در سختي، دوست آزموده مي شود . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----11582---
بازديد امروز: ----12-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 30/5/1386 ساعت 2:5 صبح

 



 


 







 



 


روى القاضى نور اللّه عن الصادق عليه السلام قال:






ان للّه حرماً و هو مکه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة ألا وان لاميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الکوفه الا و انَّ قم الکوفة الصغيرة ألا ان للجنة ثمانيه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فيها امراة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى عليهاالسلام و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة با جمعهم

روايات درباره فضيلت زيارت آن بانوى برگزيده اسلام بهترين سند در رابطه با فضايل آن بزرگوار است ، که امامان معصوم پيروان خود را تشويق و توصيه به زيارت مرقد نورانى ايشان فرمودند و پاداش عظيمى براى آن بيان کردند که چنين پاداشى در باب زيارت اولاد موسى بن جعفر(عليه السلام) بعد از حضرت رضا(عليه السلام) بى سابقه است ; ما در اينجا چند روايت را ذکر مى کنيم :
1 ـ امام رضا(عليه السلام) فرمود : « مَنْ زارَها فَلَهُ الْجَنَّةُ » :(1) « کسى که ( فاطمه معصومه ) را زيارت کند سزاوار بهشت خواهد بود » .
2 ـ امام جواد(عليه السلام) فرمود : « مَنْ زارَ قَبْرَ عَمَّتِى بِقُمْ فَلَهُ الْجَنَّةُ » :(2) « کسى که قبر عمّه ام را در قم زيارت کند سزاوار بهشت است » .
3 ـ امام رضا(عليه السلام) فرمود : « مَنْ زارَها عارِفاً بِحَقِّها فَلَهُ الْجَنَّةُ » :(3) « کسى که ( فاطمه معصومه ) را زيارت کند ( در حالى که معرفت به حق او داشته باشد ) پاداش او بهشت است» .
4 ـ امام صادق(عليه السلام) فرمود : « اِنَّ ِللهِ حَرَماً وَهُوَ مَکَّةُ وَلِلرَّسُولِ حَرَماً وَهُوَ الْمَدينَةُ ، وَلاَِميرِ الْمُؤْمِنينَ حَرَماً وَهُوَ الْکُوفَةُ وَلَنا حَرَماً وَهُوَ قُمْ وَسَتُدْفَنُ فيها اِمْرَأَةٌ مِنْ وُلْدى تُسَمّى فاطِمَةَ ، مَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ » :(4) « براى خدا حرمى است و آن مکّه است و براى رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)حرمى است و آن مدينه مى باشد و براى اميرالمؤمنين(عليه السلام)حرمى است و آن کوفه است و براى ما حرمى است و آن شهر قم مى باشد و بزودى زنى از فرزندان من در آنجا دفن خواهد شد که نامش ( فاطمه ) است ; هر کس او را زيارت کند بهشت بر او واجب خواهد شد » .
اين روايت با توجه به اينکه قبل از ولادت موسى بن جعفر(عليه السلام) از امام صادق(عليه السلام) صادر شده است دليل بسيار روشنى است بر اينکه آمدن حضرت فاطمه معصومه به قم و دفن آن بزرگوار در حرم اهل بيت جزء اسرار غيبى بوده و تحقّق آن خود دليل روشنى بر حقّانيّت مکتب امامان معصوم(عليهم السلام)مى باشد

 




به نام تو يگانه که بزرگترين لطف و عنايتت را بر من نازل فرمودي! به نام تو که اينک تا هميشه تمام وجودم و تمام ذره ذره روح و جانم آغشته به عطر محبتي است که بر من روا داشته اي!  به نام تو که لطفت لايزال و بي انتهاست و بسيار بسيار بزگتر از معاصي و روسياهي هاي ماست. به نام تو که بر کوچک ترين و آلوده ترين بنده ات، که هرچه کرده تاکنون، جز بندگي تو بوده است، چنان با شکوه و زيبا مهرباني کرده اي که هنوز باورش نيست اين نعمت بر او روا گرديده باشد. هنوز باورش نيست اينگونه او را نوازش کرده باشي. هنوز باورش نيست در مقابل اين همه گستاخي او، چموشي او، ابسارگسيختگي او در مقابل فرمان هايت که همگي عين سپيدي و رستگاريند، چنان فضلي روا داشتي که از بيان و گفتار خارج است. فقط من مي دانم و تو، نه! نه! هرگز! فقط تو و فقط خود تويي که مي داني عظمت اين نعمت و لطفي که نصيب من نمودي چه اندازه است. خدايا، بارالها، معبودا! چگونه سپاسگذار اين احسان تو باشم؟ چگونه شکر اين فضل را به جا آورم؟ چگونه حق اين هديه آسماني تو را، اين مائده معطر به عطر دلنواز تو را و اين همه سپيدي و زيبايي تابنده ياد تو را به جا آورم؟ روح من گنجايش عظمت اين نعمت تو را ندارد! بارها از تو خواستم آنچه را که اينک به من نصيب فرمودي، اما هرگز گمانم نبود که اينگونه نوازشگرم باشي! مي دانستم لطف تو بي اندازه است، مي دانستم مهرباني تو بي مثال است،‏ مي دانستم از مادر به من مهربان تري و دلسوزتر. اما تا اين حد؟ تا اين حد که آلوده و بي سر و پايي چون من را اينگونه عنايت کني؟ خدايا چه مي گويم؟ ما هکذا الظن بک؟؟؟ سبحان الله عما يصفون! اينک و در شتاب اين لحظه ها و در پس پرده حوادثي که تو خود مقدر فرموده اي، گويي چند روز بيشتر تا آن اتفاق عظيم زندگانيم باقي نمانده است و هنوز دست نياز به آستانت مي سايم. از تو مي خواهم مرا تا هميشه چنين شرمسار محبت و لطف خويش فرمايي و همواره دست نيازم را تنها به دامان بي نياز خويش فرود آوري! تا آن لحظه که به سوي تو پر گشايم و تا آن زمان که در اين جهان مقدرم فرموده اي به ماندن، کنارم باش و هدايتگرم و صاحب اختيارم! خورشيد لطف و کرمت تمام وجودم را گرم کرده است و من، منفعل و بي حرکت، عاجزم از آنکه حتي لحظه اي به شکرانه اين همه محبت بي دريغ تو، سپاس بگذارم. به مهرباني بي مانندت مرا ببخش و از من درگذر. مرا بياموز تا اندکي بندگي کنم، اندکي عاشقي کنم و اندکي قدر بدانم آنچه که تو مهربان در حقم روا داشتي. سر به سجده مي گذارم، اشک مي ريزم و نجوا مي کنم:‏الحمدلله علي ما هداني، شکر لله، شکر لله، شکر لله


 


من وتو


 

 

 

 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 29/5/1386 ساعت 1:35 صبح


مي خواهم تا آخر عمر خانه نشين خيال تو باشم  به ياد رفتنت مثل ابرها بغض کنم
به نامه هاي ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به آرزوهايت سلام کنم . مي خواهم تا انتهاي اين جاده همچنان بي قرار تو باشم و تمام لحظه ها را به عشق ديدن
تو طي کنم . مي خواهم با تو از حادثه ها عبور کنم


 


دوباره هواي چشمهاي تو را دارم نگاهت آنقدر به آسمان شبيه است که هر چقذر خسته و دلمرده باشم باز شوق زندگي به رگهاي بي جانم مي دود. کاش هيچ وقت از خواندن حرفهايم خسته نشوي. مي شود به آرامش رسيد و با خوشبختي پلک بر هم زد. به تمام ديوارهاي اتقت حسادت مي کنم . آنچنان سخت تو را در بر گرفته اند که فرصت نمي کني سري به تنهاي ام بزني.


 


 


