خداوند مي فرمايد : گفتگوي علمي در ميان بندگانم دلهاي مرده راحيات مي بخشد؛ آن گاه که در آن به امر من برسند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----11579---
بازديد امروز: ----9-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 16/5/1386 ساعت 12:54 صبح



به کويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم



به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم


تو کوته دستي ام مي خواستي ورنه من مسکين


به راه عشق اگر از پا درافتادم به سر رفتم


نيامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشيدم


زکويت عاقبت با دامني خون جگر رفتم


حريفان هر يک آوردند از سوداي خود سودي


زيان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم


ندانستم که تو کي آمدي اي دوست کي رفتي


به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم


مرا آزردي و گفتم که خواهم رفت از کويت


بلي رفتم ولي هر جا که رفتم در بدر رفتم


به پايت ريختم اشکي و رفتم در گذر از من


از اين ره بر نمي گردم که چون شمع سحر رفتم


تو رشک آفتابي کي به دست سايه مي آيي


دريغا آخر از کوي تو با غم همسفر رفتم


                                                   


 


قصه ي غصه ي من


قصه ي عاشقي ليلي و مجنون ها نيست


قصه از بودن و رفتن ها نيست


قصه ي بي کسي و دشنه ي ياران هم نيست


قصه ي غصه ي من...


قصه ي غصه ي من...


نه بماند


قصه ي غصه ي من گفتني نيست


            



مهربوني کن نرو


تنهام نذار ، تنها نرو


بي تو مي ميرم نرو


مهربوني کن نرو


تا تو زبون تر مي کني


ميگي ولي قهر مي کني


حال منه ديوونتو


از پيش بدتر مي کني


نرو ، نرو


مهربوني کن نرو


از عشق تو دم مي زنم


دنيا رو بر هم مي زنم


مهر دل ديوونمو


بر فرق عالم مي زنم


از عشق تو دق مي کنم


مد اسم عاشق مي کنم


من کار عاشق پيشگي


جاي شقايق مي کنم


من از همه عاشق ترم


از حال مجنون بدترم


سر تا سر اين قصه ها


از خسرو و شيرين سرم


از زندگيم بيرون نرو


از قلب اين مجنون نرو


بي تو مي ميرم


بي تو مي ميرم نرو


مهربوني کن نرو



      


      


 


چه بگويم از قلب غمگينم که دردها دارد امشب


چه بگويم از چشم گريانم که اشکها دارد امشب


از تو و عشق تو من چه بگويم اي تنها اميدم


چه بگويم از دل پر خونم که ناله ها دارد امشب


چه در خواب و چه در رويا ، تموم هستي و دنيا


چه بگويم از شمع تاريکم که سوزها دارد امشب



 


      
 


      


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 14/5/1386 ساعت 12:46 صبح


فردي از پروردگار درخواست کرد


تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد


خداوند پذيرفت.


او را وارد اطاقي نمود


که جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.


همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند.


هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد


ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود


به طوري که نمي توانستند


قاشق را به دهانشان برسانند.


عذاب آنها وحشتناک بود!


آنگاه خداوند فرمود:


اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.


او به اطاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد


ديگ غذا...


جمعي از مردم...


همان قاشقهاي دسته بلند...


ولي در آنجا همه شاد و سير بودند


آن مرد گفت: نمي فهمم!!!


چرا مردم در اينجا شادند؟


در حالي که در اطاق ديگر بدبختند؟


با آنکه همه شرايط يکسان است؟


خداوند تبسمي کرد و گفت:


خيلي ساده است


در اينجا ياد گرفته اند که


يکديگر را تغذيه کنند


هر کسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد


چون ايمان دارد که


کسي هست که در دهانش غذائي بگذارد.





"اي اشک"
ندانم آتشي يا آبي اي اشک
گل داغي ولي شادابي اي اشک
شکستي سيل بند ديده و دل
که دريايي ترين سيلابي اي اشک
کنار ساحل خاموش چشمم
درخشان گوهر شب تابي اي اشک
به چشم مردم اختر شمارم
شبم را خوشه مهتابي اي اشک
گل افشان کن گذرگاه،خيالم
که خون ديده ي بيخوابي اي اشک
نمازم نور معنا از تو دارد
چراغ روشن محرابي اي اشک
غزل بي آب رويت گفتني نيست
بر آي از دل، که شعر نابي اي اشک



 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 13/5/1386 ساعت 9:3 عصر

گفتم که رفتنت قاب دلم رو ميشکنه

گفتي که اين بخت تو بود تقدير تو شکستنه


هر وقت که بارون مي زنه تو رو کنارم ميبينم


حس ميکنم پيش مني هنوزم عاشق ترينم


گفتم بمون اون روز مياد غصه هامون تموم ميشه


گفتي اگه باهام باشي لحظه هامون حروم ميشه


وقتي رفتي همه دنيا رو سرم انگاري خراب شد و دلم شکست


ساز من زانوي غم بغل گرفت و کز کرد و گوشه ي اتاق نشست


از وقتي رفتي هيچ کسي همدرد و هم راهم نشد


هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصه ي سازم نشد


رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون


دل بهاري عاشقه چه تو بهار چه تو خزون


 



 


 


 




 


گريه کن


جداييها ما رو رها نمي کنن


آدما انگار براي ما دعا نمي کنن


گريه کن حالا از هم بايد جدا باشيم


بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم


گريه کن منم مثل تو دارم گريه مي کنم


به خداي آسمونيمون گلايه مي کنم


گريه کن واسه شبهايي که بدون هم بوديم


تنهايي واسه سنگيني غصه کم بوديم


گريه کن سبک مي شي روزاي خوب يادت مياد


گرچه تو تقويمامون نيستن اين روزا زياد


گريه کن واسه قولي که بهش عمل نشد


واسه مشکلاتي که بودشو ، هستو حل نشد


گريه کن واسه همه ، واسه خودت براي من


تو باروني ترين حرفاتو بزن


گريه کن آيينه شه باز اون چشاي زلالت


واسه موندن لازمه فداي گريه کردنت                    


 



 


 


 


تا تو رفتي همه گفتند


 از دل برود هر آنکه از ديده برفت ،


و در آن لحظه به غصه من خنديدند


و کنون آه تو اي رفته سفر


که دگر باز نخواهي گشت


کاش مي آمدي و مي ديدي


که در اين کلبه خاموش


يادگار تو به جاست


کاش يک لحظه سرود شب اندوه مرا مي خواندي


که چه ها بر من آزرده گذشت


کاش مي دانستي که در اين عرصه دنياي بزرگ


چه غم آلوده جداييهاست


و بداني که ......


از دل نرود هر آنکه از ديده برفت     


 


 گفتمش: دل ميخري؟! 



پرسيد چند؟!


 گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.


خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي


خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود   



Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com Image hosted by TinyPic.com


 


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •