![]() | ![]() |
گذر آب از دل آبشار
بوسه شبنم بر برگ گل
نگاه ابر برسينه آسمان و جلوه ستاره بر دستان ماه
کاش اشکهاي من هم ذره اي منزلت داشتند !!!
چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق کسي مي شي که عاشقي نمي دونه ![]()
من به دنبال تو و تو دنبال کس ديگه
هچکدوم از ما دو تا به اون يکي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يک ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا که مي خواي بري بذار نگاهت بکنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساکت بکنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فکر مي کنن شاعرا خيلي غم دارن
کاش فقط اين بود اونا خيلي کسا رو کم دارن
عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه که حيرونه
اوني رو که دوست داري چرا تو رو دوست نداره ![]()
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نکنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني که باز اون رو دعا کني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کني
چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي کنيم
نمي دونيم که داريم يه قلب رو ويرون مي کنيم
کاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم ![]()
ديگه منت نذاريم وقتي که نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شکايت نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه که چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نريزه
سرزميني بود در دوردست ... نااميدي در آنجا دروغ بود واگر مي دانستند که در آنجا گل ياسي روييده باورش نمي کردند... آنجا را دوست داشت هرروز به آنجا مي رفت اما اميدوار...ولي امان از زماني که برمي گشت ،دلش مي خواست اين سرزمين براي همه باشد ... زماني که به آنجا رسيد چشمانش از زماني که ابرهاي نااميدي آسمانش را باراني کرده بودند ، گل سرخي شده بود که همه مي فهميدند ولي باز بايد نااميدي اش را پنهان مي کرد واين دروغ سرزمين بود... مردمان سرزمين دستش را خواندند ،خواستند او را بيرون کنند ،پادشاه سرزمين آمد وفرمود: نا اميدي زنداني است که تورا از خواستن وامي نهد در حالي که من پادشاه سرزمين توام ...مهربانم ،حتي بيش از آنچه تصورش را کني ... من از تو مي خواهم که بخواهي تا به تو عطا کنم ،پس اگر خودت را درونت زنداني کني تا به آخر قصه در عذابي ... همه منتظر بودند واو همچنان به پادشاه سرزمينش نگاه مي کرد،تا اينکه شيشه نازک بغضش شکست وشبنم گل هاي سرخ چشمش برزمين افتادند ... دلش آرام شده بود... قرآن را بوسيد واز سرزمين عشق بيرون آمد ،تعجب مي کرد چرا که اين بار ديگر حتي بيرون سرزمين عشق هم اميدوار بود ... خدايا ،تو مهربانتريني نسبت به ما وما ناشکران درگه تو... پس تورا به اين مهربانيت که جاويد است وناتمام ،ما را از درگاه پر از مهرت نااميد بازمگردان تا درسياه چاله نااميدي فنا شويم... آمين يا رب العالمين خواب سبزي است آخر ،اين دفتر بودن به کجا مي بردت؟!... اگر امشب به نوايي ،توبخوابي،آرام چه کسي خواب تورا مي شکند؟!... درپس پرده چه رازي است که تورا مي خواند؟!... خوابت امشب به سرايي که تو آنجا بودی می بردت روشنی مال کسی است که از این خواب به نیکی برخاست سایه ننگ بدی مال کسی است سایه ای برسرتوست، تا پایان مرگ سبز است نه فراری ،نه گریزی باید... چرا اشکم نمی ریزد » خداوندا، چرا اشکم نمی ریزد؟ چرا این دانه های شاهد من چرا این قطره های دیدة من زشرم کرده های من نمی ریزد؟ خداوندا، چرا اشکم نمی ریزد؟ چرا باران عذر من نمی آید؟ چرا طوفان از این دیده نمیگیرد؟ چرا قربانی خجلت نمی آید نمی آید؟ خداوندا چرا آن آتشی کومن بدستم ز اعمال بد و در حال غفلت بپا کردم، به آب دیده ام خاموش ناید؟ چرا زخم دل رنجور من آرام ناید ؟ بیا باران، بیا ای آب چشم من که وقت دادن گل زین گلستان است چرا این دل همانند کویری خشک و بی بتر بسوزد در غم یک شاخه گل ؟ خداوندا چرا اشکــــم نمــــی ریــــــزد؟ چرا خون فراوان زین دو دیده ام نمی ریزد؟ چرا این آب دیده، آتش دوزخ نمی بلعد؟ چرا این آب توبه، زین دیده ام نمی ریزد؟ ندانستم، ندانستم که کار دیدة تنها نباشد زدست و دیده و دل، گوش و هم پــــا بیاید جملگی با هم بگریند، خون بگریند و شاید هم به خون، با هم بگرینــــــد. 




اگر نيک برايش بسرايي از عشق
شيشه عمرتوگرپرگردد
که تماشاگه دنیا، به یغما بردش...
باید این لحظه تو خود نورشوی تاکه خوابت بشود سبزترین...













داستان درباره يک کوه نورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود .او پس از سالها اماده سازي .ماجراجويي خود را اغاز کرد ولي از انجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .شب بلندي هاي کوه را تماما در برگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد همه چيز سياه بود .اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همان طور که از کوه بالا مي رفت .چند قدم مانده به قله کوه .پايش ليز خورد .و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد .در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد .و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت .همچنان سقوط مي کرد و در ان لحظات ترس عظيم. همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش امد .اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است .ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .بدنش ميان اسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود .و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند جز ان که فرياد بکشد {خدايا کمکم کن}ناگهان صداي پرطنيني که از اسمان شنيده مي شد جواب داد:{از من چه مي خواهي} کوهنورد گفت:اي خدا نجاتم بده ! خدا پاسخ داد: واقعا باور داري که مي توانم تو را نجات بدهم کوهنورد پاسخ داد:البته که باور دارم خدا گفت:اگر واقعا باور داري طنابي را که به دور کمرت بسته است پاره کن!! يک لحظه سکوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسپد! گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب اويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت !! و شما ؟ چه قدر به طنابتان وابسته ايد؟ ايا حاظريد ان را رها کنيد ؟؟ در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد هر گز نبايد فکر کنيد که او شما را فراموش کرده است همواره به ياد داشته باشيد که او شما را با دست راست خود نگه داشته است
ميگن.................
مي گن با احساسات لطيف که نميشه زندگي کرد!و يا خيلي چيزاي ديگه ميگن.... اما اين گفتنا همش يه بهانه ست...بهانه اي از جنس ناباوري ...از جنس اون چيزيکه نمي ذاره حرفاي قلبامونو بگيم! بياييد باور کنيم که اگه اسمون قلبامونم مثل اسمون شهرمون تيره شده و ديگه ابي نيست اما اصل ؛زمين قلبامونه که بايد هميشه خون عشق توش جريان داشته باشه. کسي چه ميدونه شايد هممون يه روز به اين باور رسيديم که مي تونيم خيلي اسون دوست داشته باشيم.
بگو فقط بگوووووووووو
بگو چگونه اسمت را بنويسم وقتي اشک نميگذارد٬ اسمت را به همراه صدايت بنويسم٬ چون مرا
به ياد شبهاي تار عشق مياندازد٬ بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را٬ بگو بعد از اين چگونه
تحمل کنم لحظات تنهايي ر ا٬ بگو چگونه تحمل کنم تنهايي را ٬ با نوشتن تنهايي گريه ام ميگيرد
با سکوت وتنهايي خسته ميشوم٬ احساس را چگونه بنويسم که ديگر دل خسته ميشود.

عزيزم،نازنينم،خوب من
عزيزم٬نازنينم٬خوب من٬هم بغض ديرينم اميدلحظه هاي سردتاريکي٬چراغ راه
تنهايي٬گل زيباي صحراي من٬دراين ساعت که همراه سکوت خسته شهرم٬
صداي خسته قلب مرا گوش کن تا با تو برگرديم که٬زيبايم توبا احساس والفت
آشنا هستي واز جمع ناجوانمردان جدا هستي.تو چون رنگ شعاعي ميروي در
بيکران شب ومن دنبال تو سردرگم وتنها ميان جاده هاي سرد مي ايستم.تو با
شوق وعطوفت ميزني بر٬برگ گل بوسه٬من از٬رازوآواز تومحفوظم٬توچون موج
صدايي نغز مي پيچي به گوش شب ومن چون بوف کوري در شب تاريکي به
دنبال صدايت راه مي پويم.تو چون روحي ميان باغهاي شادي ميگردي ومن ردتو
را درياد سبز باغ ميجويم.تو چون عطر دل انگيزي مي آميزي به جان گل و من
عطرت زگلبرگ لطيف ياس مي بويم.تو چون الماس لبريزي از برگ و رنگهاي ناب
ومن رنگ وجودت را نيک مي دانم.تو چون ياقوت٬لبي غرق خون داري ومن اين
را از چشمهاي بلورينت مي خوانم.تو چون عطر بهاري مملویی از هق هق گریه
ومن با غربت چشمم به جای چشمهای سخت تو می بارم.تو همچون آیه ای
غرق گل ونوری که من در سینه ام محفوظ می دارم.تو مانند گل سرخی از جام
ناب سرخ عشق مینوشی ومن جز جام لبهایت از هر چه جام بیزارم.تو زیبایی٬
تو مثل ماه زیبایی٬تو چون خورشید گرمابخش وپرنوری٬تو همچون سرو رعنایی٬
تو لبریزی٬تواز اوهام صدای عشق لبریزی٬تودر جام سکوت شب شراب کهنه فریاد
می ریزی ومن با اینهمه آواز چو جغدی در ته ویرانه ای تنهای٬تنهایم.
گلم بابت همه چیز ممنون ان شاالله بتونم جبران کنم.

یه حقیقت تلخ
يه نفر خوابش مياد واسه خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون واسه فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره
مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش
اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم مي کنه ،پولشو اما نداره
يکي دفترش پر از نقاشیا و خط خطيه
اون يکي مداد براي آب و بابا نداره
يکي ويلاي کنار درياشون قصر ولي
اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره
يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفرتولدش مهمونيه،همه ميان
يکي تقويم واسه خوندن روزا نداره
يکي هر هفته يه روز پزشکشون مياد خونش
يکي داره مي ميره،خرج مداوا نداره
يکي انشا شو مي ده توي خونه صحيح کنن
يکي از بر شده دردو،ديگه انشا نداره
يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن
يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
يکي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا
يکي اينقدر ديده که ميل تما شا نداره
يکي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يکي اما خونشون اتاق بالا نداره
يکي جاي خاله بازي مي ره کلاس شنا
يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
يکي پول ندا ره تا دو روز شهرشون بره
يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره
يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه
يکي از بس نخورده شب و روز نا نداره
يکي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
يکي هم براي گرماي دستاش نا نداره
دخرک مي گه خدا چرا ما...مادرش مي گه
عوضش دخرکم،اون خونه ليلا نداره
يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
يکي آزمايش نوشتن واسش،اما نداره
مي گه نزديکاي ما آزمايشگاه نداره
بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق نداره
يه نفر تمام روزا و شباش طولاني
پس ديگه نيازي به شبهاي يلدا نداره
ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
راستي اسمو واسه لمس بهتر مي گم
مليکا چه چيزا داره که رعنا نداره؟
بعضي قلبا ولي دنيایي واسه خودش داره
يه چيزایي داره توش که توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
خدا به هر کسي هر چيزي دلش مي خواد بده
همه چي دست اونه،ربطي به شعرا نداره
آدما از يه جایي اومدن،همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه،با نمي خوام،با نشد،با نداره
دوست دارم قدم زدن زير باران تنهايي را در جاده اي بي انتها پر از درختان سر به فلک کشيده ي کاج قدم زدن را دوست دارم در بيشه اي پر از ميناهاي سفيد پر از نرگس هايي که تبسمي زيبا بر لبانشان نشسته است و به من لبخند مي زنند.جايي را که من در رويا هايم آنجا را تصور ميکنم جاي خيلي دوري است جنگلي است سر سبزو زيبا با بهاري سبز تابستاني گرم و دلنشين پاييزي پر از رنگهاي زيبا "زرد , قرمز,......" و زمستاني سراسر سفيد و پاک . زندگي در جنگل در ميان طبيعت وحش را بسيار دوست دارم چرا که به من آرامش مي دهد آرامشي که قابل وصف نيست .تصور ميکنم در تاريکترين جاي جنگل کلبه اي پوشالي دارم در کنار نهر آبي آرام درخت بيد مجنوني که درکنار کلبه ام قد برافراشته و چترش را بر روي کلبه ام پهن کرده است .کمي سکوت کنيد صداهايي را مي شنوييد کمي آهسته تر همراه با من قدم برداريد آري آنچه را من ميبينم شما هم ميبينيد بچه آهويي کوچک که در ميان اين جنگل درنده گم شدهاست اشکانش را ببينيد گريه ميکند حتما دلتنگ مادرش شده است گوش کنيد صداي ديگري مي آيد "شر شر "صداي شرشر آبي که از اين نزديکي هامي آيد واي چه عظمتي چه زيبايي بي وصفي چقدر زيبا ديگر نمی دانم چه واژه ای را برای توصیف برگزینم .آبشار, گویی دختر سفید رویی است که گیسوانش را در دل کوهی پهن کرده است و آنها را شانه می زند خیلی زیباست دیگر وقت رفتن است باید به کلبه ام باز گردم چرا که آفتاب مسافر است و من باید به بدرقه اش بروم اگر نروم از من دلگیر میشود خود را به آفتاب رساندم بسیار غمگین بود چرا که از دست کسی سیلی محکمی خورده بود و دل شکسته و غمگین بار سفر بسته و می رفت .دستی برایش تکان دادم و از غم او گریستم .او رفت دیگر وقت به استقبال رفتن مهتاب بود دوان دوان خودم را به کلبه ام رساندم مهتاب امده بود با چهر ه ای خندان و بشاش با یک دامن سیاه پر از ستاره هایی که به من چشمک میزنند .امشب اولین شبی است که من به مهمانی ستارهها دعوت شده ام .امشب جشن بزرگی در دل سیاه شب برپاست امشب حتی دورترین ستارهها هم دعوتند .راستی کمی که فکر کردم دیدم برای رفتن به مهمانی چیزی برای پوشیدن ندارم اول غمگین شدم اما بعد ایگونه به مهمانی رفتم :گیسوانم را با خارهایی که از جوجه تیغی جمع کرده بودم شانه ادرست کردم و گیسوانم را شانه زدم بعد از گلهای وحشی که دراطراف کلبه ام داشت پیراهنی با گلهای زنبق دوختم و دسته ای از گلهای بنفشه را گرفتم و به هم بافتم و بر موهایم گذاشتم تنها چیزیکه نداشتم یک کفش بود آه فهمیدم نارگیلی رااز درخت چیدم درونش را خالی کردم و با شاخه های نازک بید برایش بندی بافتم کفش زیبایی شد دیگر برای رفتن آماده ام.اوه چه ستاره ی زیبایی وای باور کردنی نیست همین طور پایین می آیدآه دستانم را گرفت دیگر از کلبه فاصله گرفتم در آسمانها قدم میزنم .قدم زدن در آسمان هم چه لذتی دارد مخصوصا اگر شب باشد .مهمانی بزرگیست گوشه ای ستاره ها در حال بازی چرخ و فلکند من هم به آنها پیوستم جالب است چقدر خوب بازی ما زمینی ها را میکنند دیگر وقتخوردن شام است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دانم امروزباز دلم هوای نوشتن کرده است نوشتن از زیباترین لحظۀ زندگی.
زیباترین لحظه لحظه ای است که ببینی در دل یک کویری بی آب و علف جوانه ای سر از خاک بلندکرده و به خورشید و آسمان و ابرها سلام می کند زیباترین لحظه لحظه ای است که صدای زوزۀ باد بر دل کوهسار می پیچد و گویی بُغضی راه گلویش را بسته است و خود را به کوهساری زند تا اشکانش جاری شود واز شرّ بُغض آزاد شود .
زیباترین لحظه لحظه ای است که در ناامید ترین لحظۀ زندگیت خورشید امید بر دلت بتابد و جوانۀ امید از دلت برویَد. زیباترین لحظه آن لحظه ای است که حس کنی خدا در همین نزدگی هاست درسایه سار درختان سر به فلک کشیدۀ کاج در میان گلهای رنگ رنگ باغچه در میان صدای زوزۀ باد و رعدو برق آسمان و گریۀ ابر بر زمین خدا اینجاست کمی دقت کنید
حضورش رادربین بوته های سبز بهار
احساس خواهید کرد
[29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
[28/8/1386- 6:49 ع] نامه
[25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
[آرشيو شده ها]

