پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : دانش را در بند کنيد . عرض کردم : در بند کردن آن چگونه است؟ فرمود : نگارش آن . [عمرو بن العاص]
کل بازديدها:----11580---
بازديد امروز: ----10-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 12/5/1386 ساعت 10:51 عصر




وقتي چشمان شب نگران تو بود


وقتي مهتاب در آغوش ستاره ها مي گريست


وقتي کوچه در فضايي وهم آلود در سکوت گم شده بودتو رفتي


و هيچ نگفتي که ما چقدر در پس واژه تنهائي،تنهائيم


تو رفتي اما


تمام کوچه بوي تو را مي دهد


 


 


   


 


ميروم خسته و افسرده و زار


سوي منزلگه ويرانه خويش


به خدا ميبرم از شهر شما


دل شوريده و ويرانه خويش


ميبرم تا که در آن نقطه دور


شستشويش دهم از رنگ گناه


شستشويش دهم از لکه عشق


زين همه خواهش بيجا و تباه


ميبرم تا ز تو دورش سازم


ز تو اي جلوه اميد محال


ميبرم زنده بگورش سازم


تا از اين پس نکند ياد وصال


 

 

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 12/5/1386 ساعت 1:50 صبح




مردان و زنان در ابتداي خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها يک انسان بودند!


کوتاه قد،داراي يک بدن و يک گردن ولي با دو صورت که هر يک به جهتي مينگريست!


انگار دو موجود از پشت به هم چسبيده باشند...دو جنس مخالف...داراي چهار دست و چهار پا!


ولي خدايان يونان حسادت ميکردند...!


آنها ميديدند موجودي که چهار دست دارد بيش تر کار ميکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دراد حمله کردن به او کار دشواريست!


با دارا بودن چهار پا نيروي زيادي براي حفظ تعادل،ايستادن، و حتي راه رفتن براي مدت طولاني نياز نداشت!


خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و براي بقا،نيازي به حضور ديگري نبود!


زئوس خداي ارشد آلپ،به ساير خدايان گفت که طرحي براي گرفتن قدرت آن موجود دارد!


صاعقه اي را فرستاد و آن موجود را به دو نيم کرد!


و به اين ترتيب زن و مرد به وجود آمدند....اين کار موجب افزايش جمعيت دنيا شد و در عين حال ساکنان را گمراه و ضعيف کرد!


دليل آن اين است که در حال حاضر  همه به دنبال نيمه ي گمشده ي خود ميگردند تا او را در آغوش بگيرند و با اين کار،نيروي گذشته،قدرت پرهيز از خيانت،مقاومت،تحمل،و ساير محسنات گذشته را دوباره به دست بياورند!


ما اين در آغوش گرفتن را که،يکي شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج مي ناميم!!!


<<افلاطون>>


 


 



.......


جوان به خورشيد گفت:((باد به من گفت تو عشق را ميشناسي .اگر عشق را مي شناسي، پس روح جهان را نيز مي شناسي که از عشق سرشته است!))


خورشيد گفت:(( از اين جا که هستم، ميتوانم روح جهان را ببينم.او با روح من ارتباط دارد و ما با هم،گياهان را مي رويانيم و مي گذاريم گوسفند ها به جست و جوي سايه بر آيند. از اين جا که من هستم-و از زمين بسيار دور است-عشق ورزيدن را آموخته ام. ميدانم! اگر اندکي ديگر به زمين نزدیک شوم ، همه چیز در آن می میرد و روح جهان از هستی باز می ماند. پس به هم می نگریم و یکدیگر را می خواهیم، و من به او زندگی و گرما می بخشم ، و او دلیلی برای زیستن به من می بخشد.))


جوان گفت:((تو عشق را می شناسی))


-((و روح جهان را می شناسم،چون در این سفر بی پایان در کیهان ، بسیار با هم سخن می گوییم. او برای من می گوید که بزرگ ترین مشکل ما این است که تا امروز، تنها کانی ها و گیاهان فهمیده اند که همه چیز یگانه است.و برای همین نیازی نیست که آهن با مس ، و مس با طلا برابر باشد.هر یک وظیفه ی خود را در این یگانگی انجام می دهد،و اگر دستی که همه ی این ها را رقم زده است،در روز پنجم آفرینش باز می ماند، همه چیز یک سنفونی صلح بود.


اما روز ششمی هم بود.))


جوان پاسخ داد:((تو فرزانه ای،چون همه چیز را از دور می بینی .اما عشق را نمی شناسی.اگر در خلقت روز ششمی نبود ، انسانی نبود،و مس همواره مس می ماند، و سرب همواره سرب می ماند. هر یک افسانه ی شخصی خود را داشتند، درست است ، اما روزی این افسانه ی شخصی به پایان میرسید. پس لازم بود به چیزی بهتر استحاله یابند، و افسانه ی شخصی نوینی را آغاز کنند، تا روح جهان به راستی به چیزی یگانه تبدیل شود.))


........


 




    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 12/5/1386 ساعت 1:26 صبح

<="a href="http://bp-grafix.net/sitebuilder"target=new> 


 


پاييز با تو از راه رسيد ...
و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت
چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم
تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...
و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...
تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...
و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....
تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت
مي توانم زندگي کنم.
من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه
خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.
دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را
با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود . 



 



روزگار بر خلاف آرزوهايم گذشت


يادم باشه با هيچکس از احساسم حرف نزنم


يادم باشه من تنهام


يادم باشه که آدمها به عشق ميخندن


يادم باشه که به دنيا نيومدم تا به ارزو هام برسم


يادم باشه که يادم نره ...


 


 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
پنجشنبه 11/5/1386 ساعت 7:55 عصر

TinyPic image


روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم شنا کنيم ؟ حقيقت ساده لوح پذيرفت


 


 و گول او را خورد.آن دو با هم به کنارساحل رفتند.حقيقت لباسش را در آورد . دروغ


 


 حيله گر فوراً لباسهاي او را پوشيد.از آن روز به بعد هميشه حقيقت عريان و زشت


 


است و دروغ درلباس حقيقت زيباوفريبنده



مردن فاجعه نيست.در حسرت ديدن باران ماندن فاجعه است.


 


درد من شکستن قلب آيينه هاست.ديدن پنجرهاي که دريچه قلبش


 


را به باران پشت شيشه باز نمي کند،فاجعه است



 


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •