از مصاحبت با فاسقان، بدکاران و آنان که آشکارا مرتکب معصيت مي شوند، بپرهيز . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----11580---
بازديد امروز: ----10-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 14/5/1386 ساعت 8:20 عصر

امشب در سر شوري دارم   


امشب در دل نوري دارم


باز امشب در اوج آسمانم


باشد رازي با ستارگانم   


امشب يک سر شوق و شورم


از اين عالم گويي دورم


از شادي پر گيرم که رسم به فلک   


سرود هستي خوانم در بر حور و ملک


در آسمان ها غوغا فکنم


سبو بريزم ساغر شکنم


امشب يک سر شوق و شورم   


از اين عالم گويي دورم


با ماه و پروين سخني گويم


وز روي مه خود اثري جويم   


جان يابم زين شب ها


مي کاهم از غم ها


ماه و زهره را به طرب آرم   


از خود بي خبرم ز شعف دارم


نغمه اي بر لب ها


نغمه اي بر لب ها   


امشب يک سر شوق و شورم


از اين عالم گويي دورم


امشب در سر شوري دارم   


امشب در دل نوري دارم


باز امشب در اوج آسمانم


باشد رازي با ستارگانم   


امشب يک سر شوق و شورم


از اين عالم گويي دورم




 


 


   يخ بستن   


 


 


 


از کتابخانه ي ذهنم دفتر خاطراتم را بر مي دارم


شروع به ورق زدن مي کنم


و روزهاي زندگيم را مرور مي کنم


به صفحه هايي مي رسم که سوخته است


به دقت مي خوانم،بله خاطرات توست


روزهاي سوخته من


مي خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره کنم


اما چه فايده که ته برگ هاي آن بر روي دفتر خاطراتم مي ماند


آرام دفتر خاطرات را مي بندم


نگاهم به جلد آن مي افتد


ردپايي بر روي آن به جا افتاده


ردپاي توست که روزهاي زندگي من را به زير پا گذاشتي


و از روي آن ها گذشتي


رد پاي تو به روي خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال ميکنم


افسوس مي خورم،اما نمي دانم ... 


نمي دانم افسوس از رفتن توست يا عمر برباد رفته ي خودم


به انتظار باران مي نشينم، که رد پا را باران مي شويد


و يا راهي ديگر،


ردپاي بازگشت تو پاک خواهد کرد ردپاي رفتنت را...


    


 

زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم


که خورشيدش هميشه در حال غروب است


خانه ي من تک اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم


پنجره اش به روي انتظار باز مي شود


و پرده هايش از جنس فاصله هاست


ديوار هايش به رنگ سياه است و


نواي سکوت فضاي خانه ام را پر کرده


 تنها همخانه و همسايه ام غم است


زنگ در خانه ام صداي افتادن اشک از چشم منتظر است،


هر چند که در خانه ام هميشه قفل است


وکليد خانه هم در دست اوست


مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره


و به  تماشاي انتظارمي نشينم


تا او مرا از اين قفس آزاد کند


که کليد خانه ام در دستان اوست


 و او فقط مي تواند باز کند اين در بسته را


اميدوارم که همانند رهگذري از کنار خانه ام رد نشود


نام خانه ي من تنهاييست


 

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 14/5/1386 ساعت 6:17 عصر

بالاخره شب آرزوها هم اومد و رفت!


اما ببينيم چي آرزو کرديم و از بين آرزوها کدوم يکي تو همين دنيا نصيبمون ميشه.


ديشب رفتم حرم. جاي همتون سبز. خيلي خوب بود.


نشستم جلوي ضريح و تا تونستم درد دل کردم. ( واقعا اگه ما اينجور جاها رو نداشتيم، چيکار مي کرديم؟ مخصوصا وقتاي ناراحتي و دلگرفتگي)


هيچ دعايي هم نخوندم. فقط داشتم با اشک و حرف دل، و طبق معمول با زبان بي زباني با خانم حرف ميزدم. ( چه خوش است راز گفتن به زبان بي زباني!)


يه خانواده پاکستاني هم بودند که ميخواستند از ضريح عکس بگيرند. خادماي حرم، دور و برشون جمع شده بودند و ميخواستند هر طور شده اونها رو متوجه کنند که عکسبرداري ممنوعه!


اما هيچ کدوم نتونستند. يعني هيچ کس نمي تونست با زبون اونها باهاشون صحبت کنه!!


ولي همين خانواده پاکستاني وايساده بودند جلوي ضريح و زير لب صحبت مي کردند.


يه خانوم ديگه بود داشت به زبون ترکي باخانم حرف ميزد.


برام جالب بود. گفتم:خانم! شما زبون همه اينها رو متوجه ميشيد. از هر شهر و دياري که باشند. اما نميدونم زبون منو هم متوجه ميشيد؟؟


اما نه! شما باب الحوائج هستين. مگه ميشه زبون کسي که حاجت به درگاهتون آورده رو متوجه نشين. هر چقدر هم که گناهکار باشه.


دنبال آرزو مي گشتم. نميدونستم بهخانم چي بگم. اما يه آرزويي که بدجوري دلمو ميسوزونه، خودشو بيشتر از بقيه نشون ميداد. آره. درسته ظهور امام مهربونمون.


گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم


چه بگويم همه غمها برود چون تو بيايي


اما...اما هر چي فکر کردم ديدم نه. اين دعا رو نگم بهتره.


آخه اگه الان مولاي مهربونمون بياد و منم اينجوري غرق گناه باشم، خيلي زشته. فقط بايد خجالت بکشم. روم نشد برا فرج دعا کنم.  


جلوم يه پسر کوچولو نشسته بود که شاید پنج شش ساله بود. داشت گریه می کرد.نه ازون گریه ها که برای توپ و عروسک می کنندا. به ضریح نگاه می کرد و زیر لب حرف میزد و ساکت و آروم اشک می ریخت.


خیلی حسودیم شد. گفتم کاشکی من جای تو بودم. اونوقت با خیال راحت برا ظهور دعا می کردم.


الهم عجل لولیک الفرج


 


موج اگر میدانست که ساحل هیچ گاه دستهایش را نمی گیرد، نفس نفس نمی زد!


       


 


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •