زيبايي بردباري، نشانه فراواني دانش است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----11581---
بازديد امروز: ----11-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 10/6/1386 ساعت 4:22 عصر



 آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي درنظرم



 مثل بوستاني پرگل آمد وقامت برافراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي
 


 بي اتکا در برابرتابش بي رمق خورشيد درمقابلم جلوه گرشد.سرمست ازباده زندگي در 
 


 زيراين همه زيبايي وشکوه پاييز،گام برداشتم و درحيرت زيبايي مرگ درختان به فکرفرورفتم
 


 مگرمي شود جزدرقاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پروازروح زندگي گياه را  
 


 اينگونه روياگون تماشا کرد و برخزانش اشک نريخت ؟ به راستي،مگرميشود...

 

 

 

*************************************************************************************

*************************************************************************************

آرزو دارم که در واپسين دم مرگ اين پرده ي حجب را کنار زنم و تو را بخواهم. آري در آن روز، در آن دقيقه که بدن ناتوانم ديگر تاب تحمل بي مهري تو را نياورد. وقتي ببينم که قلب در مانده ام بيش از اين قادر نيست از عشق تو به طپش در آيد آنگاه راز دل را فاش خواهم کرد و به آخرين دوستي که تا آن دقيقه به من وفادار ماند پناه خواهم برد، به دامنش خواهم آويخت و در خواست خواهم کرد تا تو را به بالينم بياورد. در آن هنگام که ناقوس بزرگ با طنين شمرده زنگ سپيده ي صبح را خبر مي دهد و پرهيزکاران را به سوي خود مي خواند. همان لحظه که شمع نحيف آخرين قطرات اشک هاي گرمش را بر جسد بي جان پروانه عاشق فرو مي چکاند. و از دور صداي زنگ کاروان هاي سحر خيز به گوش ميرسد. من اجابت آخرين آرزويم را در خواست خواهم کرد. و چشم هايي را که يک عمر به دنبال تو بوده خواهم دوخت تا پيش از آنکه اشعه ي زرين و گرم خورشيد از آن داخل شده بر بدن سرد من بتابد. تو از درون آئي و با حرارت محبت خويش آخرين لحظات حياتم را گرمي و نشاط بخشي. مي داني چقدر اشک در ديدگان من جمع شده؟ مي داني چقدر غم هجران و رنج بي مهري تو قلب ناتوانم را مي فشارد؟ همه ي اينها را پنهان داشته ام تا در آن هنگام که ساعت واپسين فرا رسيد شايد دل تو به رحم آيد و به سويم آئي. آنگاه همه را به دامن تو خواهم ريخت و از بي مهريت شکوه ها خواهم کرد. آنقدر اشک مي ريزم تا حرارت قلبم، آتش عشقم بتواند تو را در خود بسوزاند. اگر پيش از آنکه نسيم سرد مرگ اين شعله ي پريده رنگ و لرزان را براي ابد خاموش کند به بالينم بيائي. يکدم به چشمان سياهت مي نگرم و سر به دامانت مي گذارم و پس از آن با دلي خالي از اندوه براي ابد چشم بر هم مي نهم. اي کاش زودتر آن دم آخر فرا رسد شايد يک لحظه تو را در کنار خود ببينم.

 


 

 

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 10/6/1386 ساعت 2:4 صبح


 


اين همه حيرت ...


 


پدر، آن تيشه که برخاک توزددست اجل       



 


تيشه اي بود که شد باعث ويراني من



 


يوسف نام نهادندوبه گرگت دادند



 


مرگ، گرگ توشد،اي يوسف کنعاني من



 


مه گردون ادب بودي ودرخاک شدي



 


خاک، زندان توگشت،اي مه زنداني من



 


ازندانستن من،دزدقضاآگه بود



 


چوتورابرد، بخنديدبه ناداني من



 


آن که درزيرزمين، دادسروسامانت



 


کاش ميخوردغم بي سروساماني من



 


بسرخاک تورفتم، خط پاکش خواندم



 


آه ازاين خط که نوشتندبه پيشاني من



 


رفتي وروزمراتيره ترازشب کردي



 


بي تودرظلمتم،اي ديده نوراني من



 


بي تواشک وغم وحسرت همه مهمان منند



 


قدمي رنجه کن ازمهر، به مهماني من



 


صفحه ي روي زانظار،نهان ميدارم



 


تانخوانندبراين صفحه، پريشاني من



 


دهر،بسيارچومن سربگريبان ديده است



 


چه تفاوت کندش،سربگريباني من



 


عضوجمعيت حق گشتي وديگرنخوري



 


غم تنهايي ومهجوري و وحيراني من



 


گل وريحان کدامين چمنت بنمودند



 


که شکستي قفس، اي مرغ گلستاني من



 


من که قدرگهرپاک توميدانستم



 


ز چه مفقودشدي، اي گهرکاني من



 


من که آب توزسرچشمه دل ميدادم



 


آب ورنگت چه شد،اي لاله نعماني من



 


من يکي مرغ غزلخوان توبودم، چه فتاد



 


که دگرگوش نداري به نوا خواني من



 


گنج خودخوانديم ورفتي وبگذاشتيم



 


اي عجب، بعدتوباکيست نگهباني من







دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته که دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرک کشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار کنجکاوي آدم را قلقلک مي دهد.
کاش اين ديوارها پنجره داشت و کاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه کرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود کرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش کرد که ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و کند و کند.
شايد دريچه اي شايد شکافي شايد روزني شايد...

ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي کنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي که توپ کوچکش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي کنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.

و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
کسي جوابم را نمي دهد.
کسي در را برايم باز نمي کند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين...
و من اين بازي را دوست دارم.
همين که دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين که...



 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
چهارشنبه 7/6/1386 ساعت 8:35 عصر

حرفها دارم اما بزنم يا نزنم


                                                 با توام با تو ! خدايا بزنم يا نزنم


همه حرف دلم با تو همين است که اي دوست


                                                 چه کنم حرف دلم را بزنم يا نزنم


عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم


                                                 زبر قول دلم آيا بزنم يا نزنم


گفته بود که به دريا نزنم دل اما


                                                 کو دلي تا که به دريا بزنم با نزنم


از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است


                                                 دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم


به گناهي که تماشاي گل روي تو بود


                                                 خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم


دست بر دست همه عمر در اين ترديدم


                                                 بزنم يا نزنم                                                                          ها                                                                           بزنم يا نزنم



...............................................................................................................................................................


 در دمادم زندگي در لحظه هاي نفس گير دوري;دلتنگي ها و بغض هاي مکرر را در سينه پنهان ميکنم و لرزش دل رااز نوک انگشتان به روي صفحه اي بي جان منتقل ميکنم;تا مبادا بار ديگر احساسات در طوفان قهر و هوس گرفتار ايند و قلب شکسته ام را بيشتر بيازارند.گرچه راه  بازگشتي نيست اما ديدارهاي رويايي و حرفهايي که در تنهايي اتاق زمزمه ميشود مرا بس که اينگونه اسوده ترم.



پنجره دل را به روي مهر و وفا گشوده ام و قاصدک عشق را به دنياي قصه ها روانه کرده ام تا مگر ارامشي را برايم به ارمغان اورد.اما گويا قاصدک گم شده و راه بازگشت را نميداند;نميدانم پنجره را ببندم يانه!اما ميترسم او بيايد و پشت در بماند.چشمهاي منتظرم را گرچه سرخ و سوزان شده اند به جاده ميدوزم تا شايد از قاصدک اثري بيابم.اما ميترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد.بيمناکم که شايد در دنياي ارزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشدو پرهاي نرم و لطيفش را زير گلبرگي پنهان کرده و در نهانخانه دل گريسته باشد.


