

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را
که هر عضوي بدرد آيد بجايش ديده ميگريد
هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفتم که براي تو زنده ام
مي دونستي که خاک فرش منه رفتي نموندي
چرا مرغ اميد رو از اين خونه پروندي
درويش رو هر گليم پاره، شب رو سر مياره
قطره با آب دريا براش فرقي نداره

امشب از اون شباست که من دوباره ديوونه بشم ،
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم ،
امشب از اون شباست که من دلم مي خواد داد بزنم ،
تو شهر اين غريبه ها ، دردمو فرياد بزنم ؛
...
دلم گرفت از آسمون هم از زمين هم از زمون ،
تو زندگيم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه ،
اي روزگار لعنتي تلخ بهت هر چي بگم ،
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم ، دست رفاقت نمي دم ؛
...
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته ،
چه فايده داره زندگي ، اين انتهاي طاقته ،
از اين همه دربه دري به لب رسيده جون من ،
به داد من نمي رسه ، خداي آسمون من ؛