![]() | ![]() |
پسر به دخترگفت : دوستم داري ؟! اشک ازچشماي دختر جاري شد ، مي خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت : اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم . . . دختر سرشو پايين انداخت و گفت : ميدوني چيه . . . ؟ من دوستت ندارم ! من ... من بدجوري عاشقت شدم .
پسردستاي دخترو رها کرد و باقيافه اي غمگين از دختر جدا شد .
دختر فرياد زد : مگه دوستم نداري ؟؟ چرا داري ميري ؟
پسر جواب داد : چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم .
دخترگفت : فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنها باشه توي دنيا نمي مونه !!! تو که دوست نداري من بميرم هان ؟؟؟
پسرگفت : انقدر دوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي !!! چون ميگن عشق يه جورگناهه .
دختر : اماعشقم پا که !!
پسر فرياد زد : عشق پاک ديگه هيچ جاي دنيا پيدا نميشه . . . . . . . . . و دخترو براي هميشه![]()
![]()
![]()
![]()
تنهاگذاشت .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پدر جونمه پدر عمرمه
پدر دينم و ايمونمه
پدر خدا عمرت بده
صبر و تحملت بده
نذار که دوريم اينقده
رنج و آزارت بده
گرد پيري رو سرت
غم و غصه رو تنت
هيچکي نيست دور و ورت
دوريم نميشه باورت
پدر جونمه پدر عمرمه
از بس که غصه خوردي
روزا رو ميشمردي
پير شدي زود شکستي
چشم انتظار نشستي
دردو به جون خريدي
يه روز خوش نديدي
براي خوشبختيم
ديدم چه ها کشيدي
هرجوري هست زودي برميگردم
الهي پدر دور سرت بگردم
هرجوري هست زودي برميگردم
الهي پدر دور سرت بگردم
خدا پدران عزيز را که حاضر هستند نگهدارند انشاا...
در خدا عمرت بده
صبر و تحملت بده
نذار که دوريم اينقده
رنج و آزارت بده
گرد پيري رو سرت
غم و غصه رو تنت
هيچکي نيست دور و ورت
دوريم نميشه باورت
پدر جونمه پدر عمرمه
پدر دینم و ایمونمه
از بس که غصه خوردی
روزا رو میشمردی
پیر شدی زود شکستی
چشم انتظار نشستی
دردو به جون خریدی
یه روز خوش ندیدی
برای خوشبختیم
دیدم چه ها کشیدی
هرجوری هست زودی برمیگردم
الهی پدر دور سرت بگردم
من که از نعمت پدر محرومم اما خداهمه ي پدران مهربون و زحمت کش را حفظ کنه
/با%20خدا%20باش%20و%20پادشاهی%20کن_files/silerimgzyasim.jpg)
/مسافر_files/normal_Poison_Bloom_by_burningrose.jpg)
بهترين دوست اون دوستيه که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي تضميني بر اين نيست که او هم همين کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش که توي دل تو رشد کرده
در عرض يک دقيقه ميشه يک نفر رو خرد کرد در يک ساعت ميشه يکي رو دوست داشت و در يک روز ميشه عاشق شد ، ئلي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون کم کم افول مي کنه ، دنبال کسي باش که باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يک لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد ، کسي رو پيدا کن که تو رو شاد کنه
دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از رويات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني
رويايي رو ببين که مي خواي ، جايي برو که دوست داري ، چيزي باش که مي خواي باشي ، چون فقط يک جون داري و يک شانس براي اينکه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي کنم به اندازه ي کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي
به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي کني چيزي ناراحتت مي کنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي که گريه مي کنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي که دنبالش مي گردن و اونايي که امتحانش کردن ، چون فقط اينها هستن که اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
عشق با يک لبخند شروع ميشه با يک بوسه رشد مي کنه و با اشک تموم مي شه ، روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شکل مي گيره ، نميشه تا وقتي که دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
وقتي که به دنيا اومدي تو تنها کسي بودي که گريه مي کردي و بقيه مي خنديدن ، سعي کن يه جوري زندگي کني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه کنن
به همين سادگي رفتي
بي خداحافظ عزيزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بريزم
به همين سادگي کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نيست ميدونم
خودم اينو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزيزتر از چشامي
هر جا هستي خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامي
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت يه وقتي
که دوست ندارم اينو
به خدا گفتم به سختي
من اگه دوست نداشتم
پاي غم هات نمي موندم
واست اين همه ترانه
از ته دل نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه اين بود که مي ديدم
داري آب مي شي ، مي ميري
اينو از همه شنيدم
دارم از دوريت مي ميرم ؛
تا کنار من نسوزي
از دلم نمي ري عمرم
نفسامي که هنوزي
تو رو محض خيره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتي
روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمي موني
من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها کن
مرسي از همه ي دوستاني که با من همدردي کردن![]()
به کي بگم که دوريت... خواب شبامو برده..
همين روزاست بهت بگن...چشم انتظارت مرده.....
به کي بگم غم تو ... حسابي داغونم کرد...
غصه دوري از تو ....خسته و حيرونم کرد...
دلم برات چه تنگه... دنيا دلش چه سنگه...
ميدونه خيلي خستم.. ميخواد با من بجنگه
شنبه روز بدي بود
روز بي حوصلگي،وقت خوبي که مي شد
غزل تازه بگي
ظهر يکشنبه من،جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه
روي خونه جغد شوم
صفحه کهنه يادداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو ميگه که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستري بود
همه انگار نـُک کوه رفته بودن
به خودم هي زدم از اينجا برو
عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختي من
فصل گنديدن من
روز پنج شنبه اومد
مثل سقاهک پير
رو نوکش يه چيکه آب
گفت به من
بگير،بگير
جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هر چي بود بيشتر از اينها گفته بود
دعاها از دل ديوانه کردم بر نگشت
شنيدم زاهدي مي گفت کو افسانه است
در وفايش خويش را افسانه کردم بر نگشت
زلفهايش را که روزي مي ربود از من قرار
تا سحر گاهان برايش شانه کردم بر نگشت
تا در آن غربت نسوزد از غم بي همدمي
تار و پودم را برايش پروانه کردم بر نگشت
اين من مسجد نشين عاشق سجاده را
مدتي هم ساکن ميخانه کردم بر نگشت
تا درون راه اويم با کسم يک کار نيست
خويشتن را با کسان بيگانه کردم بر نگشت
عاقبت هم در اميد اينکه بر مي گردد او
عالمي را از غمش ويرانه کردم بر نگشت
/شيرين%20تر%20از%20عسل_files/eamc8j.gif)
دوستاي گلم خواهش ميکنم نظرگلتون را بدين بعد برين..........مرسي الناز
خداي مهربون بنده هايش را آفريدبا قلم سر طلا و پر مرغ خوشبختي
واسه همه نوشت:
"قصه خوب سرنوشت"
وقتي به من رسيد قلم سر طلا شکست مرغ پر طلا پريد خدا از مرغ غم يه
پر گرفت واسه من نوشت:
"قصه تلخ سرنوشت"
کاش مي شد سرنوشت را از س
رنوشت
سلام به همه اومدم بگم بگم که اين دنياارزش
اين همه سختي را نداره اومدم بگم اين دنيا ارزش
اين همه غم و غصه را نداره تا کي غم تا کي اين
همه غصه تا کي بايد اشک ريخت تاکي بايد اشک
ريخت اين اشکها که تمومي نداره به خدا اين دنيا
اصلا ارز ش نداره زندگي يک جوريه که از يک دقيقه
خودت بي خبري ميدونيد زندگي خيلي با آدم بازي
درميار ه ولي بعضي وقتها آدما تحملشون را از دست
ميدندمن خودم يکي از اين ادمها هستم ولي باز ميگم
خدايا به تو فقط به توبناه ميارم کمکم کن خدا جون
دوستت دارم خدا به من بناه بده دوستت دارم![]()
توي آيينه خودتو ببين چه زود زود ...
توي جووني غصه اومد سراغت پيرت کنه ...
نذار که تو اوج جووني غبار غم ...
بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت کنه ...
منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست ...
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد ...
خودش مي گفتيه روزي مي زاره ميره ...
خودش مي گفتيه روز خاطره هاتو مي بره ازياد ...
آخه دل من دله سادهي من ...
تا کي مي خواي خيره بموني به عکس روي ديوار ...
آخه دله من دله ديوونهي من ...
ديدي اونم تنهات گذاشت بعديه عمر آزگار ...
ديدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت ...
تو موندی و بی کسی ويه عمر خاطره پیشت ...
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد ...
از اون چی موند برات به جزيه قاب عکس روبروت ...
آخه دل من دل دیوونهی ...
تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روي دیوار ...؟؟؟
آخه دل من دل سادهی من ...
تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روي دیوار ...؟؟؟
آخه دل من دل دیوونهی من ...
دیدی اونم تنهات گذاشت رفت بعد يه عمر آزگار ...؟؟؟
دیدی رفت ...؟؟؟ اونم تنهات گذاشت رفت ...؟؟؟
دیگه پیشت نمیاد دیگه پیشت نمیاد ...
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمت کار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود دخترش گفت: او هم به آن مهمانی خواهد رفت مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی ونه خیلی زیبا . دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد دختر با باغبا نان بسیاری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند اما بی نتیجه بود گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمت کار همسر آینده او خواهد بود همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپرا تور می کند : گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
[29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
[28/8/1386- 6:49 ع] نامه
[25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
[آرشيو شده ها]
نام: | |
ايميل: | |
![]() | ![]() |



