

روزی که دلت به پیش من بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد کفشان مرا جفت نمودی که برو
درغگو تو به من و عشقم خیانت کردی

آدمک آخر دنياست بخند ![]()
آدمک مرگ همين جاست بخند ![]()
آن خدايي که بزرگش خواندي ![]()
به خدا مثل تو تنهاست بخند ![]()
دست خطي که تو را عاشق کرد ![]()
شوخي کاغذي ماست بخند ![]()
فکر کن درد تو ارزشمند است ![]()
فکر کن گريه چه زيباست بخند ![]()
اين سينه که کينه ٬ پينه بسته است در آن ***** بوم شب مرگ من٬ نشسته است در آن![]()
قلبي است که سنگ بسته برگور اميد ***** سنگي است که عشق من شکسته است در آن![]()
شراب آب!!...![]()
گفتم که چيست٬ فرق ميان٬ شراب و آب...کاين يک٬ کند خنک دل و آن يک کند کباب...![]()
گفتا:که آب خنده ي عشق است در سرشک...ليکن شراب٬ نقش سرشک است در سراب..!!!![]()
غم...![]()
غم را نازم هميشه در خانه ماست ***** همراه نهار و شام و صبهانه ماست![]()
مهمان غريبه نيست بيرون برود ***** او ساقي ما٬ صفاي ميخانه ماست![]()
هست و نيست...![]()
از باده ي <نيست> سر خوشم٬ سر خوش و مست***بيزارم و دلشکسته٬ از هر چه که <هست>![]()
من <هست>به<نيست>دادم٬ افسوس که >نيست< *** در حسرت<هست>پشت من پاک شکست![]()
هوس...!!!
بادست هوس٬ دريغ!...تاشد پشتم!... ***** در مظهر عشق٬ وا شد آخر مشتم !!!...![]()
آنقدر هوس به مغز کامم کوبيد: ***** تا در شب کام٬ عشق خود را کشتم....![]()
سرشک...![]()
پرسيدم از سرشک٬ که سر چشم ات کجاست؟ ***** ناليد و گفت:<سر> ز کجا<چشمه>از کجاست؟![]()
لبخند لب نديده ي قلبم که پيش عشق: *****هر وقت دم از خنده زدم٬ گفت:نا بجاست!!!...![]()
سر نوشت و سر گذشت...![]()
سرنوشتي مبهم ********** سر گذشتي مرموز![]()
سرنوشتي از من ********** سر گذشت از اوست![]()
ولي هزاز افسوس ********** آخ هزار افسوس![]()
که سرنوشت من ********** سر گذشت اوست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

غـــــــــــم دل با که بگويم که مرا يارى نيست
جز تـــــــــو اى روحِ روان، هيچ مددکارى نيست ![]()
غم عشق تو به جان است و نگويم به کسى ![]()
که در اين بــــــــاديه غمزده، غمخوارى نيست ![]()
راز دل را نتوانــــــــــــــــــم به کسـى بگشايم ![]()
که در اين ديــــــــــــر مغان رازنگهدارى نيست ![]()
ساقى، از ساغـــــر لبـــــريز ز مـــى دم بـربند ![]()
که در اين ميکـــــده مىزده، هشيارى نيست ![]()
درد من، عشق تــــــو و بستر من؛ بستر مرگ ![]()
جز تواَم هيچ طبيببــــــى و پــــــرستارى نيست ![]()
لطف کن، لطف و گـــــــذر کن به سر بـــالينم ![]()
که به بيمــــــــــارى من جان تو، بيمارى نيست ![]()
قلـــــــــم ســـــرخ کشم بر ورق دفتر خويش ![]()
هان که در عشق من و حُسن تو، گفتارى نيست ![]()
غروب دلگير جمعه است
جمعه
جمعه
زير لب تکرار مي کنم
هرروز برايم جمعه شده
و هر غروب برايم غروبي دلگيرتر
رنگين کماني از احساسات غليان شده
و نه چندان ناب
از روي قلبم به مغزم پلي مي زنند
و تمام وجودم را در بر مي گيرد
گمان ميکنم در تنگنا افتاده ام
و يا اين حصار رنگين کماني
جايي براي من باقي نگذاشته
به کلمات مي انديشم
به بزرگي و کوچيکشان
هر کلمه درهوايي باراني چقدر به نظر با شکوه و عفيف جلوه مي کند
و باز همان کلام درهواي گرفته و خفقان آور چقدر تهوع آور است !
نميدانم
قلبم خاليست
يا مغزم تهي !
اين دو يار
- عقل و عشق را مي گويم -
تنها ياران همراه نامناسب و ناهماهنگ اين جهانند
زوجي که مجبورند زوج بمانند
تا همه چيز بر قاعده و اصول و نظم و عدل و هزار کلمه نامفهوم ديگر
بر روال درست خود پيش رود
تا برسد به آنجايي که نه من ميدانم کجاست
نه اين زوج !
گاهي که در بين مردم شهرم قدم مي زنم
تنها يک چيز به تحيرم وا مي دارد
نه غرق فلسفه هاي زيبايي شناسي مي شوم
و نه مات در خلقت بي مانند خداوند مي مانم
و نه از بقاياي باقي مانده روح خداوند در زمين جا مي خورم
و نه حتي از نشانه هاي بي نشانش مسرور مي گردم
شايد زماني اينها ما را مبهوت شگفتي مي کرد
شايد زماني تدبر در آيه هاي پرفروغ
نتيجه اي جز صحيهه ي مرگ بار به دنبال نداشت
اما چه مي شود کرد ، آخرالزمان است ديگر !
نه من و نه حتي شعورمندان عصر من
تره هم براي اين حرفا خورد نمي کنند
البته شايد به بهاي گزافي ، به نرخ روزي ،
براي خوشامد گويي سرآمداني
و يا شايد براي شناساندن دين خاتمي
و يا دعوت به مدينه فاضله ي نديده اي
و هزار ياي ديگر ...
قلم فرسايي و سخنراني ومدحت سرايي کنند
ولي کو گوشي که مستمع باشد
کو قلبي که عامل
و کو فهمي که فهميده ؟
همه و همه در نظرم سراب است
و تنها چيزي که مرا به تحير مي دارد
اين است :
در زير فشار اين اندوه آخرالزماني
در لابه لاي نفس هاي به شماره افتاده اي اين جماعت
در برهوت بي ديني و بي هويتي و بي اعتقادي
و در خروش سيل ويرانگر تجدد و تجمل و تمدن
چيست که
اين جانور دو پا را سرپا نگه داشته ؟
آن چه نور اميدي است که
که زن را وا مي دارد
با طلوع نزده خورشيد
از مامني که جايگاه حقيقي اوست
بيرون زند و دراين جنگل وحشي رها شود
تا او هم حقوقش رعايت ، با مردش متساوي گردد؟
و نه بعد ازرهايي از بند زندگي زناشويي و نه حتي پيمودن تنهايي ثانيه هاي عمر
هرگز او را به اين فکر نمي اندازد که اين نقش الهي را خوب ايفا نکرده و حق الله را رعايت نفرموده است ؟!
اين کدامين دريچه ي اميدي است
که مرد را وا مي دارد
براي يافتن لقمه ناني دراين سنگ فرش هاي خاکستري طي طريق کند
و تن خسته و روح رنجور و اعصاب پاشيده و زبان تلخ و نگاه غضب آلودش را به آشيانه بازگرداند
و شامگاه و مسا و صبحگاهش تنها گردش عقربه ساعتي خسته باشد
و گاه روزها و ماهها و بل سالها از ياد ببرد که اين اوقات حق الله بوده و او تضييع کرده است ؟!
چه جاذبه و کششي است که
فرزندان ما را وا مي دارد
تا هرچيزي را بخوانند و ببيند و گوش کنند و بچشند و تجربه کنند
و در آخر
نه علم بشري ره آورد دوستان غربي با آن مدرک شيک و با کلاسش
و نه آن جذابيت هاي خيره کننده ي تظاهرات دنيوي با آن آسمان خراش هاي متزلزلش
و نه آن آوازهاي دهل کذب آرامش دهنده با آن مضامين به ظاهرعرفانيش
و نه آن طعام هاي تازه روييده شده از دل اين کره خاکي با آن آثار خلسه آورش
و نه حتي آن عشق هاي مجازي و غير مجازي با آن حوري و حوريه هاي نانجيبش
هيچ کدام ارضاي کننده روح تشنه و سرگردانشان نباشد
و تنها پاک کردن صورت مسئله و قتل نفس را مشکل گشاي آزادي روح خود بدانند؟
جاني که در دست او نيست بل در دست « اوست »
و هرگز به عقل نداشته شان هم خطور نمي کند که باز هم به حقوق حق الله تجاوزکردند ؟!
اين آخرالزماني ها
با اين سرعت و شتاب به کجا مي روند ؟
عم يتسائلون ؟؟؟
در شگفتم و حيرت ...
خداوندا بر حيرتم بيفزاي
خداوندا قسمت مي دهم بر « والعصر »
که ما انسانهاي آخرالزماني در خسران و زيانيم
خداوندا قسمت مي دهم بر « العاديات »
که نفسهاي ما به شماره افتاده است
خداوندا قسمت مي دهم بر« نازعات »
که جان دادن ما سخت شده است
خداوندا قسمت مي دهم بر« طارق »
که نگهبانان ما ، با سختي مراقب ما هستند
خداوندا قسمت مي دهم بر « تين »
که اين شهرما ديگر امن و امان نيست
خداوندا قسمت مي دهم بر « مرسلات »
که حجت بر ما اتمام يافته
خداوندا قسمت مي دهم بر« والفجر»
که ما ترسان ازعقوبت سخت همچون اقوام ديگريم
خداوندا قسمت مي دهم بر « ليل »
که ما نيازمند تجلي آن نهاريم
خداوندا قسمت مي دهم بر« بروج »
که ما منتظر روز موعوديم
اي خدا
قسمت مي دهم بر قسم هاي ياد شده
که
« انما توعدن لواقع »
آنچه را که وعده دادي ، محقق کن
روزها پر از بغضم و شبها پر از اشک
چرخي مي زنم در کوچه هاي دلدادگي
به همه جا سر ميزنم و سراغ همه را مي گيرم
همه خوبند و سرگرم و مشغول
خدا رو شکر!
صله رحم ادا شد
لختي بر سکوي خانه اي مي نشينم
گرم است
عرق مي ريزم
مي انديشم :
به ...
به هستي هاي بر باد رفته !
به خاکساري هاي مغرورانه !
به ترس هاي بيچاره کننده !
به بي حرمتي هاي عيان شده !
به تقدس هاي از بين رفته !
به ايمان هاي آلوده شده !
به اسرارهاي فاش شده !
به بازارسياه هاي عاشقي !
به جا زدن هاي رسمي !
به وعده هاي پرمغز خيالي !
به محبت هاي پرشور دروغي !
به محرم هاي اسرار دل هاي سرراهي !
به عاشقي هاي عشق هاي زميني !
به نام داران بي نام استثنايي !
به دره هاي پر وحشت تنهايي!
به نور چشمي هاي چشم هاي نابينا !
به واژهاي لق لقه شده ي زبانها !
به زمزمه هاي کرکننده گوش ها !
به نفس هاي بريده بريده بي احساس ها !
به تپش هاي پر هوس قلبها !
به نازهاي نکشيده ي بي نيازها !
به ...
درب خانه باز مي شود
شب است و جايي را نمي بينم
نه مهتابي
نه چراغي !
صداي صاحب خانه را مي شنوم که مي پرسد :
غريبه چه مي خواهي ؟ اينجا جاي نشستن نيست
برو !