بنفشه  ها به چه زباني به هم مي گويند دوستت دارم؟
آيا لبهايي که فردا متولد مي شوند بوسه را خواهند آموخت؟ ؟آيا عسلها فرهاد را ميشناسند؟ رايحه تو و روياهاي خودم را کجا پنهان کنم ؟ نام تو با کدام حرف آغاز ميشود ؟ چه کسي چشمهاي تو را رنگ کرده است؟
چه کس دگمه هاي پيراهنم را از ماه آورده است؟ چه کسي زيباتر و سپيد تر از نمکها مي خندد؟ شعرها من با کدام حرف به پايان ميرسد ؟
قلمرو دوزخ کجاست ؟ مساحت بهشت چقدر است ؟ فرق اسخوان و گندم چيست ؟ چرا هيچ گلي در رودخانه نمي رويد؟ چرا سخره از عرياني دريا نمي گويد؟ چرا کسي غبار آسمان را پاک نمي کند ؟ چرا دستي کلمه هاي بي روح را در خاک نمي مند؟
؟آيا پرتقالها هم گناه مي کنند ؟ آيا ليمو هاي ترش قدر وقت را مي دانند ؟ آيا مرده ها  غزل مي خوانند ؟
تا تو روي زمين قدم مي زني و هر شب چراغهاي ايوان را روشن مي کني فرشته ها پلک بر هم نمي گذارند  ماهي ها قلب آبي تو را ترجمه مي کنند و جاده ها همچنان به راه خود ادامه مي دهند.
شمعها کي مي خوابند؟ بوسه ها کي مي ميرند؟ آبها کي تشنه می شوند؟ نانها کی گرسنه می مانند؟ کلمه هایم را در جیب شیطان نمی ریزم و بند کفشهای او را نمی بندم . به قفسها سلام نمی کنم نبض مرگ را می گیرم و به انتظار  اتفاقهایی که هنوز نیفتاده اند می مانم. توشه این راه پر از تشویش تنها یک چیز است: امید و دیگر هیچ....


 


 


می خواستم زندگی ام در فاصله در فاصله دریا و کشتزار بگذرد. می خواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد. می خواستم روح گمشدهام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم . می خواستم....
دهانم از کلامات ریز و درشت پر است . کلماتی که می خواهند مشتاقانه به سوی تو بیایند . اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم . از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و به گردنت می اندازم ؤ . از رویاهایم دستکشی میبافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند .
نمی خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمی خواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت بگذرم . نمی خواستم برف پاک کن ها نفسهای گرممرا از روی شیشه ها محو کنند . نمی خواستم از پشت بام خورشید پایین بیقتم .
دستهایم از گله های ریز و درشت پر است : چرا  گیسوان آشفته ات را در آینه چشمانم شانه نکردی ؟ چرا سیب سرخی را که روی تاقچه  اتاقت گذاشته بودم  به یاد من نبوییدی  ؟ چرا با من از کودکی های تهرات حرف نزدی ؟
می خواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم و روی دشتهای برهنه ماه راه بروم  و حوله ام را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم . می خواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم و به پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم. می خواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم.آه ای سرگشتگی همیسه ای تنهایی ناگریز ! من چهره تو را در بالهلی پرندگان دیدهام. آیا چهره مرا بر سنگهای غبارآلود خاکستری میبینی؟ من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتادهم. من بی سرود و بی درود مرده ام .




 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 28/5/1386 ساعت 8:15 عصر


به نام خدايي که در قلب هاي ماست


                  پس چه نزديک ترند قلب هايي که خدا در آن هاست


در اين دنياي مجازي و اشتهاي عظيم نوشتن


صفحه اي که کلمات قلبمان را بر آن حک مي کنيم


و مي نويسيم تا حرفي زده باشيم تا سکوتمان را با قلمي ارزان قيمت و کلماتي که گران بها ترين اشياء وجودي ما هستند


با تو به گونه اي شکسته باشيم




 


من اگر روح پريشان دارم


من اگر غصه هزاران دارم


گله از بازي دوران دارم


دل گريان، لب خندان دارم


 


به تو و عشق تو ايمان دارم


 


در غمستان نفسگير، اگر


نفسم ميگيرد


آرزو در دل من


متولد نشده، مي ميرد


يا اگر دست زمان درازاي هر نفس


جان مرا ميگيرد


دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترين انسانم


به وفاي همه بي ايمانم


دل گريان، لب خندان دارم


 


به تو و عشق تو ايمان دارم



 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 28/5/1386 ساعت 1:1 صبح

خدايا . من که هستم که چيزي بگويم که تو خود همه جيزرا مي داني .


چگونه هميشه به يادت باشم وقتي فقط در رنج ها صدايت مي کنم ؟؟؟؟؟


و چگونه صدايت کنم در حالي که مي دانم فاصله توهمي بيش نيست.  


وقتي فکرش را مي کنم اگر قطره آبي کم بود کل هستي احساس تشنگي


مي کرد . دستم نمي رود گلي را بچينم مبادا ستاره اي لطمه ببيند .       


اگر زندگي ام آن طور است که تو مي خواهي بي قراري ام را کنار مي گذارم


و آرام مي گيرم .                                                                   


چگونه به جستجويت بيايم اي خدا؟؟؟ کجا دنبالت نگردم ؟؟؟ وقتي همه جا هستي


حتي يک قدم هم نمي توانم بر دارم . در خودم مي مانم و انتظار مي کشم تا تو خود بيايي . اشکهايم را عاشقانه به پايت مي ريزم تا قدمت را روي چشمانم بگذاري و


به محراب قلبم وارد شوي اصلا مگر بيرون بوده اي که بخواهي وارد شوي ؟؟؟؟؟؟


مي خواهم با سرور و جاودانگي هم پيمان شوم چرا که غربت و تنهايي ام کل هستي


را دلتنگ مي کند .وقت پريشاني به آرامش درخت و رود و پرنده که هميشه به يادت


هستند غبطه مي خورم .                                                                          


مگذار عمرم به " آماده کردن " بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حيران بمانم که کجا بروم ؟؟؟ بعد ازاين همه تلاش براي داشتن توخدايم چرا دره ي عميق تهي بودن در مقابلم ظاهر شده؟؟؟ من آماده ام . اما براي رفتن به کجا ؟؟؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده اي که بخواهم بيايم ؟؟؟ براي تو که مرا . چمدان و راه را خوب مي شناسي سوغات چه بياورم و ازسفر چه بگويم که نداني ؟؟؟ ديوانه شدم خدايا !!! نمي خواهم سرم به سنگ پشيماني بخورد ودنيا فريبم دهد . خدايا نشانه هايت را دیدم اما در آنها نمی مانم . باورت کردم پس تو هم کمکم کن .................................................


خدایا . همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتم ببندم تا هرگزفراموشت نکنم


 که تجربه ی آرامش تنها با تومیسراست و بس..................


 



 


 


 



 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 27/5/1386 ساعت 11:54 عصر

دستت رو بگذار روي قلبت، اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه... جالبه هموني که بهت زندگي ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده


 


 


 


 


هيچ وقت شعار نداده ام...... که به زور لبخند بزن بعضي وقتها بايد تا نهايت ارامش گريست! انگاه تبسمت زيباتر از رنگين کمان بعد از باران خواهد شد



 


هي روزگار چي بگم بهت که يه روز خوبي يه روز بد ...يه روز شيريني و يه روز تلخ...


يه روزپراز خنده و شورو حالي ,يه روز انقده دلگيري که جز گريه کاري نميتونيم بکنيم...!!



ولي بازم شکر ,شکر ت اي خدا ...بازم راضي هستيم ..


نمي دونين چه حالي دارم ...انقد اينروزا بي حالم که اصلا حالو حوصله ي آپ کردن رو نداشتم ولي خوب امروز اومدم تا با حرف زدن يه خورده خودمو خالي کنم ...!!!


ولي حالا که اومدما نمي دونم چرا حرفم نمياد...


اينم شانس ما..!!!


ولش کنين ...شعرو بخونين خودتون متوجه همه چي ميشين...!!





کاش لحظه ي مرگم امشب بود .


کاش مرغ نفست با من بود


کاش با من بودي و مي گفتي


که اين قصه همه در فکرم بود


کاش بانوي شهر مشرق با من بود


کاش با مهرباني و خوبي با من بود


کاش چشمانم ميديد روزي را


که دستانت محرم دردم بود


سيل اشکي گرفت چشمم را


اين ها همه قصه ي عشقم بود


بي تو حتي در اوج خنده هام


بر لب خشکيده ام ماتم بود


کاش با من بودي همه ي ذکرم بود


اين ذکر همه در فکرم بود


اين اي کاشها همه در فکرم بود


خاطر من همه شب ماتم بود


کاش لحظه اي با من مي بودي


آن لحظه به خدا قسم لحظه ي شادم بود


آن شادي را نديدم هرگز من


آن شادي همه در فکرم بود


تجربه ي بي مهري مرگ من است


اين گفته کلام آخر بود


کاش ميگفتي حرفي که رازت بود


که همه دردم در رازت بود


کاش ميگفتي حرف دلت را


ولي اين حرف دل صداي نازت بود


اين نگفتن ارزش غم را نداشت


غم من نگفتن رازت بود


روزگاري غم و غصه ي من


صداي دلنواز سازت بود


کاش لحظه ي مرگم امشب بود


کاش لحظه ي مرگم امشب بود



گرفتين چي شده دیگه..؟؟؟


نظر یادتون نره ...!!



 



 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •