بدترينِ برادرانت، شخص فريبکار چاپلوس است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----11582---
بازديد امروز: ----12-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
چهارشنبه 3/5/1386 ساعت 8:49 عصر


 وقتي دفتر خاطرات خواهرم را ورق ميزدم خواندم در مورد پدرم اين قطعه شعر را نوشته بود  البته پدرم امسال مثل پرستوها کوچ کردو رفت پيش خدا


 


 


روي مه پيکر او سير


 


 نديدم که برفت


 



 

 


 




             



 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
چهارشنبه 3/5/1386 ساعت 8:32 عصر

 


اشکهاي خواهرم وقتي پدرم فوت کردن اينگونه دلم را ميسوزاند



پدر اي خون تو در رگ هاي من


پدر اي دروازه روياي من


پدر اي آموزگار مهربان


هيچ وقت غروب زند گيت از يادم نميرود


 




کاش تقدير خداوند ...



کاش دست سرنوشت روزگار ...



کاش نت هاي زندگيت ...



کاش لحظه ها ، ثانيه ها ...



ترانه اي ديگر مي سرودند !



چه ساده بود رفتنت ...



تو در خاک آرميده اي اما سازهاي زندگي ، هنر تو را فرياد مي زنند ...



بابا جونم کجايي   


دلم برات تنگ شده براي خنيديدنت براي همه چي پس کي مي ياي به خوابم


الان نزديک 3ماه هست رفتي و ما رو تنها گذاشتي گريه امونمو بريده...........



 

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
چهارشنبه 3/5/1386 ساعت 8:6 عصر


دنيا کوچيکه و عشق تو ، بزرگ


دستهاي من کوچيکه و قلب تو ، بزرگ


چشمهاي من کوچيکه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ


اشکهاي من کوچيکه ولي غربت تو ، بزرگ


آسمون دل من کوچيکه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ


گر چه عشق من کوچيکه و قلبم طاقت غم نداره


اما بدون تا روزي که نفس مي کشم و زنده ام


عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب کوچيکم مي مونه



فداي اون گل که يه روز مي خوام بدم به دستت




فداي اون دويدنات وقتي مي گيره نفست


فداي ذوق موندن و فداي درد رفتنت


فداي پرواز کردنات، فداي اون نشستنت


فداي صبرو طاقتت، فداي بي حوصلگيت


فداي بچه بودنت، فداي کل زندگيت


فداي ناز مژه هات، فداي چشم روشنت


فداي خستگي که، مياد ميشينه رو تنت


فداي مخمل صدات که خوندنت بال منه


اجازه مي دي به همه، بگم که اين مال منه


فداي اون بالشي که گاهي بهش تکيه بدي


فداي اون چيزي که تو ميخواي يه روز هديه بدي


فداي اون باروني که پاييز مي ريزه رو سرت


فداي چتر روز باروني توي سفرت


فداي پيچ و تاباي اون موهاي قشنگت


فداي (نه نمي خوامت) فداي اون دست ردت


فداي عطر خنده هات ، فداي طعم موندنت


فداي دوست نداشتنات، حتي فداي روندنت


فداي تو که هيچ روزي هيچکي نمي شينه به جات


فداي هر چي تو داري مخصوصا اون رنگ چشات


فداي اون خوبيايي که داري و نميدونم


فداي شعرت که مي خوام بگم ولي نمي تونم


فداي اون قول دادنات حتي اگه عمل نشه


يعني کسي هس که توي رنگ چش تو حل نشه؟


فداي اخم ابروات ابروهاي بي حوصلت


فداي هر چي تو بگي، حتي شکايت و گلت


فداي کوچه هايي که مي گذري از کنارشون


فداي عکسات که دارم هميشه يادگارشون


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 1/5/1386 ساعت 2:11 صبح



کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست




ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!




دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم




اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت




کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!




آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد




حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند




همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت




خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......




کاشکي که بارون بزنه




به سقف و ايوون بزنه




کاشکي دلم پر بگيره




شادي رو از سر بگيره




کاش دوباره بارون بياد




رو تن ياس و نسترن




کاشکي بوي خدا بياد




تو کوچه و تو باغ من




.........................




کاش دوباره بارون بياد




اشک خدا رو ببوسم!




تا که دلم جون بگيره




از غم دنيا.... نپوسم


 


 

stretchtofit="true" loop="-1" enablecontextmenu="false" showcontrols="true"
height="165" width="135" name="WMP1">



هوالحافظ


................


کوچک که بودم فکر مي‌کردم آدما چقدر بزرگند و مي‌ترسيدم.


حالا که بزرگ شدم مي‌بينم چقدر بعضي آدما کوچکند و بازم مي‌ترسم ....


..................


خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد که توان تحقق بخشيدن به آن را نداشته باشيم .


.................


هر شب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم .او به هر حال تمام شب بيدار است .


.................


يک نفس با دوست بودن همنفس                        آرزوي عاشقان اين است و بس!


 


من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن، مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و دميدي. نفست‌ که‌ توي‌ تنم‌ ريخت، هوا پر شد از موسيقي‌ دوست.
فرشته‌ها به‌ رقص‌ آمدند و زمين‌ دور خودش‌ چرخيد.
نواختن‌ من، جشن‌ ملکوت‌ بود و پايکوبي‌ هستي.دم‌ تو آتش‌ بود و نواي‌ ني، عشق.

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن. اما فراموشم‌ شد که‌ ني‌ اگر خالي‌ نباشد، ني‌ نيست. پر شدم. ديگر براي‌ تو جايي‌ نمانده‌ بود. مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و باز هم‌ دميدي؛ اما ديگر صدايي‌ نيامد. فرشته‌ها گريستند و ش


خبر آمد خبري در راه است


سر خوش آن دل که از آن آگاه است


 


شايد اين جمعه بيايد...شايد


پرده از چهره گشايد...شايد


دست افشان پاي کوبان مي روم


بر در سلطان خوبان مي روم


مي روم بار دگر مستم کند


بي سر و بي پا و بي دستم کند


مي روم کز خويشتن بيرون شوم


در پي ليلا رخي مجنون شوم


هر که نشناسد امام خويش را


بر که بسپارد زمان خويش را


با همه لحن خوش آواييم


در به در کوچه ي تنهاييم


اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر


نغمه ي تو از همه پر شور تر


کاش که اين فاصله را کم کني


محنت اين قافله را کم کني


کاش که همسايه ي ما مي شدي


مايه ي آسايش ما مي شدي


هر که به ديدار تو نايل شود


يک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشي دست داد


سينه ي ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت


شعله به دامان سياوش گرفت


نام تو آرامه ي جان من است


نامه ي تو خط اوان من است


اي نگهت خاستگه آفتاب


در من ظلمت زده يک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم


تا بتوانم به رخت بنگرم


اي نفست يارومدد کار ما


کـــــــــــي و کجــــــــــــا وعده ي ديدار ما


دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد


به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم


تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم


کدام گوشه ي مشعرکدام گوشه ي منا


به شوق وصل تو در انتظار بنشينم


اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش


تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد


ببوسم خاک پاک جمکران را


تجلي خانه ي پيغمبران را


خبر آمد خبري در راه است


سر خوش آن دل که از آن آگاه است


شايد اين جمعه بيــــــاید...شـــاید


پرده از چهره گشاید... شـــاید   


اللهم عجل لولیک الفرج


 


يطان‌ دور ني‌ات‌ رقصيد.
اين‌ روزها نسيم‌ از سمت‌ بهشت‌ مي‌وزد. اين‌ روزها هواي‌ بوي‌ تو را دارد. اين‌ روزها صداي‌ ساز تو مي‌آيد. و من‌ دوباره‌ به‌ ياد مي‌آورم‌ که‌ من‌ ني‌ بودم‌ و تو ني‌زن.
آه، آي‌ يگانه‌اي‌ ني‌زن! اين‌ ني‌ دلتنگ‌ دم‌ توست.


 


دلتنگ‌ نواختنت.


ن 


ي‌ کوچکت‌ را بنواز.


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •