خدايا! از ناداني ام به تو عذر مي آورم و ازسوء رفتارم از تو طلب بخشش دارم . [امام سجاد عليه السلام]
کل بازديدها:----11580---
بازديد امروز: ----10-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 16/5/1386 ساعت 9:38 عصر

سنگ قبر من بنويسيد خسته بود


 اهل زمين نبود نمازش شکسته بود


 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود


 تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود


 چشمان او که دائماً از اشک شسته بود


 بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت


 عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري


            


 


 که باز نمي شد نشسته بود



نه ديگر فروغ ترديدم را مي افزايد و نه سهراب اميد را به من ارزاني ميکند


اي کاش تا ته شب بيدار مي ماندم و خداوند را مي ديدم


مسيح مي گفت:خداوند شبان همه است اما من در حجم تاريخ شباني را نديده ام که رمه اش را تنها


بگذارد


خداي من در تصوير نا معلوم سنگ خفته است و نبض مرگ مرا مي گيرد.....!


            


            


            


            


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 16/5/1386 ساعت 1:59 عصر

نظر ...نظر بابا نظر...نظر بابا نظر...نظرشمادوست عزيزبراي من خيلي باارزش هست                                                                                                                                                


تا هميشه ...........


صداي زيبايت به آتشم ميکشاند وقتي از مرگ برايم لالايي ميخواني .تو ميخواني و من از ترس به خواب رفتن به خواب ابدي رفتن تا صبح بيدار ميمانم . و چه خوب است که تو برايم از مرگ ميخواني، نازنين.من تا صبح بيدار ميمانم و غرق لذت تو را به تماشا نشستن ميشوم.مبهوت و سرگردان در عطر نفسهايت پرواز ميکنم و حيران از آرامش معصومانه ات ميشوم، زيباي من.صبح شده نازنينم و خورشيد بي شرم از حضور من چه بي حساب دستان نوازشگرش را بر زيبايي صورتت ميکشد.برخيز ....برخيز که صبح شده...برخيز که تمام شب محروم بودم از شنيدن خنده هاي مستانه ات که همچو شراب هفت ساله شيراز مي برد عقل و هوش را.نازنينم پس چرا چشمهاي زيبايت را باز نميکني ...برخيز به احترام تمناي من برخيز....قلب کوچکم لحظه اي بي تو بودن را تاب نمي آورد .مگر نميگويي چشمانم التماس تو را ديدن را دارد پس چرا برنمي خيزي...پس چرا چشمهاي قشنگت را باز نميکني ..مي ترسم ...ديشب برايم از مرگ ميخواندي و من از خواب ابدي ترسيده ام....اگر تو به خوابي ابدي...نه...بيدارت ميکنم...اما نه شايد خوابي شبانه باشد... بيدارت نميکنم...ولي اگر حالا که از هميشه خفتن ميخواندي ابدي خفته باشي چه...برخيز ديگر..من چه کنم؟اصلا من هم ميخوابم و آسمان را قسم ميدهم به شهاب ديشب فرو افتاده که اگر خوابت ابدي است خواب من هم ابدي شود و من به خواب ميروم در اغوش امن تو... تو اما بيدار شوي و بينديشي چه راحت آرميده تمام شب را و بينديشي اين هموست که قسم ميداد مرا به عاشقانه بودن بوسه هايش که شب تا صبح را به تماشايت خواهم نشست و به خود قول دهي که زمزمه هاي عاشقانه امشب را هم با از مرگ خواندن عطراگين مي کنم تا همينقدر ارام بخوابي .دوباره شب برايم از مرگ بخواني و من تو را خواب کنم که به تماشايت بنشينم و صبح گاه از ترس بي تو زيستن به خواب روم و وقتي تو بيدار مي شوي باز مرا خواب بيابي و تو هيچ گاه نفهمي که قسم به عاشقانه بودن بوسه هايم بر لبهايت همه عمر هر شب را تا صبح به تماشاي تو نشسته ام



 


            



 


            



سلامي به گرمي آفتاب اميدوارم که  آن را بپذيريد و در گوشه اي



از قلب مهربانتان جاي دهيد


 


هر شب به گوشه اي پناه مي برم


تا در آن کنج خلوت کمي آرام گيرم


ولي چيزي نميگذرد


در ميان خيال بي شمار اشک


صورت ماهت را تجسم مي کنم


اينگونه هست که آرام مي گيرم


 و تو را حس مي کنم


و هميشه به يادت هستم                                           


 



 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 15/5/1386 ساعت 7:29 عصر




نمي دانم امشب چرا هوا آنقدر آفتابيست !


 


 


نگاهي به من انداخت و پرسيد چند سال داري ؟


 


 


به سختي آب دهانم را قورت دادم و گفتم هنوزبيست وچهار سالم  تموم نشده


 


 


با بي اعتنايي گفت : فکر نکن بچه اي


 


 


چهره ام حالت محزوني به خود گرفت


 


 


 


گفتم : ولي من فکر مي کردم سن کمي است !


 


 


با تعجب ابروانش را بالا انداخت و گفت : ولي از تو گوچکتر خيلي ها هستند .


 


 


با درماندگي گفتم : اجازه مي دهي بروم ؟


 


 


خنديد و گفت : نه ، عجله کن بايد برويم .


 


 


مدتي بعد دست من در دست او بود و از روي سر تمام آدم هاي اطرافمان


 


 


گذشتيم .


 


 


جسم من روي خاک افتاده بود . . .


 


 


 


 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 15/5/1386 ساعت 1:52 صبح

 

 




سوگند به کتابهايي که در قفسه کهنه کتابخانه ام بمن نگاه ميکنند.


 


سوگند به اخرين برگي که از شاخه درخت انجير بر زمين مي افتد.


 


سوگند به زمانيکه نامت را با شاتوتها نوبر کردم.


 


سوگند به ابرهايي که بالاي سر نارنجستانها زندگي مي کنند.


 


سوگند به زمزمه هاي که زنداني اند.


 


دلم براي عطري که هر بامداد در دست تو متولد ميشود ، تنگ شده


 


است.


 


سوگند به واژه هايي که کبوتر وار بسوي تو پر ميکشند.


 


سوگند به دفترهايي که برگي براي نامه نوشتن بمن هديه ميدهند.


 


سوگند به چراغ ارغواني که در خانه تو سوسو ميزند.


 


سوگند به نسيمهايي که از شبيه مجهول آغاز ميشوند و بدامن تو ميرسند.


 


دلم براي کودکيهاي دريا تنگ شده است.


 


سوگند به صداي پرندها در وقت عبور ،


 


سوگند به ابرهاي که طعم عسل دارند،


 


سوگند به گلهاي سرخي که زير باران ميرقصند،


 


بر سينه آسمان با همه ستاره هايش دست رد ميزنم،


 


به مرغهاي بهشتي نيم نگاهي هم نمي اندازم،


 


جواب سلام اهوان را نميدهم،


 


بشرطيکه تو در کنارم باشي.


 


تو ميتواني خورشيد را کنار ايينه ام بنشاني و برايم از بهار و زمستان و


 


 تابستان جامه اي بدوزي،


 


تو ميتواني دلتنگيهاي مرا در چشمه اي نزديک بشويي.


 


تو از خون قرمزتري و از اسمان هم اب تري و هيچ گاه ابري نميشوي


 


در کنارم بمان تا همواره از عشق بخوانم و از غزلهايم براي تو خانه


 


اي بسازم.


 



ميگن اگه دستت رو بالا بگيري نمي توني ستاره هارو


 


 بگيري ، ميگن خدا بالاتر از همه ستارهاست


 


ميگن خدا بالاتر از هفت اسمونه ، ميگن اگه خدا را


 


صدا کني حالا حالاها جوابتو نميده ، ولي يکي از


 


 درونم ميگه خدا از رگ گردن هم نزديکتره... اخه


 



با کوچه



از ان شبي که پريدي ز اشيانه من


صداي گريه بلندست از ترانه من


قرار بخش دلم ، ياد لحظه لحظه ي تست


ستاره هاي شبم ، اشک دانه دانه ي من


به هر بهانه که باشد به گريه روي ارم


غم فراق تو هم ، بهترين بهانه من


مگر ز خاطر افسرده ام تواني رفت؟


که بود عطر تو دارد هواي خانه من


هميشه شانه من زير با منت تست


از انکه ريخت شبي زلف تو، به شانه ي من


منم پرنده بي جفت بيشه هاي سکوت


بيا که نغمه بر اري ز اشيانه من


به عشق، شهره ي شهرم که از عنايت دوست


ز هر لبي شنوي شعر عاشقانه من



 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •