حرفها دارم اما بزنم يا نزنم
با توام با تو ! خدايا بزنم يا نزنم
همه حرف دلم با تو همين است که اي دوست
چه کنم حرف دلم را بزنم يا نزنم
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زبر قول دلم آيا بزنم يا نزنم
گفته بود که به دريا نزنم دل اما
کو دلي تا که به دريا بزنم با نزنم
از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است
دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم
به گناهي که تماشاي گل روي تو بود
خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم
دست بر دست همه عمر در اين ترديدم
بزنم يا نزنم ها بزنم يا نزنم

...............................................................................................................................................................
در دمادم زندگي در لحظه هاي نفس گير دوري;دلتنگي ها و بغض هاي مکرر را در سينه پنهان ميکنم و لرزش دل رااز نوک انگشتان به روي صفحه اي بي جان منتقل ميکنم;تا مبادا بار ديگر احساسات در طوفان قهر و هوس گرفتار ايند و قلب شکسته ام را بيشتر بيازارند.گرچه راه بازگشتي نيست اما ديدارهاي رويايي و حرفهايي که در تنهايي اتاق زمزمه ميشود مرا بس که اينگونه اسوده ترم.
پنجره دل را به روي مهر و وفا گشوده ام و قاصدک عشق را به دنياي قصه ها روانه کرده ام تا مگر ارامشي را برايم به ارمغان اورد.اما گويا قاصدک گم شده و راه بازگشت را نميداند;نميدانم پنجره را ببندم يانه!اما ميترسم او بيايد و پشت در بماند.چشمهاي منتظرم را گرچه سرخ و سوزان شده اند به جاده ميدوزم تا شايد از قاصدک اثري بيابم.اما ميترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد.بيمناکم که شايد در دنياي ارزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشدو پرهاي نرم و لطيفش را زير گلبرگي پنهان کرده و در نهانخانه دل گريسته باشد.
حالا با نبود او زندگي بوي غريبي ميدهد و من غريب دنياي قصه ها شده ام.غريبي تنها که در ميان مه ترديد مانده و به اشک و اه در انتظار دل سپرده و فقط يک معجزه يک تحول عظيم او را ميرهاند و ان معجزه چيزي نميتواند باشد جز ديداري عاشقانه در اوج باور;که اگر جز اين بود بايد چون پرنده اي مهاجر فقط به هجرت بيانديشم.اما تو اي دوست يقين بدار که يک مهاجر هميشه مهاجر ميماند تا روزي که نه به اکراه و اجبار بلکه از روي ميل و رغبت و به اميد برگردد;اگر تو بخواهي!

****************************************************************************