حالا با نبود او زندگي بوي غريبي ميدهد و من غريب دنياي قصه ها شده ام.غريبي تنها که در ميان مه ترديد مانده و به اشک و اه در انتظار دل سپرده و فقط يک معجزه يک تحول عظيم او را ميرهاند و ان معجزه چيزي نميتواند باشد جز ديداري عاشقانه در اوج باور;که اگر جز اين بود بايد چون پرنده اي مهاجر فقط به هجرت بيانديشم.اما تو اي دوست يقين بدار که يک مهاجر هميشه مهاجر ميماند تا روزي که نه به اکراه و اجبار بلکه از روي ميل و رغبت و به اميد برگردد;اگر تو بخواهي!



****************************************************************************





    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
چهارشنبه 7/6/1386 ساعت 12:2 صبح



عيد فرخنده نيمه شعبان بر همه مسلمانان جهان تبريک و تهنيت باد


 


سلام بر آنان که در فراق يار در کوچه پس کوچه هاي تنهايي سر به ديوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نيم نگاه مهدي فاطمه اند...
اي گل نرگس... چه ميشد که ما را در جمع پروانه هايت پذيرا مي شدي؟چه ميشد که تشعشع گرمي نگاهت به سويمان روانه مي شد؟ نظري فرما بر کوچه تاريکمان. که همه پروانه شمع توايم. همه پروانه ها در اين کوچه تاريک به اميد حس کردن گرماي وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظري فرما...
اين صفحات برگ برگ روزهاي انتظاريست که به اميد آمدنش از پس هم ورق مي زنيم...
العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان يا مهدي ادرکني... عبد عاصي


 


 



 1 رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) :
 «لاتقوم الساعة حتى يقوم القائم الحق منّا و ذلک حين يأذن اللّه عزّوجلّ له و من تبعه نجا و من تخلّف عنه هلک. اللّه اللّه عباد اللّه فأتوه و لو على الثلج فانّه خليفة اللّه عزّوجلّ و خليفتى.»
  «روز قيامت فرا نمى رسد مگر آنکه از بين ما «قائم حقيقى» قيام نمايد. و آن قيام، زمانى خواهد بود که خداى عزّوجلّ او را اجازه فرمايد. هرکس پيرو او باشد نجات مى يابد و هرکه از فرمانش تخلّف ورزد، هلاک مى شود. اى بندگان خدا ! خدا را، خدا را; بر شما باد که به نزدش آييد اگرچه بر روى يخ و برف راه رويد. زيرا او خليفه خداى عزّوجلّ و جانشين من است


 


 




 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 3/6/1386 ساعت 10:12 عصر

Mauve Heart w/ Pink Roses Images # 173249Mauve Heart w/ Pink Roses Images # 173249قطره دلش دريا ميخواست ، خيلي وقت بودکه به خدا گفته بود


 


هر بار خدا مي گفت : از قطره تا دريا راهي ست طولاني


 


راهي از رنج و عشق و صبوري


 


 هر قطره را لياقت دريا نيست .


 


قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .


 


قطره ايستاد و منجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد.


 


  قطره از دست داد و به آسمان رفت .


 


و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت .


 


 تا روزي که خدا گفت : امروز روز توست ، روز  دريا شدن.


 


خدا قطره را به دريا رساند.قطره طعم دريا را چشيد ، طعم دريا شدن را . اما ...


 


روزي قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر،آيا از دريا بزرگتر هم هست ؟


 


خدا گفت : هست .


 


 قطره گفت : پس من ان را ميخواهم ،بزرگترين را ، بي نهايت را .


 


خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اينجا بي نهايت است .


 


آدم عاشق بود ... دنبال کلمه ايي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد .


 


 اما هيچ کلمه ايي توان سنگيني عشق را نداشت .


 


آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .


 


 و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد ...


 


خدا گفت : حالا تو بي نهايتي . چون که عکس من در اشک عاشق است ...


 


Mauve Heart w/ Pink Roses Images # 173249Vertical & Horizontal Spinning Hearts Images # 176839Vertical & Horizontal Spinning Hearts Images # 176839Vertical & Horizontal Spinning Hearts Images # 176839Vertical & Horizontal Spinning Hearts Images # 176839


 


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •