سوگند به کتابهايي که در قفسه کهنه کتابخانه ام بمن نگاه ميکنند.
سوگند به اخرين برگي که از شاخه درخت انجير بر زمين مي افتد.
سوگند به زمانيکه نامت را با شاتوتها نوبر کردم.
سوگند به ابرهايي که بالاي سر نارنجستانها زندگي مي کنند.
سوگند به زمزمه هاي که زنداني اند.
دلم براي عطري که هر بامداد در دست تو متولد ميشود ، تنگ شده
است.
سوگند به واژه هايي که کبوتر وار بسوي تو پر ميکشند.
سوگند به دفترهايي که برگي براي نامه نوشتن بمن هديه ميدهند.
سوگند به چراغ ارغواني که در خانه تو سوسو ميزند.
سوگند به نسيمهايي که از شبيه مجهول آغاز ميشوند و بدامن تو ميرسند.
دلم براي کودکيهاي دريا تنگ شده است.
سوگند به صداي پرندها در وقت عبور ،
سوگند به ابرهاي که طعم عسل دارند،
سوگند به گلهاي سرخي که زير باران ميرقصند،
بر سينه آسمان با همه ستاره هايش دست رد ميزنم،
به مرغهاي بهشتي نيم نگاهي هم نمي اندازم،
جواب سلام اهوان را نميدهم،
بشرطيکه تو در کنارم باشي.
تو ميتواني خورشيد را کنار ايينه ام بنشاني و برايم از بهار و زمستان و
تابستان جامه اي بدوزي،
تو ميتواني دلتنگيهاي مرا در چشمه اي نزديک بشويي.
تو از خون قرمزتري و از اسمان هم اب تري و هيچ گاه ابري نميشوي
در کنارم بمان تا همواره از عشق بخوانم و از غزلهايم براي تو خانه
اي بسازم.

ميگن اگه دستت رو بالا بگيري نمي توني ستاره هارو
بگيري ، ميگن خدا بالاتر از همه ستارهاست
ميگن خدا بالاتر از هفت اسمونه ، ميگن اگه خدا را
صدا کني حالا حالاها جوابتو نميده ، ولي يکي از
درونم ميگه خدا از رگ گردن هم نزديکتره... اخه

با کوچه 
از ان شبي که پريدي ز اشيانه من
صداي گريه بلندست از ترانه من
قرار بخش دلم ، ياد لحظه لحظه ي تست
ستاره هاي شبم ، اشک دانه دانه ي من
به هر بهانه که باشد به گريه روي ارم
غم فراق تو هم ، بهترين بهانه من
مگر ز خاطر افسرده ام تواني رفت؟
که بود عطر تو دارد هواي خانه من
هميشه شانه من زير با منت تست
از انکه ريخت شبي زلف تو، به شانه ي من
منم پرنده بي جفت بيشه هاي سکوت
بيا که نغمه بر اري ز اشيانه من
به عشق، شهره ي شهرم که از عنايت دوست
ز هر لبي شنوي شعر عاشقانه من





