دوست، کسي است که از ستم و تجاوزگري باز دارد و بر انجام دادن خوبي و نيکويي ياري کند . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----11581---
بازديد امروز: ----11-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 23/5/1386 ساعت 1:51 عصر

 

اين جهان مي ماند و ما نيستيم


 


 خوش به حال ما، که با دل زيستيم



 




 


 


کاش در اين قرن فريب همه باشند به خوشرويي سيب


 


سيب مفهوم عميقي دارد


 


حالت گرم و رفيقي دارد


 


سيب يعني تو چه زيبايي


 


رباينده دلهايي


 


سيب يعني اثر بوسه ناز روي لبهاي ترکدار


 


سيب يک واژه تو خالي نسيت


 


پر عطر است و گل قالي نيست



سکوت تنها چاره ي من بود...


 


 


گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد


 



گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست


 



سکوت تنها چاره ي من بود


 



آنجا که قلبم شکست


 



درد هايم را فقط،آسمان ميدانست


 



ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند


 



عيبشان اين بود ...


 



حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!


 




زبانشان را زميني ها نميدانستند


 



من ميدانستم ،اما...


 



سکوت تنها چاره ي من بود


 



سکوت و انتظار


 



تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش


 



بداند ابر چيست


 



بداند اشک چيست


 



زبان ستاره ها را بفهمد


 



تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين


 


 


مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))


 


 


روز ها ميگذرند   لحظه ها از پي هم ميتازند


 


 


وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند



روزهاميگذرند ,    که سکوتي ممتد,   برلبم ميرقصد


 



قصه هايي که زدل مي آيند  ,   زيرسنگيني اين بارسکوت


 


بي صداميميرند


 


 



روزها ميگذرند  , که به خود ميگويم



گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت



گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود



گرکسي آمدوازراه صفا  دل ما را  بربود



حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند  



بهر هر خلق جهان  ,  قصه اي خواهم ساخت



روزها ميگذرند



که به خود ميگويم



گرکسي آمدوبرزخم دلم  ,  مرحمي تازه گذاشت



گرکسي آمدوبرروي دلم , طرحي ازخنده گذاشت



گرکسي آمدودرخاطرمن , نقشي ازخودانداخت



صدزبان بازکنم



قصه هاسازکنم



گره از ابروي  هر غمزده اي  درجهان بازکنم



من به خود ميگويم



اگرآمدآن شخص !!!!!!



من به او خواهم گفت ,  آنچه درمحبس دل زندانيست



من به او خواهم گفت  ,  تاابددردل من مهمانيست



                     ولي افسوس و دريغ



آمدي نقشي  زخود  در  سر من افکندي



                              دل ربودي و به زير قدمت  افکندي



ديده   دريا  کردي



عقل   شيدا  کردي



طرح جاويد سکوت  ,   توبه جاي لبخند  ,  برلبم افکندي



دل به اميد دوا آمده بود



به جفا درد برآن زخم کهن افکندي



روزها مي آيند



لحظه ها  ازپي  هم  ميتازند



من به خود ميگويم


 


          (( مستحق مرگ است  گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))


 


                  




 



کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


 


 


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد



بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!



بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند



بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم ...هيچ کس نمي فهمد


 


 


 


 


 


 


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •