آنکه به دنيا رغبت ورزد و آرزويش در آن دراز گردد، خداوند دلش را به اندازه رغبتش به آن کور مي کند [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----11578---
بازديد امروز: ----8-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 17/7/1386 ساعت 11:40 صبح

چندي پيش شاهد اختلاف زوجي بودم که زندگيشان به جهنم تبديل شده بود آن هم فقط به خاطر تلفن يک فرد


 


ناشناس که به خانم گفته بود شوهرش در خارج از خانه اعمال ناشايستي را انجام مي دهد! همين امر باعث


 


سوء ظن و اختلافات شديدي بين آنها شده بود. لذا برا آن شدم در اين مورد نيز چند نکته اي را متذکر شوم:


 


گاهي اوقات سوء ظن با دلايل موجه و گاهي بدون دلايل منطقي ايجاد مي شود که در هر دو حالت باعث


 


 بروزوسواسهاي فکري واضطراب وبه هم ريختن روح وروان شخص مي شود که اين امردرزندگي فردي 


 


وخانوادگي و اجتماعي شخص تاثيرات منفي زيادي را خواهد داشت.


 


بهتر است براي فرار از اين نوع مشکلات به هر تدبيري که شده از معضل بدبيني فرار کرده و فرد خوش بين


 


و مثبت انديشي باشيم.


 


افرادي هستند که بدون دليل نسبت به همه چيز بدبين مي باشند اين اشخاص نياز به اقدامات درماني و


 


پزشکي دارند.


 


عده اي هم ممکن است با توجه به دلايلي دچار سوء ظن شوند که توصيه مي شود :


 


تا زماني که نسبت به چيزي اطمينان صد در صد پيدا نکرده و دلايل صريح و روشني را درک نکرده ايد هرگز


 


قضاوت و يا اقدامي نکنيد.


 


گاهي اوقات سوء تفاهم و يا افراد نا آگاه و يا حتي دشمنان با قصد و غرض ممکن است باعث ايجاد سوء 


 


ظن شوند.فرد عاقل بايد هوشيارانه و با متانت همه جوانب را در نظر گرفته وعجولانه اقدام نکند.زيراهر


 


گونه اقدام عجولانه اي ممکن است تاثيرات منفي جبران ناپذيري بر روابط افراد باقي گذارد .


 


هميشه اين سخن گوهر بار را مد نظر داشته باشيد:


 


هر آن چه را براي خود مي پسنديد براي ديگران نيز بپسنديد . و هر آن چه را براي خود نمي پسنديد براي


 


ديگران نيز نپسنديد.


 


اگر همه به اين گفته عمل کنند دنيا گلستان مي شود. همانطور که هر کسي دوست دارد طرف مقابلش


 


وفادارو معتمد باشد پس بايد خودش نيز چنين خصلتي را درخود نهادينه کند وافراد بايد اعمال وگفتارشان را


 


کنترل نمايند تا موجبات شک و ترديد و سوء ظن را براي ديگران فراهم نکنند.


 


مهمترين نکته اين است که اگر در هر رابطه اي به خصوص در ازدواج


 


عشق و محبت و شناخت و آگاهي باشد ثمره آن اعتماد و در پي آن آرامش روح و روان خواهد بود که اين


 


نوع آرامش با هيچ طوفاني در هم نخواهد شکست.


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
دوشنبه 16/7/1386 ساعت 3:18 عصر

                                                                                  


                     


 


يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست  .


شرمنده ايم .


 


مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .


مي دانيم کوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است که در حق تو کرده ايم .


يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،


و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .


به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .


اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .


اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را در نورديم ، در مي نورديم .


اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به کوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .


اي يوسف زهرا !


خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،


ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،


روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .


به ما ترحم کن که بيچاره ايم و مضطر


اي عزيزِ مصرِ وجود !


سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .


نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهکار


از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر کن .


يابن الحسن !


برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند کالايي – هر چند اندک – آورده بودند ،


سفارش نامه اي هم از يعقوب داشتند .


اما ...


اي آقا ! اي کريم ! اي سرور !


ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .


آن کالاي اندک را هم نداريم .


اما... نه ،


کالايي هر چند ناقابل و کم بها آورده ايم .


دل شکسته داريم


و مقدورمان هم سري است که در پايت افکنيم .


نااميديم و به اميد آمده ايم .


افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .


سفارش نامه اي هم داريم .


پهلوي شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .


يا صاحب الزمان !


به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .


تو از يوسف بخشنده تري .


به فريادمان برس ، درمانده ايم .


اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !


يعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداريم .


در دوران پر درد هجران ، اشک مي ريزيم و مي گوييم :


تا به کي حيران و سرگردان تو باشيم .


تا به کي رخ ناديده ترا وصف کنيم .


با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا کنيم .


سخت است بر ما ، که از دوري تو ، روز و شب اشک بريزيم .


سخت است بر ما ، که مردم نادان تر واگذارند .


سخت است بر ما ، که دوستان ، ياد ترا کوچک شمارند .


يا بقّيةالله !


خسته ايم و افسرده ،


نالانيم و پژمرده ،


گريه امانمان را بريده است .


غم دوري ، ديوانه مان کرده است .


اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است که مي گوييم :


کجاست آن که از غم هجران تو ناشکيبايي کند .


تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم


کجاست آن چشم گرياني که از دوري تو اشک بريزد ؟


تا من او را در گريه ياري دهم


مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .


و مي دانيم پيراهن يوسف ، يادگار ابراهيم ، نزد توست .


و اي کاش نسيمي از کوي تو ،


بوي آن پيراهن را به مشام جان ما برساند .


و اي کاش پيکي ، پيراهن ترا به ارمغان بياورد


تا نور ديدگانمان گردد .


اي کاش پيش از مردن ، يک بار ترا به يک نگاه ببينيم .


درازي دوران غيبت ، فروغ از چشمانمان برده است 


کي مي شود شب و روز ترا ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد ؟


شکست و سرافکندگي ، خوار و بي مقدارمان کرده است .


کي مي شود ترا ببينيم که پرچم پيروزي را برافراشته اي ؟


و ببينيم طعم تلخ شکست و سرافکندگي را به دشمن چشانده اي .


کي مي شود که ببينيم ياغيان و منکران حق را نابود کرده اي ؟


و ببينيم پشت سرکشان را شکسته اي .


کي مي شود که ببينيم ريشه ستمگران را برکنده اي ؟


و اگر آن روز فرا رسد ...


و ما شاهد آن باشيم ،


شکرگزار و سپاسگو نجوا مي کنيم :


الحمدلله رب العالمين


                                                                   


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 14/7/1386 ساعت 2:14 عصر

 

به نام او که عاشق و معشوق واقعي است


خدايا تا به حال براي کسي نوشتم که ... اما حالا مي خواهم اين نوشته ام درد و دل با تو باشد که معشوق واقعي تويي ...


خدايا دوست دارم صداي اذان که ما را به سوي تو دعوت مي کند تنها سمفوني زيبايي باشد که قلبم را به صدا در مي آورد ...


خدايا دوست دارم شب و شبنم آن قدر ادامه پيدا کنند تا قلب کوچکم آفتابي شود،کاش مي توانستم از درون يک تنگ شيشه اي با ماهي هاي قرمز برايت ترانه بخوانم ...


خدايا دوست دارم نه بهشت باشد و نه جهنم و نه هيچ جاده اي که بين من و تو فاصله اندازد، دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ي خورشيد و هر شب در سايه ي روشن ماه ببينم ...


دوست دارم نيمه شبها با من به کوچه هاي اندوه بيايي و ببيني که چگونه کنار گلدان هاي شمعداني و بابونه ها ني مي نوازم ...


خدايا دروازه هاي آسمان را به من نشان بده و بگذار دست هايم در منظومه ي شمسي جريان پيدا کند، فانوس هاي مهربانيت را بر سر من برافروز تا در بيشه هاي زشت و مه آلود گناه گم نشوم ...


خدايا مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگير،‌ و هنگامي که سوسن هاي بي قرار در دود و باران آواز مي خوانند مرا به خانه ات ببر ...


خدايا دوست دارم در زيباترين آسمان تو زندگي کنم و دوشنبه ها با رودخانه ها به گردش بروم،‌ سوگند به در يا و به موجي که هر دم به سوي تو بال مي گشايد ...


