خدايا! آموزگاران را ببخشاي ـ سه بار فرمود ـ و عمرشان را طولاني کن وکسب و کارشان را رونق بخش . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----11579---
بازديد امروز: ----9-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 31/4/1386 ساعت 1:12 صبح

خدايا : من گمشده

 


  ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام


هنگامي که مهر مي ورزيد نگوييد خدا در دل من است.بگوييد من در دل خدا هستم


 


 


 


 


لحظات شاد خدا را ستايش کن


و در لحظات سختي خدا را جستجو کن


و در لحظات آرامش خدا را مناجات کن


و در لحظات درد اور به خدا اعتماد کن


و در تمام لحظات خدا را شکر کن


 


 


 


 


محبوب دلم! ميشه امشب قدم به ويرانکده دلم بذارين ؟؟؟


آخه من گداي شمام ؛ گداي عشقتون ....


مولاي محبوبم! نمي دونستم فراقتون اينقد سخت و جانکاهه ؛


نمي دونستم ميشه نفس کشيد و زنده نبود .


ميشه زندگي کرد و گذر زمانو نفهميد ! ميشه بود ولي نبود !


ديگه نمي خوام از غصه بگم ؛ از درد ورنج جدايي ؛ از سوختن اما سکوت کردن


مي خوام دردامو از همه قايم کنم و فقط وفقط از تو بگم ؛


 از خوبيت ، از لذت وزيبايي عشقت ؛ از شيريني نگاه محبت آميزت


همون نگاهي که تمام وجودمو جذب خودش کرد !


همون نگاهي که لبريز محبت بود و يک دنيا عطوفت و مهربوني توش موج مي زد


واي که چقد لذت بخشه وقتي بعد اينهمه دلخوري وعتاب و ناراحتي ،


دوباره بهم لبخند بزني ، دوباره صدام بزني ، دوباره نيگام کني ....


چقدر خوشبختم ... چقدر سعادتمندم 


نميگم ممنونتم که يک دنيا ممنونتم مي خوام بگم دعا کن بتونم دلتو شاد کنم


اين از هزاربار ممنونتم گفتن ،هم بااارزشتره برام ...


دلم خيلي روشنه ؛ خيلي ؛  چون تو رو دارم همه خوبياي عالم يه جا جمع شدن تو يه روز مقدس


 خدا جون ! گداتونو  فراموش نمي کنين که ؟؟؟


قربونتون برم .... کوچيک شما الناز .


 


کوچيک که بودم هر وقت به آسمون نگاه مي کردم


مثل همه ميگفتم اون ستاره که پر نورتر مال من


ولي الان ديگه اونطور فکر نمي کنم


الان وقتي آسمونو نگاه مي کنم


دنبال کم نورترين ستاره مي گردم


چون فهميدم که پر نورترين ستاره


مال همه است و همه فقط اونو نگاه ميکنند


در حالي که هيچ کس کم نورترين رو نمي خواد


 


در خواب ديدم که با خدا مصاحبه ميکردم خدا از من پرسيد : دوست داري با من مصاحبه کني؟ پاسخ دادم اگر وقت داشته باشيد. خدا لبخندي زدو گفت : زمان من ابديست. خدا از من پرسيد : چه سوالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسی ؟


من سوال کردم چه چیز در انسانها شما را بیشتر متعجب میکند؟


جواب داد : اینکه از دوران کودکی خسته میشوند و عجله میکنند که زودتر بزرگ شوند و وقتی بزرگ شدند دوست دارند به دوران کودکی بازگردند.


اینکه سلامتی خود را ازدست میدهند تا پول بدست آورند سپس پول خود را خرج سلامتی از دست رفته اشان میکنند.


اینکه با نگرانی به آینده فکر میکنند و حال را کنار میگذرانند


اینکه به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند.


دست خدا مرا در دست فشرد و مدتی به سکوت گذشت...........


سپس من سوال کردم چه چیزهایی دوست دارید آنها بیاموزند؟


گفت : اینکه یاد بگیرند کسی را وادار نکنند که به آنها عشق ورزد بلکه خود واقع عشق ورزیدن قرار گیرند.


اینکه یاد بگیرند هیچ گاه خود را با دیگران مقایسه نکنند


اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.


اینکه یاد بگیرند رنجاندن خاطر عزیزانشان فقط چند لحظه زمان میبرد ولی سالیان سال طول میکشد تا زخم ها التیام یابد .


اینکه یاد بگیرند غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.


اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را دوست دارند ولی نمیتوانند احساستشان را بگویند.


اینکه یاد بگیرند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه خود را نیز ببخشند.


با افتادگی به خدا گفتم از وقتی که به من دادید متشکرم به عنوان پروردگار به بندگانت حرفی دارید که بزنید؟


خدا لبخندی زد و گفت :


فقط این را بدانند که من اینجا هستم .................. همیشه



چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم.


چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو صدا نمی زد چون امروز اطاعتش نکردیم.


چی می شد اگه خدا عشق ومحبتش رو از ما دریغ می کرد چرا که از محبت کردن به دیگران دریغ کردیم.


چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش رو از ما میگرفت چرا که امروز فرصت نکرده ایم اونرو بخونیم.


چی می شد اگه خدا در خونا اش رو می بست چون ما قلب های خود را بسته ایم.


چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی کرد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.


بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم وبذر خدا شناسی رو در قلبهای یکدیگر بکاریم


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 31/4/1386 ساعت 12:51 صبح

گنجشک و خدا



 روز ها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان


سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به آنها مي گفت:


"مي آيد !من تنها کسي هستم که غصه هايش را مي شنوم


و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد."


 و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.


فرشتگان چشم به نوک او دوختند... گنجشک هيچ نگفت و


خدا لب به سخن گشود و گفت:"با من بگو از آنچه سنگيني


سينه ي توست."


گنجشک گفت:" لانه ي کوچکي داشتم...آرامگاه


خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم


از من گرفتي.اين توفان بي موقع براي چه بود؟چه مي خواستي


لانه ي محقرم...کجاي دنيا را گرفته بود؟ سنگيني بغض راه


کلامش را بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد.فرشتگان


همه سر به زير انداختند.


خدا گفت:" خواب بودي ماري در راه لانه ات بود...باد را گفتم


تا لانه ات را واژگون کند...آنگاه تو از کمين مار پر گشودي...!"


 گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود.


 خدا گفت:"و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو


دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي."


اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در


درونش فرو ريخت.صداي گريه اش عرش خدا را پر کرد.



خدايا !


هميشه در ذهن من باش.


وقتي که از خواب بيدار مي شوم...


سراسر روز بر من بتاب.


بگذار هر دقيقه زماني باشدبراي همنشيني با تو.


نگذار فراموش کنم


در هر ساعت از اين که با من مانده اي و خواهي ماند


تا صداي من را بشنوي و به من پاسخ دهي...


شکر به جا آورم.


وقتي که شب مي رسد...


بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرام گيرد


بگذار که خوابم از امنيت و مهر تو اطمينان داشته باشد



به نام اوني که مي دونم الان داره منو ميبينه و از تمام رازهاي زندگي من باخبره


سلام... سلام به خداي خو بم به خداي مهربونم  و سلام به شما خو بين؟ خوب خدا رو شکر


سلام خدا جونم خوبي؟ منو که يادت نرفته؟ ميدونستم چو ن تو هيچوقت هيچکدوم از بنده هات


 يادت نمي ره خدايا دلم گرفته دلم واسه خودم تنگ شده چون خيلي وقته که يه سري به خودم


نزدم که ببينم چه کار ميکنم. ولی امروز میخوام یه کم باهات حرف بزنم بعدش هم یه سری به


خودم بزنم خدا جونم چند وقته که احساس میکنم دیگه دوستم نداری فکر میکنم باهام قهری


 و این بدترین چیز برای منه حالا خدا جونم واقعآ باهام قهری یا من اینجوری فکر میکنم.


