
مردان و زنان در ابتداي خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها يک انسان بودند!
کوتاه قد،داراي يک بدن و يک گردن ولي با دو صورت که هر يک به جهتي مينگريست!
انگار دو موجود از پشت به هم چسبيده باشند...دو جنس مخالف...داراي چهار دست و چهار پا!
ولي خدايان يونان حسادت ميکردند...!
آنها ميديدند موجودي که چهار دست دارد بيش تر کار ميکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دراد حمله کردن به او کار دشواريست!
با دارا بودن چهار پا نيروي زيادي براي حفظ تعادل،ايستادن، و حتي راه رفتن براي مدت طولاني نياز نداشت!
خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و براي بقا،نيازي به حضور ديگري نبود!
زئوس خداي ارشد آلپ،به ساير خدايان گفت که طرحي براي گرفتن قدرت آن موجود دارد!
صاعقه اي را فرستاد و آن موجود را به دو نيم کرد!
و به اين ترتيب زن و مرد به وجود آمدند....اين کار موجب افزايش جمعيت دنيا شد و در عين حال ساکنان را گمراه و ضعيف کرد!
دليل آن اين است که در حال حاضر همه به دنبال نيمه ي گمشده ي خود ميگردند تا او را در آغوش بگيرند و با اين کار،نيروي گذشته،قدرت پرهيز از خيانت،مقاومت،تحمل،و ساير محسنات گذشته را دوباره به دست بياورند!
ما اين در آغوش گرفتن را که،يکي شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج مي ناميم!!!
<<افلاطون>>


.......
جوان به خورشيد گفت:((باد به من گفت تو عشق را ميشناسي .اگر عشق را مي شناسي، پس روح جهان را نيز مي شناسي که از عشق سرشته است!))
خورشيد گفت:(( از اين جا که هستم، ميتوانم روح جهان را ببينم.او با روح من ارتباط دارد و ما با هم،گياهان را مي رويانيم و مي گذاريم گوسفند ها به جست و جوي سايه بر آيند. از اين جا که من هستم-و از زمين بسيار دور است-عشق ورزيدن را آموخته ام. ميدانم! اگر اندکي ديگر به زمين نزدیک شوم ، همه چیز در آن می میرد و روح جهان از هستی باز می ماند. پس به هم می نگریم و یکدیگر را می خواهیم، و من به او زندگی و گرما می بخشم ، و او دلیلی برای زیستن به من می بخشد.))
جوان گفت:((تو عشق را می شناسی))
-((و روح جهان را می شناسم،چون در این سفر بی پایان در کیهان ، بسیار با هم سخن می گوییم. او برای من می گوید که بزرگ ترین مشکل ما این است که تا امروز، تنها کانی ها و گیاهان فهمیده اند که همه چیز یگانه است.و برای همین نیازی نیست که آهن با مس ، و مس با طلا برابر باشد.هر یک وظیفه ی خود را در این یگانگی انجام می دهد،و اگر دستی که همه ی این ها را رقم زده است،در روز پنجم آفرینش باز می ماند، همه چیز یک سنفونی صلح بود.
اما روز ششمی هم بود.))
جوان پاسخ داد:((تو فرزانه ای،چون همه چیز را از دور می بینی .اما عشق را نمی شناسی.اگر در خلقت روز ششمی نبود ، انسانی نبود،و مس همواره مس می ماند، و سرب همواره سرب می ماند. هر یک افسانه ی شخصی خود را داشتند، درست است ، اما روزی این افسانه ی شخصی به پایان میرسید. پس لازم بود به چیزی بهتر استحاله یابند، و افسانه ی شخصی نوینی را آغاز کنند، تا روح جهان به راستی به چیزی یگانه تبدیل شود.))
........