شبها گاهي در جستجوي تو پوست تاريک اشيا را لمس مي کنم و حتي از سنگ ها سراغت را مي گيرم ...


اي اولين نامي که شنيده ام و آخرين عطري که خواهم بوييد،‌ دلم مي خواهد زير پلک هاي تو نفس بکشم و افريده هايت را دوست بدارم ...




    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 13/7/1386 ساعت 11:24 عصر

خوندن اين داستان برام خيلي جالب بود گفتم شما هم نگاهي بندازين و بخونين . حکايت قشنگي هست و ارزش وقت گذاشتن داره ....... (البته شايد شنيده باشيد )


*******************************


موش از شکاف ديوار سرک کشيد تا ببيند اين همه سرو صدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز کردن بسته بود .


موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :؟ کاش يک غذاي حسابي باشد ؟.اما همين که بسته را باز کردند از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد . چون صاحب مزرعه يک تله موش خريده بود .


موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد .


او به هر کسي که مي رسيد مي گفت :؟ توي مزرعه يک تله موش آورده اند صاحب مزرعه يک تله موش خريده است ؟ ....


مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را  تکان داد و گفت :؟ آقاي موش برايت متاسفم از اين به بعد بايد مواظب خودت باشي . به هر حال من کاري به تله موش ندارم تله موش هيچ ربطي به من ندارد .


ميش وقتي خبر تله موش را شنيد صداي بلند سرداد و گفت :؟ آقاي موش من فقط مي توانم دعايت کنم که توي تله نيفتي . چون خودت خوب مي داني که تله موش به من ربطي ندارد مطمئن باش که دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .


موش که از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر سري تکان داد و گفت :؟ من که تا حالا نديده ام يک گاوي توي تله موش بيفتد ! او اين را گفت و زير لب خنده اي کرد و دوباره مشغول چريدن شد .


سرانجام موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فکر بود که اگر روزي در تله موش بيفتد چه ميشود ؟!


در نيمه هاي شب صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببيند .


او در تاريکي متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا مي کرده موش نبوده بلکه يک مار خطرناکي بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد . صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت . وقتی زنش را در این حال دید او را فورا" به بیمارستان رساند بعد از چند روز حال وی بهتر شد اما روزی که به خانه برگشت هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود گفت : برای تقویت و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .


مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا" به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .


اما هر چه صبر کردند تب بیمار قطع نشد بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .


روزهای می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن اوخیلی زود در روستا پیچید . افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند بنابر این مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .


حالا موش به تنهایی در مزرعه می گردید وبه حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند !


نتیجه ی اخلاقی :   اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد کمی بیشتر فکر کن . شاید خیلی هم بی ربط نباشد !



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 13/7/1386 ساعت 1:58 صبح

 سلام . نماز روزه هاتون قبول

از همه دوستان توي اين ايام عزيز التماس دعا دارم. اگه لايق دونستيد اين حقير دل شکسته را هم دعا کنيد..........


 


 


 


 


شبي با آفتاب


... فصل آزمون بندگي به روزهاي سرنوشت رسيده است که فرشتگان، شهر را به نظاره نشسته اند تا تو شب هاي آفتابي را به حرمت طلوع دوباره و تولدي ديگر به سر کني و سر بر مهر در آستان جانان عذر تقصير آوري.


اي صبا امشبم مدد فرماي              که سحرگه شکفتنم هوس است


اين برگ هاي پرنور قرآن که بر سر گرفته اي، سپر آتش تو مي شوند اگر دست هاي استغاثه ات را با رمز «العفو» و «يارب» به سوي بيکران رحمتش روانه کني و عاشق شوي ... عاشق شوي ... عاشق شوي ...



هر دلي از حلقه اي در ذکر يارب يارب است


اين اسماء الهي که در دل شب، با نداي الغوث الغوث همراه کرده اي تنها و تنها رمز عبور توست که پس از عبور، تازه ابتداي جاده اي هستي که بايد خودت تکليف خودت را روشن کني، آن هم در تاريکي شب!


اين نداي قلب توست که اشک را به مثابه سوغات از «کمترين» به «بهترين» هديه مي فرستد تا شايد فيض حضور حاصل آيد و تو هم در صف دلشدگان قرار گيري که خود فرموده است: بخوان تا اجابت کنم، پس بخوان ... بخوان ... بخوان.


اين بيداري چشم ها بايد به بيداري دل ها برسد تا آن رد نوراني شيدايي بر جان و روحت نزول کند که شب، شب نزول است. نزول رحمت و برکت و واي به حال «تو» اگر در خواب غفلت باشي و باشي و نباشي که هر بودني، حضور نيست و هر بيداري، روشن دلي.


بيدار شو اي دل، بيدار شو. با من گريه کن. با دانه هاي اشکم هم نوا شو. آري بر اين همه غفلت گريه کن.


اين صداي بال فرشتگان است که آماده اند براي پرواز، «تو» را با خود ببرند. سه شب آفتابي و فرصتي که تنها براي «توست»!


اين چرخش شيرين قلم شب قدر است که روزهاي خوش آينده را برايت تقدیر می سازد ...


این آغاز سفر است و تو شب را برای رهسپاری برگزیده ای. توشه ات قرآن، کلام میزبان که به میزبانی فراخوانده تو را و عترتِ همان که در نیمه های شب، خواب را از سرت می پراند و قطره قطره اشک در میان حیرت و حیرانی رحمت خاندان همیشه کریم روانه می سازد.


 و میزبان، رحیم است آنقدر که تو هر سال پیمان ببندی و سال بعد دوباره ... برخیز که سحر نزدیک است ...


صدای قدم های سرنوشت را بشنو که به استقبالت آمده. چشم هایت را ببند و قلبت را به دست نسیم بسپار که خوب می داند، دل های عاشق را کجا به یار برساند. راستی این «سرنوشت» دل های شکسته را خوب قدر و قیمت می گذارد، حواست را جمع کن!


این آیه های نور که بر زبان می رانی، یادت باشد، تنها زبانت را خسته نکند که بار کج به منزل برده ای، باید دلت را بیدار سازند و رگ هایت را به روح ربوبی زنده کنند.


بیدار شو ای دل که در انتظار بیداری ات بی صبرانه اشک می ریزم.


بیدار شو ....


                        وقت تنگ است ...


                                                            بیدار شو ای دل ...


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
سه‏شنبه 10/7/1386 ساعت 5:33 عصر



هيچ کس با من در اين دنيا نبود                هيچ کس مانند من تنــها نبود


هيچ کس دردي زدردم برنداشت               بلکه دردي نيز بردردم گذاشت


هيچ کس فکر مرا باور نکرد                     خطي از شعر مرا از بر نکرد


هيچ کس معناي آزادي نگفت                    در وجودم رد پايش را نجست


هيچ کس آن يار دلخواهم نشد                     هيچ کس دمساز و همراهم نشد


هيچ کس جز من چنين مجنون نبود                  در کلاس عاشقي دل خون نبود


هيچ کس دردي نکرد از من دوا                        جز خداي من خداي من خدا .




    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
يکشنبه 8/7/1386 ساعت 1:27 عصر


 


 


اهل سماء دهند ندا             قد قتل المرتضي


 








يا علي

امشب شب قدره و شب ضربت خوردن حضرت علي
خدايا به حرمت فرق شکسته مولا ما را ببخش و بيامرز
يا علي مولاي درويشان


اون آقايي که شبا رد مي‌شد از کوچه ما کيسه بدوش کو؟






هوالحق                                               


 



شهادت مولي الموحدين اميرالمؤمنين حيدر کرار بر عموم شيعيان جهان تسليت باد


 


 


آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده بودند.
علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود. بيوه زنان و طفلان بي پدر، درغبار سنگين آن لحظه هاي جان فرسا ديده ها را بر در دوخته و منتظر باز شدن آن با دستان يتيم نواز مولايشان بودند که باز هم پدر و پناهشان بيايد و برايشان قوت شبانه بياورد.
آري شانه هاي زخمي علي(ع) به انبان نان و خرما الفتي ديرينه داشت و ايتام و بي پناهان با طنين گامهاي او مانوس بودند.
هان اي زمينيان با علي چه کردند...؟
اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردمي از تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟
نفرين بر آن دستان مظلوم کش که خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.



 



نويسنده ساريناسادات


             براي شادي النازم (ف ص)


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •