به کويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم 
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستي ام مي خواستي ورنه من مسکين
به راه عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم
نيامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشيدم
زکويت عاقبت با دامني خون جگر رفتم
حريفان هر يک آوردند از سوداي خود سودي
زيان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کي آمدي اي دوست کي رفتي
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردي و گفتم که خواهم رفت از کويت
بلي رفتم ولي هر جا که رفتم در بدر رفتم
به پايت ريختم اشکي و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نمي گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابي کي به دست سايه مي آيي
دريغا آخر از کوي تو با غم همسفر رفتم
قصه ي غصه ي من
قصه ي عاشقي ليلي و مجنون ها نيست
قصه از بودن و رفتن ها نيست
قصه ي بي کسي و دشنه ي ياران هم نيست
قصه ي غصه ي من...
قصه ي غصه ي من...
نه بماند 
قصه ي غصه ي من گفتني نيست

مهربوني کن نرو
تنهام نذار ، تنها نرو
بي تو مي ميرم نرو
مهربوني کن نرو
تا تو زبون تر مي کني
ميگي ولي قهر مي کني
حال منه ديوونتو
از پيش بدتر مي کني
نرو ، نرو
مهربوني کن نرو
از عشق تو دم مي زنم
دنيا رو بر هم مي زنم
مهر دل ديوونمو
بر فرق عالم مي زنم
از عشق تو دق مي کنم
مد اسم عاشق مي کنم
من کار عاشق پيشگي
جاي شقايق مي کنم
من از همه عاشق ترم
از حال مجنون بدترم
سر تا سر اين قصه ها
از خسرو و شيرين سرم
از زندگيم بيرون نرو
از قلب اين مجنون نرو
بي تو مي ميرم
بي تو مي ميرم نرو
مهربوني کن نرو


چه بگويم از قلب غمگينم که دردها دارد امشب
چه بگويم از چشم گريانم که اشکها دارد امشب
از تو و عشق تو من چه بگويم اي تنها اميدم
چه بگويم از دل پر خونم که ناله ها دارد امشب
چه در خواب و چه در رويا ، تموم هستي و دنيا
چه بگويم از شمع تاريکم که سوزها دارد امشب