مي پرسم بروم ؟
کجا ؟
آواره اين ديارم ...
خسته ام
تشنه ام
سرپناهي مي خواهم
غذاي سيري
اجاق گرمي
سينه پرمهري
دست نوازشگري
محبت صادقانه اي
نور روشني
مي گويد : برخيز !
از پيچ اين کوچه که بگذري
مستقيم
دست راست
رو به آسمان
پله هايي سنگي را مي بيني
از آنها که بالا روي
نور را خواهي يافت
و اميد را
و همه آنچه که مي خواهي
مي ايستم !
تا چشم کار مي کند سياهي است
مي پرسم راه تاريک است
شمعي داريد ؟
ناگاه
صداي بسته شدن محکم دربي
شانه هايم را به لرزه در مي آورد
و باز
من مي مانم و تنهايي و سکوت و تاريکي
و اين راه رفتني ...
اي خداي اين زمين و آسمان
باري اي پروردگار مهربان
رب من ِ چندين سؤالت دارمت
که همه اندوه آن آزرده جان !
گو خدايا بر من آزرده جان
گر بر اين دنياي پست بي کران
چشم مي بستي به روي خلقتم
هم نمي دادي مرا اين جسم و جان !
گو که دنيا کور مي شد يا که کر ؟
يا که ناقص از وجودي بي ثمر ؟
گو اگر تقدير من خلقت نبود ِ
هان چه مي شد سر نوشت اين بشر؟
بار الاها خسته ام از زندگي
خسته ام از رنج اين دل مردگي
از تمام حس پر از عشق خود
در مقابل سردي و دل مردگي
خسته ام از اين وجود بي ثمر
تنگم از اين روز و شب دل خسته تر
آخر اين دنيا چه چيزي کسر داشت ؟
گر نبود اين خسته جان پر شرر ؟
آتش عشقي به دل افروختي
کز شرارش جان و دل را سوختي
بي نصيب از مهر او گر کرده اي ِ
پس چرا مهرش به قلبم دوختي؟
آه از اين سوداي خام و باز آه
خدايا هست آيا کس ز من هم بي پناه؟
دست بر درگاه تو هر روز و شب
دوختم با اشک و زاري بي پناه
گو گناهم چيست يا رب کين چنين
لحظه لحظه ِ گر بگيرد دل ِغمين
در گداز عشق ياري بي وفا
جان و تن را باز سوزم در کمين
خسته از آشفتگي هاي مدام
در کمند عشق ياري دل به دام
خدايا او بسوزد اين دل و هي بشکند
من ولي ِ در دست عشقش رام رام
واي بر من گر که کفرانت کنم
بر خدايي تو دشنامت کنم
واي بر من گر که خرده گيرمت
يا که ناشکري به انعامت کنم
من فقط مي خواستم از سوز دل
بر تو گويم چند حرفي درد و دل
تا که شايد لحظه اي راحت شود
خسته جانم از غم پر حجم دل
آه يا رب ! بنده ات نا شکر نيست
خود که آگاهي به قلبم کفر نيست
بي تو يا رب اين دل تنهاي من
بي پناه است ِ پس تو را ناشکر نيست .
/((%20اي%20کاش%20سرنوشت%20اشتباه%20مي%20نوشت%20))_files/r7u0cz.jpg)
تازگيا سفر مي ري
جاهاي پر خطر مي ري
بي سر صدا بدون من
تا ساحل خزر مي ري
بي وفا انصافت کجاس
رفتن و نازت مال
ماس
تازگيا امون مي دي
گل شدي ، دس تکون مي دي
يه جوري به غريبه ها
اداهاتو نشون مي دي
بي وفا انصافت کجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا ، دوري چقدر
ساکت و مغروري چقد
چه کم باهام حرف مي زني
راس راسي مجبوري چقدر
بي وفا انصافت کجاس
رفتن
و نازت مال ماس
تا