خدا جونم یه چند وقتیه که دیگه از خودم بدم میاد یعنی با این کا ر هایی که میکنم


و دل تورو میشکنم دیگه خجالت میکشم سرم رو بذارم رو مهر و بگم خدایا منو ببخش


 دیگه خجالت می کشم دستامو رو به آسمون بلند کنم و بگم خدایا دستمو بگیر.


میدونی چیه خدا جونم یه جورایی از این کارایی که میکنم بدم میاد .


یعنی میدونم این کارها بدن اما نمیدونم چرا دوباره دنبالشون میرم.


شاید ایمانم ضعیفه یا شاید هم شیطون نمیذاره که دست از اون کار ها بکشم.


به هر حال هرچی هست تو منو ببخش به خاطر تمام بدی هام و به خاطر تمام کارهایی


 که انجام دادم و دلتو شکستم.دوباره توبه میکنم . خدا جونم هیچوقت تنهام نذار به قلبم بیا


و هیچوقت از قلبم بیرون نرو همیشه باهام باش . 


 فقط کمکم کن تا یه جوری از این مشکلات خلاص بشم پس منتظرم فراموشم نکنیا...


 دوستت دارم تا بینهایت


دلم برای خدا تنگ شده . ولی حالم خوب خوب است. احساس می کنم خدا با من است . حتی با اینکه سیاهکار ترین بنده اش هستم.


ولی خدا با من است. دوستش دارم. و همه امیدم برای حرکت خود خداست.


اگه خدا به لبه پرتگاه بردت بهش اعتماد کن ....چون یا دستت و می گیره ...یا پرواز کردن و نشونت می ده.


در پناه حق


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 30/4/1386 ساعت 11:0 عصر

قرارمون رو بال شب اونورپل بي عبور,کناررودي که ميره تا شهر نور. تو پيچ پس کوچه ها


 


 گلايه هاتو جا بزار, يادت نره بوسه هاتو همرات بيار .


 


...... وعده ما پشت مرز خاطره


...... قسم به چشمات چشام به راهه يادت نره


 


واسه جشن گريه هام شونه هاتو همرات بيار, تو کوله بارت کمي نوازش بزار. يه پيرهن ساده


 


از جنس مهربوني بپوش يه شال بافته از عشق بنداز رو دوش .


 


...... وعده ما پشت مرز خاطره


...... قسم به چشمات چشام به راهه يادت نره


 


به زير بارون انتظار , نشسته ام عمري بي قرار, تو راه اگه ديدي ابرارو به ابر تيره بگو


 


 نبار, به شهر خورشيد که ميرسي افتاب رو برام بدزد بيار .


 


به ابر تيره بگو نبار بگو نبار بگو نبار ....


 



يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه


 


چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت


 آروم زير لب بگي :



" گل من باغچه نو مبارک


 


تو که رو غصه هام خط مي کشيدي . منو ميگفتي به دنيا نميدي ...



نفهميدم تو اين اشفته بازار چي شد که



از دل تنگم بريدي


دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،


با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و


هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.


چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:


عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده


 


رسم زمونه :


تو چشم ميذاري و من قايم ميشم


و تو


به جاي من يکي ديگرو پيدا ميکني


 


 


غم را بر او گزيده مي بايد کرد


وز چاه طمع بريده مي بايد کرد


خون دل من ريخته ميخواهد يار


اين کار مرا به ديده مي بايد کرد


 


                                                                            آبي که از اين ديده چوخون مي ريزد


                                                                             خون است بيا ببين که چون مي ريزد


                                                                             پيداست که خون من چه برداشت کند


                                                                             دل مي خورد و ديده برون مي ريزد


 


 


 


                                              اي که دور از ياد مني


                                               با خبر باش دنياي مني


                                   شاديت،شادي من،غصه ات،غصه ي من


                                       قلب من خانه تو خانه ات قبله من


 


 


         


                           


                                   هر غنچه که گل گشت      دگر غنچه نگردد ...


ميگن آسمان هفت طبقه است . طبقه اول ناسوت ( اين دنيا ) طبقه دوم لاهوت , طبقه سوم 


 


ملکوت , طبقه چهارم ... , طبقه پنجم ... طبقه ششم ... و طبقه هفتم جبروت .


 


طبقه اخر که جبروت هست فقط مال خداست . ميگن فرشته هام اونجارو نديدن . فقط حضرت


 


 محمد و حضرت مولانا اونجا رفتن .


 


من وقتي مردم رفتم اون دنيا يه راست منو بي هيچ چون و چرا و بي هيچ سئوال جوابي ميبرن


 


آسمان هفتم . وقتی وارد میشم یه جای خیلی بزرگ و خیلی قشنگ و رویایی هست . همه جا


 


طلایی وهمه جا اینجوری دیلینگ دیلینگ برق میزنه . بعد خدا رو میبینم جلو روم رو یه تخت


 


سلطنتی بزرگ و خیلی قشنگ نشسته . خدا خیلی بزرگه ...


 


وقتی از در وارد میشم و خدا رو می بینم سرم رو میاندازم پائین . از خجالت . گناهی نکردم


 


که خجالت بکشم . فقط از بزرگیش و از اینکه منو افریده خجالت میکشم . از اینکه چقدر در


 


 مقابلش کوچیکم .


 


بعضی وقتام نگاهش میکنم . اونم به من نگاه می کنه . یه نگاه متفکرانه . نگاهی که توش هزار


 


 تا حرف هست . باز سرم رو میاندازم پائین . که بعد یهو صدام میکنه : الناز 


سرمو که بلند میکنم میبینم دستاشو باز کرده به طرفم ...


 


منم بدو بدو میدوم از تختش بالا میرم میپرم تو بغلش اونوقت های های میزنم زیر گریه .


 


خیلی دوسش دارم .


 


                            


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 30/4/1386 ساعت 10:42 عصر











ღ♥ღ من اينجا بس دلم تنگ استღ♥ღ


             فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد                                    



بگذار بگريم


من و بگذار بگريم


 بگذار در اين نيمه شب تار بگريم


در ماتم پژمردن گلهاي اميدم


 بگذار که چون ابر به گلزار بگريم


مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش


 بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم


 غمخوار من خسته بجز ديده ي من نيست


 بگذار به غمخواري خود زار بگريم


او رفت و اميد دل من دور شد از من


بگذار که در دوري دلدار بگريم


 در ورطه ي ديوانگي ام ميکشد اين عشق


 بگذار بر اين عاقبت تار بگريم


او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد


 بگذار بگريم من و بگذار بگريم


                                                        


      



يه پسرکوري تو اين دنيايه نامرد زندگي ميکرد .اين پسره يه دوست دختري داشت که عاشقه اون بود.پسره هميشه ميگفت : اگه من چشمامو داشتم وبينا بودم هميشه با اون ميموندم .يه روز يکي پيدا شد که به اون پسر چشماشو داد....وقتي که پسره بينا شد ديد که دوست دخترش کوره!!!!!بهش گفت:من ديگه تورو نميخوام ،برو..!!!دختره با ناراحتي رفت و يه لبخند بهش زد و گفت :مراقبه چشمايه من باش.............!!!


 




اگه تويه دنيا يه به اين بزرگي يکي هست که با ديدنش رنگ چهرت تغيير ميکنه،يا صدايه قلبت ابروت رو به تاراژ ميبره مهم نيست ماله تو باشه ! ! ! ! ..مهم اينه که : باشه.....نفس بکشه .....زندگي کنه.....ولي بديش همينه که يه حسرته هميشگي رو، رو دلت ميزاره....حسرتي که فقط اشک و آه ،آرام بخششه............


 



 



يکي داشت ويکي نداشت !


اوني که داشت تو بودي ،اوني که تورو نداشت من بودم..........


يکي خواست ويکي نخواست!


اوني که خواست تو بودي ،اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم........


يکي بود ،پس کي نبود!


اوني که بود تو بودي ،اوني که نبود من بودم........


يکي آورد ،يکي نياورد!


اوني که آورد تو بودي ،اوني که به جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم..........


يکي برد ،يکي نبرد!


اوني که برد تو بودي ،اوني که دل به تو باخت من بودم.........


 




    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 30/4/1386 ساعت 1:11 صبح

 

 



 Flower 


سبب منم که ميشکنم
اما حرفي نميزنم

اگه هيچ کس برام نموند

واسه اينه که سبب منم

کاشک بدوني ماتم دنيام

بي تو فقط گريه مي خوام

کي ميدونه اين حسرتها

چه کرده با روزو شبام

توي زندگيم يه دنيايي

يه کابوسم تو رويايي

يه پاييزم تو بهاري

من يه مرداب تو دريايي
از اين گريه چي ميدوني
نه دردمي نه درموني
به چه اميد مي خواهي باشي
که پيش دردام بموني
تو زندگيم يه دنيايي
يه کابوسم تو رويايي

يه پاييزم تو بهاري

من يه مرداب تو دريايي

سبب منم که ميشکنم



اما حرفي نميزنم
اگه هيچ کس برام نموند
واسه اينه که سبب منم


 



دلم گرفته است


دلم گرفته است


 


به ايوان مي روم و انگشتانم را


برپوست کشيده ي شب مي کشم


 


چراغهاي رابطه تاريکند


چراغهاي رابطه تاريکند


 


کسي مرا به آفتاب


معرفي نخواهد کرد


کسي مرا به مهماني گنجشک ها نخواهد برد


 


                          پرواز را به خاطر بسپار


                              پرنده مردني ست ...


 


 


امروز 79 روز از رفتن عزيزترين، مهربونترين ، و بهترين کسي که در زندگي من


وجود داشت مي گذره . نمي دونم چه جوري اين 79 روز و تحمل کردم و پشت سر گذاشتم ...


واقعا نمي دونم . فقط همين جوري گذشتن .....


امروز خيلي خيلي خيلي ... دلم براش تنگ شد. دلم گرفت. به خدا گفتم : چرا کساني که ما


عاشقشون هستیم رو از بین ما می بری ؟؟؟ آخه چرا ؟!!!!


مگه من چقدر تحمل دارم ؟چرا همیشه عزیزترها می رن ؟؟


من دیگه تنها شدم ،( البته خدای مهربونم هست ). اما اونی که من واقعا دوستش داشتم


و تنها تکیه گاه زندگی من (بعد از خدای مهربون ) بود، دیگه پیشم نیست ... 


و متاسفانه قدرش رو ندونستم ...


چه حیف ....


چه زود رفتی بابای خوبم ... خیلی زود دخترت رو تنها گذاشتی ...خیلی زود ....


 


                                        


        آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری ...


 


 


                                                پرواز را به خاطر بسپار


                                    پرنده مردنی ست.


 


 



از دست تو نیست ، دل من از گریه پره


مثه تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره


دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن


نباشی ، بی تو بازمی میرن و می ریزن بی تو هر دم می بارن


 


      تو تمام دنیامی، تو تمام حرفامی ،


       تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی


 


 یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون


داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون


اون ستاره همون چشمای تو ِ  توو آسمون


داره پرپر می زنه دلم واسه دیدن اون


 


       تو تمام دنیامی، تو تمام حرفامی ،


                تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی...


 


 



 



 


      آدم وقتی خاطراتش زیاد می شه ، دیوار اتاقش پر از عکس می شه ،


     ولی ،


        آدم دلش برای اون کسی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه


 


دلـــم گرفته آســـمون نمــی تونم گریه کنم    


         شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم              


انـــگاری کـــوه غصــه ها رو سینه ی من اومده     


          آخ داره بــــاورم مــــی شـــه خنده به مــا نیومده   


 دلـــم گرفته آســـمون از خودتم خسته تـرم   


          تـــــو روزگــــار بی کــــسی یه عـمره که دربه درم        


حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم   


          من واســــه آتیش زدن یــــه کوله بار شب بسـم      


دلم گرفته آسمون یه کم منو حــوصله کـــن