با کسي که به او مي آموزيد و نيز کسي که از او فرا مي گيريد، نرمي کنيد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----11581---
بازديد امروز: ----11-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 9/5/1386 ساعت 2:9 عصر



بتراش اي سنگ تراش،بتراش اي سنگ تراش      

سنگي از معدن زر، بهر مضارم بتراش      
روي سنگ قبر من،عکسي از چهره زيباي نگارم بتراش
      
بنويس اي سنگ تراش،عاقبت شدم فداش
بنويس تا بدونه عمرم و دادم براش،عمرم و دادم براش
      
بتراش اي سنگ تراش،بتراش اي سنگ تراش
      
رو نوشته هاي سنگ قبرمن،تو با خون جگرم رنگي بزن
در کنار دل صد پاره من ، جلوه اي از يک دل سنگي بکن

سنگ تراش پائين اين دل بنويس      
{عاشق زاري رو کشته با جفاش}

بسکه روز و شب مي جنگيد با دلم،سايه اي از يک خروس جنگي بکن      

بتراش اي سنگ تراش،بتراش اي سنگ تراش      



 


حقيقت به آدم خيلي نزديکه...اما بهتره بهش دست نزني!...دستاتو ميسوزونه


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 9/5/1386 ساعت 1:42 عصر

گفتم غزل سرايم ديدم غزل تو بودي


گفتم که اوج بگيرم ديدم به اوج رفتي


گفتم که پر بگيرم ديدم که پر گرفتي


گفتم ز شور گويم ديدم تو شور بودي


گفتم ز عشق گويم تو عشق پروريدي


گفتم ز آب گويم ديدم تو آب هستي


گفتم ز باغ گويم ديدم تو گل بهاري


گفتم ز ناز گويم ديدم تو ناز هستي


گفتم ز راز گويم ديدم تو راز داني


اي بهتر از شقايق ناز نگاه خورشيد


بگو با دل من تا کي زمن جدايي



 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 8/5/1386 ساعت 11:21 عصر


من از چشمان خود آموختم رسم محبت را


که هر عضوي بدرد آيد بجايش ديده ميگريد


 


هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت


من راست گفتم که براي تو زنده ام


 


مي دونستي که خاک فرش منه رفتي نموندي


چرا مرغ اميد رو از اين خونه پروندي


 


درويش رو هر گليم پاره، شب رو سر مياره


قطره با آب دريا براش فرقي نداره


 



 


امشب از اون شباست که من دوباره ديوونه بشم ،



تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم ،


امشب از اون شباست که من دلم مي خواد داد بزنم ،


تو شهر اين غريبه ها ، دردمو فرياد بزنم ؛


...


دلم گرفت از آسمون هم از زمين هم از زمون ،


تو زندگيم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه ،


اي روزگار لعنتي تلخ بهت هر چي بگم ،


من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم ، دست رفاقت نمي دم ؛


...


از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته ،


چه فايده داره زندگي ، اين انتهاي طاقته ،


از اين همه دربه دري به لب رسيده جون من ،


به داد من نمي رسه ، خداي آسمون من ؛


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 8/5/1386 ساعت 3:15 عصر


پنجره اي به روي اين خرابه دل وا نميشه
رو سقف آسمون دل آفتابي پيدا نميشه
رفتن و مردن گل ياس و مريم و اقاقيا
خزون نشست تو باغ دل بهاري پيدا نميشه

کي ميشه وقت رفتنم سر برسه
رها بشم غصه به گردم نرسه
کي ميشه وقت رفتنم سر برسه
رها بشم غصه به گردم نرسه

هر دلي عالمي داره
قصه و ماتمي داره
اشک اگه با خنده بياد
گريه چه عالمي داره

دلم ميخواد راهي بشم بهارو من بيارم
دست ببرم تو ابر و مه خورشيدو در بيارم
کوه بشم و رو قلب هر چي سنگه پا بذارم
خنده بشم رو لب غم گريشو در بيارم

کي ميشه وقت رفتنم سر برسه
رها بشم غصه به گردم نرسه
کي ميشه وقت رفتنم سر برسه
رها بشم غصه به گردم نرسه

قلب مثه سنگ واسه چي
حرف پر از رنگ واسه چي
تموم ما بايد بريم
دروغ و نيرنگ واسه چي


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •