
به هنگام جدايي هرکسي انديشه اي دارد
جدايي دست بي رحمي ست در تاراج دلتنگي
يکي شاد است از راهي شدن تا شهر روياها
يکي همچون شقايق غرق در امواج دلتنگي
يکي هنگام رفتم هيچ نشناسد سر از پايش
يکي ديگر دلش خون ست و در دل خنجري دارد
يکي مشتاق رفتن بهر ديدار عزيزانش
يکي از شوق مي خندد يکي پيوسته ميبارد
يکي خرسند از دل کندن است و تشنه ي رفتن
يکي حيران و سرگردان خيال ديگري دارد
يکي با چهره ي آرام ميگويد خداحافظ
يکي ديگر سکوتش ارزش والاتري دارد
يکي وقت جدايي طاقتش کم ميشود اما
يکي بر شانه هاي خسته اش کوه غمي دارد
خداوندا جدايي را ز راه بندگان بردار
تو مي داني جداگشتن چه درد مبهمي دارد

دلم گرفته و غمگينم,غمگين از اين همه بي اعتنايي و بي توجهي!
خسته ام,خسته از اينهمه سعي و تلاس براي هيچ!
تو نه غم درونم را ميبيني و نه خستگي چهره ام را,چهره اي که در جواني پير گشته. اين تن خاکي بيش از اين تاب و توان ندارد کاش ميفهميدي!
ميفهميدي خسته و غمگين گشته ام!
من زندگيم را پاي آرزوهايم گذاشته ام ولي افسوس که سرنوشت قصه ديگري را براي من قلم زده است,قصه اي تلخ و پر از تنهايي.
نميدانم تا کي بايد در آرزوي چشمان تو ستارهاي جاده را موا کنم و چه طولانيست اين شب هاي بي ستاره ي جاده زندگيم

سکوت مرز تنهايي من است.
حرف هايم را که در سکوت نهفته بر لب بشنو.
مگذار زمزمه شود.
فرياد شود.
طبل شود.
بگذار معصومانه در دل آهنگ شود.
حرف شود.
آه شود....
با سکوت شبانه هم رنگ شود.
سکوتم را بشنو.
درپس گريه هاي شبانه ام .
آن گاه که تنهايم ....
سر بر زانو....
خود را ميان تاريکي و غم گم کردم.
آن جا سکوتم را بشنو.
و اين سکوت براي تو مي خواند.
براي تو مي ماند.
در دل نگه دارش.
بگذار خاموش بماند.
سکوت درنگاهم پيداست.
نگاه عاشقانه ي هر روز.
نگاهم تا ابد عاشقانه از ان تو باد.
و سکوتم عاشقانه پر از حرفست.
اما ديگر سخن نخواهد گفت....
صدا نخواهد داشت.
سکوتم را بخوان........
و با نام خدواندي به من اشاره کن.
به من اشاره کن

The lord is righteous in
all his ways and loving toward
all he has made. The lord is
near to all who call on him to
all who call on him in truth
you can do something once
you have prayed but you can do
nothing until you have prayed
خدا به هر آنچه خلق کرده عشق مي ورزد
و درتمام کارهايش به مصلحت آنان
مي انديشد خدا به تمام کساني
که او را مي خوانند نزديک است. به تمام
آنان که صادقانه به خود مي خوانندش.
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميکنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نميدانم چرا دارم حسادت ميکنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميکنم
رفتم کنار پنجره ديدم تو را با ديگري
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم
تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميکنم
گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت ميکنم

تمام خواهشم از درد تنهايي است باور کن
تمام هستي ام يک قلب رويايي است باور کن
به يادت مي نويسم تا دوباره باز گردي
که کوچه بي تو در بن بست تنهايي است باور کن
تمام دفترم بغض حضور واژه ها گرديد
و شعر رفتنم مرگي اهورايي است باور کن
در اين غربت پرم از هاي و هوي تلخ تنهايي
سکوتم ، ناله ام ، بغضم تماشايي است باور کن
نمي دانم به ياد روزهاي درد خواهي بود
و ايام پر از اندوه ، فردايي است باور کن
ندانستم که تو معناي بودن را نمي داني
و قلبت پر زرنگ و عشق هر جايي است باور کن
پس از تو انتظارم ، اعتبارم مي رسد پايان
و اين انجام عشقي پاک و شيدايي است باور کن