![]() | ![]() |

سلام پدر بزرگوارم
سلام مهربانم
سلام به تو که با شنيدن نامت آرامش مي گيرم ![]()
سلام به تو که فقط براي ديدن تو نفس مي کشم
سلام به تو که جمعه ها را به اميد تو از صفحه تقويم باز مي کنم ![]()
سلام به تو ديگر روزها برايم مفهومي ندارد فقط از ميان روزهاي تقويم فقط ![]()
پرستش غير از خدا گناه است وگرنه من تو را مي پرستيدم ![]()
سلامم را به باد مي سپارم تا بي دريغ تقديمت کند
از يه بغض قديمي شروع مي کنم که بد جوري تو گلو گير کرده و خالي نمي شه
راستش را بخواي خسته شده ام و به دنبال دل دردمندي مي گردم که با او درد
دل کنم و سنگ صبوري نيافتم جزتو مي دونم که مي دوني در دل من چه مي
گذرد و از اين بابت تسلا مي يابم اما گاهي اوقات احساس خفگي و خفقان مي ![]()
کنم احساس مي کنم قلبم را مي فشارند و استخوانهايم را خرد مي کنند .![]()
جوان گفت : جاده مرا صدا مي زند..... ![]()
راه مرا مي خواند .....
بگذار بخواند !من کوله بار خويش را بسته ام .![]()
هم نفس با ثانيه ها ، خواهم دويد.....
و مي دانم که اين راه
راهي است پر چاه
پراز بلندي
پر از فراز
و مي خواهم با تمام وجودم ازتوعاجزانه بخواهم تا راهنماي من گردي....![]()
که محتاجم به راهنمايي تو ، در اين راه پر از بي راهه زندگي ![]()
و از آستان بلندت مران
بگذار که زندگي هر آنچه مي خواهد بکند و شيطان هر قدر که مي تواند ![]()
چه غم؟
که من رويين روانم ، به يمن اکسيرنام اعظم تو....
پس با نام تو که زيباترين نام در عالم است براي من گام در راه خواهم گذاشت
و تو را مي خوانم ...........تو را خواهم خواند![]()
تو را مي گويم ..............تو را خواهم گفت ![]()
که نام تو
.................گره گشاي کورترين گره هاي عالم است براي من!![]()
اي انتهاي تمامي جادهاي بي انتها ....... مهدي جان ! ![]()
مي دانم که مي آيي
فر صت اين لحظه برايمم نزديک شده
به يقين اين را مي گويم که مي آيي
صبح بي تو به رنگ عصرآدينه ها است
الفباي انتظار را به خاطر تو آموختم
چون که اگر معناي تو را نمي دانستم![]()
هيچ وقت به سراغ دفتر خاطراتم نمي رفتم
من شعر تو را بر سبزه ها .....بر دريا ......بر آسمان ![]()
بر زمين خاکي ......بر تمام عالم نوشتم ![]()
و شعر خودم را برآب روان ثانيه ها نوشتم ![]()
بر ابري که کنجي ازآسمان بيتوته غم کرده و منتظر باراني شدن است ![]()
و با آمدن تو باران مي بارد به خدا دلها همه باراني مي شود ![]()
چراکه ديدگان هيچ کس ياراي تماشاي رخ زيبايت را ندارد
و چشمي مي تواند تو را نظاره گر باشد ![]()
که به جز تو به هيچ کس نگاه نکرده باشد
در يه کلام کوچک که معنايش دريايي است ![]()
چشمش در اين وادي براي تو و به خاطر تو باز شده باشد ![]()
راستش را به ما نگفتند يا لا اقل همه ي راست را به ما نگفتند.
گفتند:تو که بيايي خون به پا مي کني,جوي خون به راه مي اندازي و از کشته ,پشته مي سازي و ما را از ظهور تو تر ساندند.درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.ما از همان کودکي تو را دوست داشتيم.با همه فطرتمان به تو عشق مي ورزيديم و,با همه ي وجودمان بي تاب آمدنت بوديم.عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت,طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.اما...اما کسي به ما نگفتکه چه گلستاني مي شود جهان ,وقتي که تو بيايي.همه,پيش از آنکه نگاه مهر گستر و دستهاي عاطفه تو را توصيف کنند,شمشير تو را نشانمان دادند.آري ,براي اينکه گل ها و نهال ها رشد کنند, بايدعلف هاي هرز را وجين کرد. و اين جز با داسي برنده و سهمگين,ممکن نيست آري براي اينکه عدالت به کرسي بنشيند,هر چه سرير ستم آلوده يسلطنت را بايد واژگون کرد و به دست نابودي سپرد.واينها همه همان معجزه اي است که تنها از دست تو بر مي آيدو با دست تو محقق مي شود.اما مگر نه اينکه اينها همه مقدمه است براي رسيدن به بهشتي که تو باني آني.آن بهشت را کسي براي ما ترسيم نکرد.کسي به ما نگفت که ان ساحل اميد که در پس اين درياي خون نشسته است ,چگونه ساحلي است؟!کسي به ما نگفت که وقتي تو بيايي:پرندگان در آشيانه هاي خود جشن مي گيرند و ماهيان دريا شادمان مي شوند.
و چشمه ساران مي جوشند و زمين چندين برابر محصول خویش را عرضه می کند.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:دلهای بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد وخدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت وبردگی را از گردن خلایق بر می دارد.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند,آسمان بارانش را فرو می فرستد,زمین,گیاهان خود را می رو یاند...و زندگان ارزو می کنندکه کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و ارامش حقیقی را می دیدند که خداوند چگونه بر کاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: همه امت به آغوش تو پناه می آورند.همانند زنبوران عسل به ملکه خویش .و تو عدالت را ان طور که باید و شاید در پهنه ی جهان می گستری و خفته ای را بیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزیبه ما نگفتند که وقتی تو بیایی:هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هر که عرضه میکنند میگوید :بی نیازم.ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!ما بی آنکه مختصات آن بهشت مو عود را بدانیم و مدینه ی فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.که عشق تو با سرشتها عجین شده بود و امدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.







*يَااَبَاالحَسَنِ يَا مُوسَي بنَ جَعـفَرٍ، اَيُّهَا الکـاظِـمُ يَابنَ*
*رَسُولِ اللهِ، يَا حُجَّةَ اللهِ عَلَي خَلقَهِ،يَا سَيِّـدنَا*
*وَ مَـولَنا اِنَّـا تَوَجَّـهنا وَ اسـتَشـفَعـنَا وَ*
*تَوَسَّـلنَا بِکَ اِلَي اللهِ،وَ قَـدَّمناکَ* 
*بَينَ يَدَي حَاجاتِنا،يَاوَجيهاً*
*عِندَاللهِ،اِشـفـَع لَنا*
*عِـنـدَاللهِ.*


کوه ها ادامه رودها**********و رودها ادامه درياهاست*********امروز ادامه ديروز**********و ديرور ادامه فرداست*********فرداي هر کس زايش خوب و بد امروز اوست**********امروز هر کس تولد انتخاب هاي ديروز اوست**********آري، ديروز،امروز را ساخته است**********و امروز،فردا را مي سازد**********پس من دعا مي کنم**********ديروز ،امروزم را خوب ساخته باشم**************و امروز فردايم را خوب بسازم**********آمين "" تقديم به مومنان تقديم به عاشقان تقديم به دلسو ختگان تقديم به ديوانگان تقديم به منتظران اللهم صل علي محمد و آل محمد اللهم کل لوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علي آبائه في هذه الساعه و في کل ساعه وليلا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا برحمتک يا ارحمن الراحمين اللهم الرزقنا شفاعتا حسين يوم الورود و ثبتنا قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين درد دل با امام زمان عليه السلام ليوان آب صداي زيباي آبشار نقره اي را با همين گوشهاي تيزم مي شنوم0 گويي که قطره قطره اش برايم حکم يک دريا دارند،صدايشان کردم آمدند وبرايم يک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نيستيد گفتند ما سيرابيم،اما تو هنوز رودخانه دلت کوير است،ليوان را گرفتم،نوشيدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه ديدم صدايي دگر نمي شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را نديدم، گفتم خدايا جرا اينگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اينگونه سيراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدايي شنيدم0 به سويش دويدم ورسيدم،آريٍ،آري،اين همان آبشار است ورفتم يک ليوان را در کنار سنگ ريزه هاي آبشار ديدم،دويدم،دويدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما ديدم نوري کنارم ايستاده ،گفتم که هستي!: گفت:همان کسي که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته اي،گفتم من لياقت ندارم،چرا سراغم آمدي،گفت:پاک است دلت،اينگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدايم زن،گفت نمي رسد صدايم به گوشت،گفت رسيده،اما نه با آن لحني که بايد مرا طلب کني،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت مي گويي بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 اين را گفت:واز جلوي چشمان سياهم محو شد0

عمري است که براي آمدنت بي قرارم0 يابن الزهرا،ببين از فراقت سخت بارانيم0 ببين ثانيه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0
آقا جان!حيف نيست ماه شب چهادره پشت ابرهاي تيره وپاره پاره پنهان بماند،حيف نيست ديده را شوق وصا ل باشد ولي فروغ ديده نباشد0
بيا وقرار دل بيقرارم شو0 بيا وصداقت آينه را به زلال آبي نگاهت پيوند بزن0 بيا تا سر به دامانت بگذارم وعقده هاي چندين ساله ام را باز کنم0 تو که معناي سبز لحظه هايي بيا تو که ترنم الطاف حق تعالي بيا0
بيا که از هجرت چون اسپندي بر آتشم0 يوسف فاطمه!کي طنين دلنواز انا بقيه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر مي نمايد0 کي کعبه به خود مي بالد وزمين بر قامت دلربايت طواف عشق مي گزارد وجان در سعي وصفاي نگاه تو محرم مي شود ومناسک حج وقربان را بجاي مي آورد0 براي آمدنت تمام دلهاي عشاق دنيا را به ضريح چشمهاي قشنگ وعباس گونه ات گره زده ايم ودر مراسم اعتکاف شبهاي فراق براي گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ايم0 آقا جان براي آن لحظه که سبز پوش با پرچم يالثارات الحسين در انتهاي افق غباري بپا مي شود وتو با ذوالفقار حيدر وسوار بر اسب سفيد قصه ها مي آيي لحظه ها را بدست باد مي سپارم0
بگذار صادقانه بگويم که کهانسالترين آرزوي دلم آرزوي وصال توست!آرزويي که براي بدست آوردنش تمام کلافهاي عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خريداران يوسف زهرا(س) قرار داده ام0
نازنينم!تو زيبا ترين دليل براي شبهاي قدر وشب زنده داريهاي مني تو ضياعين ودليل امن يجيب مني 0
آقا جان! مي خواهم برايت قصه بگويم 0 قصه سيب وگندم ومردي که سالهاست در ميان مردم چشمم ايستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشماني که درو ميکنند،قصه باران وسطرهايي که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخيال آمدن تو در باران،قصه هايي که مشق هر شب من است0
کاش مي شد واژه ها را شست وانتظارراتفسير کرد ولي افسوس000
ميداني مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظري سدي از دلواپسي ساخته وقطره قطره انتظار را ذخيره مي کند،آنجا که وجودش چون جرعه اي آب از تشنه اي رفع عطش مي کند آنگاه که مي فرمايد اگر شيعيان ما مرا به اندازه قطره اي آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزديکتر مي شد0
حس مي کنم نزديکي آنقدر نزديک که با آمدن يک نسيم تو را احساس کرد وبوييد0
خوب مي دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را مي شکني وآنگاه زمان وصل وجان نثاري مي رسد0
پس بيا از پس کوچه هاي انتظار ،بيا که شعرهايم بي قافيه مانده اند،بيا که با آمدنت گم ميشود در تبسم تو بغض چندين ساله ام،بيا که غزلهايم مضمون ندارند ومثنوي عشق نا تمام است0
محبوبم!هر روز که ميگذردبيشتر از قبل دلم برايت تنگ مي شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافي بر لوح آن نام تو هگ گرديده وکنون اي بهار عشق!مي ترسم از خزان عمرترسم از نديدن است بگو که تا خزان من آيا فرصت بهار ديدن است؟
يابن الزهرا!"ليت شعري أين استقرت بک النوي"0 کاش ميدانستم که کجا وکي دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0
بنفسي أنت!
به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگيني به دوش مي کشم وسکوت ثانيه ها را به ازاي فرياد زمان تحمل مي کنم فقط براي رسيدن به لحظه با شکوه وصا لت0
آقا جان!
دروادي انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب مي گردد0 کي مي آيي که قطره ها به دريا بپيوندند؟خيبر گشاي فاطمه(س) کي مي آيي؟
بيا که بهار بي صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جويبار اشکهايي که هرروز وشب براي فراق تو ريخته مي شوند0
ياس سفيدم!بيا که با ظهورت آيه"والنهار اذا تجلي" تأويل گردد0 بيا که چشمه سار وجودم سخت خشکيده وفرياد العطش برآورده،بيا تا از نرگس چشمانت عطري براي سجاده ام بگيرم0بيا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بيا000
اي پيدا ترين پنهان من!
تا تو بيايي مرواريد چشمانم رابراي سلامتيت صدقه مي دهم وبراي آمدنت روزه سکوت مي گيرم وبا جام وصال تو افطار مي نمايم0 نذر کرده ام که بيايي تا جان شيرين را فرش قدمها يت نمايم0 پس بيا که نذر خود را ادا کنم0
اي آفتاب عمر!
تا تو بيايي انتظار را قاب ميکنم وبر لوح دلم مي کوبم0 فرياد را حبس مي کنم وبه سکوت اجازه حضور مي دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر مي کشم وسر به دوش هجران مي نهم وبراي آمدنت دعا مي کنم0 به اميد آنروز هزار وصد وهفتادمين شمع را روشن مي کنيم ومنتظرت مي مانيم0
به خداي کعبه مي سپارمت وسبد سبد نرگس وياس چشم براهي ميکنم0
کاش مي شد که خدا
اجازه ظهورت مي داد
کاش مي شد
که در اين ديار غربت
وميان موج غمها
به سکوت سرد وسنگين
رخصت خاتمه می داد
کاش می شد
جمعه ما
شاهد ابروی زیبای تو می شد
دیده نا قابل ما
فرش کیسوی تو می شد
کاش می شد
انتظار منتظر بپایان رسد
وهوا میزبان یاسها و
نسترنها
خاک پای مهدی زهرا شود
کاش می شد
تو هم از انتظار خسته شوی و
برای فرج دعا کنی
کاش می شد000
قربانت یاس سفید
[29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
[28/8/1386- 6:49 ع] نامه
[25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
[آرشيو شده ها]

