![]() | ![]() |
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي که خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد،
خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون که عکس من در اشک عاشق است.
دروغ زيبا !
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. کيست که از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچکس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
هيچکس با او گفتوگو نکرد.
و او ميان اين همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. ميدانست آنجا هميشه کسي هست. کسي که تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نميدانيم که چه مدت آنجا بود.
سيصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمي بيش و کمي کم. او به غارش رفت و ما نميدانيم که چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نميدانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدار که خوابآلودگي ما برملا شد. چشمهايش دو خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را ميدريد.
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نميدانم سنگينياش را از کجا آورده بود، که گمان ميکرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شکست.
از غار که بيرون آمد، باشکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود.
و اين بار ما بوديم که به دنبالش ميدويديم براي جرعهاي نور، براي قطرهاي حيرت. و او بيآن که چيزي بگويد، ميبخشيد؛ بيآن که چيزي بخواهد.
او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي
وقتي رفتي همه چي رفت
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد
وقتي رفتي
آره! رفتي
وقتي رفتي
از تو مونده يادگاري
واسه ي من بي قراري
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداري
نه تو بودي نه ترانه
نه يه حرف عاشقانه
من مگه از تو چي خواستم
فقط و فقط بهانه ...
![]()
تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه هاي من
گرفتار سکوتي سردو سنگينند..
وچشمانم
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نميداني چه غمگينند..
چراغ روشن شب بود
برايم چشم هاي تو
نمي دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بي تاب و دلگيرم
کجا ماندي که من بي تو
هزاران بار،در هر لحظه ميميرم..
/عزيز%20سفر%20کرده_files/FlyingBird_anim.gif)
/عزيز%20سفر%20کرده_files/FlyingBird_anim.gif)
/عزيز%20سفر%20کرده_files/FlyingBird_anim.gif)
حرف نخستينت بود
نمي دانم قدرت نوشتن و به پايان رساندنش را دارم يا نه ... ولي مي خواهم من هم برايت بنويسم ، و اگر بتوانم اين حس دوباره را مديون چشم هاي هميشه خيست هستم ...
عزيزم ، من از آن نسل خموشم که سکوت بلندترين صداي من است...
سالهاست مي بارم ، زاده ي زمستانم و عاشق برف ، مي بارم ؛ برف نه عزيزم ، باران !
زاده ي زمستانم اما پاييزي ...
عزيزم ، عزيز پاييزي ! ، عزيز دل ، عزيز ديده ، تو خود از کدامين نسلي ؟!
هيچ نمي دانم ...
از کدامين نسل که اينگونه زندگي را هم به بازي مي گيرد ؟!
از کدامين نسل که بلندترين سد دنيا را به مبارزه مي طلبد ؟!
از کدامين نسل که در گريه هايش هم اميد هست ؟!
من از آن نسلم که خود مي بارم ولي تشنه ام !!!
از آن نسل که داغ ها دارد ...
غم ها دارد ...
درد ها دارد ...
آرزوها دارد ...
من از آن نسلم ...
افسوس ، اي کاش اميدي هم داشت ...
تو خود از کدامين نسلي؟!!!
تو که خود در سخت ترين ميدان هاي نبرد زندگي براي ديگران اميدي از کدامين نسلي ؟!
با من بگو ، از غم هايت ، از درد هايت ، از اميد هايت ، از بوده ها و نبوده ها ، داشته ها و نداشته ها ، از آينده ، از حال ، از گذشته هايت برايم بگو ...
زندگي من همان بر سرش آمده که تو مي داني و من و خدا ...
و آنکه باعث شد زندگي من اينگونه باشد ...
زبان بگشا ، زبان دل ، بگو ، سخن بگو ، حرفي بزن ، تا کي خود فقط سنگ صبوري ؟!!!
من از خودت آموختم که سنگ صبور باشم !!!
معلمم !!!!!! فکر کنم وقت ان رسيده که از دانش آموزت امتحان بگيري ...
قول مي دهم با بهترين نمره قبول شوم .
از آرزوهايم گفته بودي ، از گفته ها و نا گفته هايم ، از آنچه که هراس داشتم و نداشتم ؛
از آرزوهايم گفته بودي ؛ آري ، از آرزو هاي من
من ، من ، من ...
فقط من !
همه اش من ...
پس خود چه مي شوي ؟ آرزوي تو چيست ؟
تو به چه اميدي خون در رگهايت جاريست و نبضت مي زند ؟!!!
آنقدر بزرگ شده اي که حتي آرزوهايم را هم مي داني ؛
ولي خوب من کوچکم ،
اين را از زبان روحم گفتم ... از زبان دلم ... از زبان ...
برايم نوشته بودي که :
((من به هدف بزرگ تو دل بسته ام ، اينکه در حياط خانه ات بهار باشد و بوي اشک نباشد . اين که سکوت شب هايت را صداي سربي هيچ فريادي نشکند ، من به روز هاي بي دلهره ات دل بسته ام ... روزهايي که هيچ شيطاني راه تو را براي رفتن به خانه ات سد نکند ، روز هايي که دور نيست ، اين را برق چشم هايت مي گويد ... ))
خوشحالم که برايم مي نويسي ، ولي افسوس مي ترسم ، خيلي مي ترسم ، خيلي ...
از آنکه اميد عبث و بيهوده اي باشم براي تو ، دختر پاييزي خانه اي ندارد ، ولي مي ترسم که درحياط آن خانه هم که زندگي ميکند هرگز بهاري نيايد ، و مي ترسم که تو هميشه چشم به راه بماني ...
انتظار...انتظار...انتظار...
آه ، نه !
نمي خواهم منتظر باشي ، شايد انتظار زيبا باشد ، ولي تنها زماني که آن را پاياني باشد .
مي ترسم ، ميترسم بيهوده منتظر شوي ، و شايد تا آخر عمر در اين دلهره بسوزم که او فردا باز
مي خوا هد با زندگي ام چه کند ؟!!
و شايد تا هميشه باشند شيطان هايي که راه رفتن به خانه ام ، نه عزيزم ، براي رفتن به خانه اش سد کنند ...
شايد آن روزها که گفته اي خيلي دور باشند و شايد هم تنها سرابي باشند در کوير دلم ...
مي ترسم ، تمام وجودم پر از بيم و هراس است ...
نمي خواهم اميدي بيهوده باشم ...
ا
دامه ي نوشته هايي را مي خوانم که برايم نوشته اي :
(( هدف بالا و بلند ، آن سو تر از من و تو ايستاده است.))
نازنينم ، ما هيچ خبر نداريم از آن سوتر و من آن روزها که دخترکي شاد بودم از کجا خبرم بود که امروز اينگونه مي شوم ؟!!!
آن زمان اميد داشتم ؛ حال زندگي ام اين است
حال که اميدي ندارم زندگي ام چه خواهد شد ؟!!
خدا مي داند...آري...خدا مي داند...و او ... و او ... و باز هم او ...
عزيزکم ! هنوز هم مي خواهي سکوت کني ؟؟؟
زيباي من ، دل من آنقدر درد کشيده که بتواند زندگي تو را نيز لمس کند...
اصلا شايد لايقش نباشم ، شايد هنوز بچه باشم براي شنيدن و درک کردنش ، شايد از همان اول هم نبايد مي پرسيدم ...
اما ، نه !!!
من از تو ، من از خود تو آموختم که نبايد تسليم شد .
تو که خود نوشته اي از نسلي هستي که با اشک بيگانه نيست ، بگو ،
بگو چشم هاي تو ديگر چرا باراني است ؟
ابرهاي دل دريايي تو ديگر چرا اينگونه مي بارد ؟!!
مي داني ؟؟؟
نه ! نمي داني !!!!
من و تو زياد با هم تفاوت داريم ، يکي ؛ تنها يکي را مي گويم :
تو اگر دردي داري ، تو اگر مي باري ، اگر که اشک مي ريزي ، اشکهايت باران ابرهاي بهارست که مي بارد
ولي من دختر پاييزم ، در غروب هاي دلگير پاييزي مي بارم.
نه !!!
من هميشه ميبارم ، ابر که شب و روز نمي شناسد ، با اسمان که قهر کند ، دلش که بگيرد ، ميبارد...
تو شاد مي باري ، تو درختان ، بلکه همه ي زمين را نويد بهاران و حيات مي بخشي.
ولي من مي بارم و برگ هايي که آخرين زمزمه هاي عاشقي را در گوش هم نجوا مي کنند زير پاي عابراني مي اندازم که فقط مي خواهند تند تر و تند تر بروند تا مبادا خيس شوند...
ماه من ، با من از خودت بگو ، شانه هايم تحمل گريه هايت را دارد ، قسم مي خورم که دارد ، دلم غم را خوب مي شناسد ، پس باور کن که اين دل مي تواند همدم شبهاي تنهايي و بي کسي ات باشد ، مي دانم که مي توانم ، ميدانم که بالاخره زبان دل خواهي باز کرد...
شايد تنها اميدم اين است که سخني بگويي ، خوب مي دانم که عادت نداري اميد کسي را از او بگيري ...
زيبا فکر مي کني ، اعتقاد قشنگي است که هيچ فريادي بي جواب نمي ماند ،
و در آخر نوشته بودي که فرياد بزن...اشک بريز...
قول مي دهم ، قسم مي خورم
که اشک بريزم
ولي قول نمي دهم
من سعي مي کنم که روزي بالاخره ،
اين سکوت را بشکنم و فرياد بزنم
فرياد...
******************************************************************
دختر پاييزي يه دنيا دلش گرفته
ديگه گريه هم آرومم نميکنه
هيچي
هيچييييييييييي ....
فقط برام دعا کنين...
وقتي نگاه ميکني ميبيني که يه راه بي انتها جلوته ، انگار هر چي بري تموم نميشه ...دور و اطرافت روکه نگاه ميکني ، هيچ کس نيست ، فکر ميکني تويي که فقط تو اين جاده داري ميري ... به منظره ها نگاه ميکني از ديدنشون به وجد مياي ، با اين که بارها از اين جاده گذشتي ولي انگار اولين باره که داري اين همه زيبايي رو ميبيني ، همه جا سبزه همه جا پر از درختهاي کوتاه و بلند که انگار روي هم رشد کردن و رفتن بالا...
چشمات رو که ببندي و نفس بکشي ميتوني بوي نم رو توي تمام وجودت حس کني...اينقدر از بودن در اين همه زيبايي لذت ميبري که از اطرافت بي خبر ميشي
اما اين بي خبري کار دستت ميده ... يه دفعه يه ماشين با سرعت ازت جلو ميزنه ، اينقدر سريع اين اتفاق مي افته که خشکت ميزنه ...براي چند ثانيه اول نميدوني چي کار کني ولي بعد تصميم ميگيري که کمي شيطنت کني ... تند ميري ...
اينقدر تند ميري که بهش برسي... از سرعتت خودت هم وحشتت ميگيره ...اما نميتوني کاري کني چون اين بازي بود که خودت شروع کرده بودي ...فقط چشمت به اونه که کي بهش ميرسي ، تلاشت رو ميکني ولي واقعيت رو نميبيني ...نميبيني که ماشين اون از ماشين تو هم بزرگ تره ،هم قدرت بيشتره و هم تند تر ميره ...اون ميره تو ميموني با تمام تلاشي که کردي تو مبازي ...تو بازي رو باختي پس ديگه مهم نيست که با چه سرعتي بري ... اروم ميري ...خيلي اروم ...سرت رو که بر ميگر دوني تا دوباري از زيبايي ها لذت ببري... اما ديگه همه جا خشکه ، تمام اطرافت رو کوهاي بلند گرفته ... کوهايي که حتي يه دونه درخت کوچولو هم روش نيست ...
همه اون قشنگي ها تموم شده بود و تو به خاطر يه بازي بچگانه از همش با سرعت گذشتي ....نه نگاه نکن ، دور برگردوني براي برگشتن هم نيست ....
ميدونم که دوباره از اون جاده ميگذرم ...
اما خدا کنه ايندفعه اگه کسي ازم سبقت گرفت من بذارم خيلي راحت از کنارم بگذره ...
اخه جاده هم براي من جا داره و هم براي اون...........................................


خدايا !
خدايا !
خدايا !
خدايا !
ديگر تاب پريشاني ندارم !
نه از آهن ، نه از سنگم ...
خدايا !

هر رفتني را رسيدن نيست ، ولي براي رسيدن راهي بجز رفتن نيست .
زندگي را دوست دارم اما به شرط آنکه
ز آن زندان
ن آن ندامت
د آن درماندگي
گ آن گورستان
ي آن يآس نباشد .
وقتي پسرک مرد همه گفتند که او حتماً به بهشت مي رود اما وقتي پسرک در صف جلوي در بهشت ايستاده بود فرشته اي که اسامي بهشتيان را مي خواند گفت که نام تو در ليست نيست و او را بدون هيچ توضيحي به جهنم فرستادند . پسرک هيچ نگفت . اما چند روز بعد ديدند که شيطان با اعتراض آمده و مي گويد اين چه کسي است که او را به جان ما انداخته ايد ؟ او با تمام آدم هاي اين جا صحبت مي کند و به حرف آنان گوش مي دهد و ديگر در اين جا کسي ناراحت نيست و همه به درد يکديگر مرهم شده اند ، آخر جهنم که جاي اين چيز ها نيست . بياييد و اين پسرک را پس بگيريد .
" با چنان عشقي زندگي کن که اگر بنا به تصادف تو را به جهنم فرستادند خود شيطان تو را پس بفرستد .

روي هر شانه سري وقت وداع مي گريد
سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست






گل خشکي لاي دفتر، اشکي گوشه چشامه
عکس تو گوشه طاقچه، اين همه خاطره هامه
يه دلم پر از گلايه با يه شمع نيمه سوختم
دو تا چشم پر حسرت، ديده به گوشه اي دوختم
يه اتاق سردو تاريک ، يه گل خشک و يه نامه
تودلم آواراندوه اشک هنوز توي چشامه
ندونستي شاخه گلها تو رو ياد من مياره
دردو دل با قاب عکست منو تنها نميذاره
عکستو ازم گرفتي ديگه اميدي ندارم
يادمه ميگفتي هرگز تو رو تنها نميذارم
نشوني ازت ندارم اما دنبالت ميگردم
بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم
حالا ديگه گل خشکت از تو تنها يادگاره
منتظر برات ميمونم تا تو برگردي دوباره
ديگه هر شب توي خوابم چشاي تو رو ميبينم
آرزومه تو رو يکبار توي بيداري ببينم
بياي باز دوباره پيشم ديگه از دوريت نسوزم
تو رفتي تا بي نهايت چش براهتم هنوزم

به نام تو اي خداي من نمي دانم ميخواهم چه بنويسم فقط مي خواهم بنويسم ازتو اي خدا . باز امشب دلم هوايي شده باز دلم مي خواهد به سوي تو پرواز کنم .خسته شده ام از اين تنهايي ازاين دنيا ازاين زندگي .دوباره اين سکوت واين تنهايي ياد تو را در دلم زنده ساخته کاش هميشه به يادت بودم . آخرکي به پايان مي رسد اين دوري.. حال اين بنده پر گناه مي خواهد فرياد بزند ( دوستت دارم ) کاش مي شد با من حرف بزني و بگويي که هنوز هم برايت عزيز هستم و هنوز هم دوستم داري مثل روزهايي که پيشت بودم وهنوز به دنيا نيامده بودم* نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نکن ، اين چشم يک دنيا اشک در آن است «اي شمع آهسته بسوز که شب دراز است اي اشک آهسته بريز که غم زياد است 


وقتي من اومدم تو اروم خوابيده بودي بهت نزديک شدم فضاي خالي انگشتامو با انگشتاي کوچيکت پر کردم چشاتو باز کردي و با اشک به من نگاه مي کردي انگار عمق نگات از خواهشي حرف مي زد التماس نگات به من مي گفت من و يادت هست؟ اره من اومده بودم جواب تمام اشکاي بي صدات در پشت سکوتم بي جواب نمونه .ميخوام واسه يه بارم که شده به خودم اين جرات بدم که بگم دلم خيلي برات تنگ شده.لبامو باز کردم و گفتم:من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است ."اري مدتهاست که در اين دنياي کوچک همه را مي نگريستم جز تو را.اما تو هميشه با سکوتت لحظه هاي تنهاييت را غرق از اشک هاي کوچکت مي ساختي .غم هاي همه قلبم را پر مي ساخت ولي هرگز به اتاق کوچکت سري نزدم .گرماي محبتم را در لحظه هاي همه جاري ساختم جز در تنهايي تو .تو هميشه تنها بودي در ارزوي يک نگاه .تو هميشه نيازمند دستي بودي که از اين دره ي تنهايي نور اميد را نثار چشمان خسته ات کند "اره تو هميشه دلت مي خواست يکي باشه که غمات باهاش شريک شي .دلت مي خواست باور کني هنوز گوشه قلب کسي واسه تو هم يه جايي هست .مي خواستي باور کني يکي هست که شايد هنوزم تو تو يادشي.کسي که بتوني بهش تکيه کني حسش کني درکت کنه .اين من بودم که بايد جاي تمام چيزاي نداشتت لا اقل تنهات نمي ذاشتم .پنجررو باز کردم اين نوشترو رو دادم به يه قاصدک تا ببره تو اسمون تا خدا اخه مي خوام خدا هم بدونه که ديگه تو تنها نيستی .اره دیگه وقتشه که بدونم خودمم به اندازه ی بقیه مهمم.وقتشه که بدونم که زمانی می تونم دوست خوبی واسه بقیه باشم که خودمو از یاد نبرم.لبخند جای اشک رو لبات موج می زد نور امید تو تاریکی اتاق جا گرفت .اره پشت تمام سیاهیا یه رازی از امید داره مارو صدا می زنه.پس بیا زیبا زندگی کنیم.
من تو خدا
******************************************************************************


ايکاش کلمه ي جدايي هرگز نميبود...حال که است پس :
خداحافظ اي سرزمين سبز احساس !
خداحافظ اي يارشبا خفته دريآس !
خداحافظ اي حس زيبا - حس پرواز - که مارا ميبري تا
گلشن راز !
خداحافظ اي دوست آيينه انداز!
خداحافظ اي زادگاه بلبل وناز!
خداحافظ اي صبح - اي صبح منور -
.......که کردي حيرت آيينه را تر !
...وعشق و جنون است مرا همسفر!
*******************************************************************************
[29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
[28/8/1386- 6:49 ع] نامه
[25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
[آرشيو شده ها]
نام: | |
ايميل: | |
![]() | ![]() |



