
سينه اي سوخته از آتش هجـران دارم
سـالها زغـم تـو ســر بـه گريبـان دارم
ياکه جانم بستان يا به وصـالت برسـان
بيش ازاينها نه دگر طاقت هجران دارم



آسمان دلم باراني سفر طولانيت شده و چقدر اين باران زيباست . چرا که هرقطره اش بوي تو را مي دهد. بوي خوش گل ياس ، گل نرگس
مولاي من 

وقتي ميبينم نسيم از دوري تو، بارها اين عالم خاکي را دور مي زند تا شايد از تو خبري بجويد . وآنگاه که تو را نمي يابد مانند ديوانگان خود را بر درو ديوار مي زند و ناله جان سوز سر ميدهد ...
وقتي مي بينم زمين نيز از دوري ات مي گريد و عصاره آهش همراه با ناله اي دلنواز از دل خاکي اش فوران مي کند و آب حيات ما مي شود ...
وقتي مي بينم که خورشيد به عشق ديدنت با شوقي خستگي ناپذير هر روزاز پشت قله هاي سر به فلک کشيده بيرون مي جهد وغروب با چهره اي سرخ و غم آلود و بي رمق به غار تنها ئي اش پناهنده مي شود و مهتاب وقتي از زيارتت مايوس مي شود همچو شمعي قطره قطره آب مي شود . . .
وقتي مي بينم که حتي حسرت هم در فراقت حسرت مي خورد و اشک از هجرانت اشک مي ريزد و ناله از دوري ات ناله ميکند و غم از عشق رويت به غم نشسته و .....
از خود شرمنده مي شوم از اينکه مات و مبهوت سرگرم بازي الفاظ و القاب دنيا شده ام و تو را به فراموشي سپردم و همه اين وقايع را عادي تلقي مي کنم. آتشي بر جانم شرر ميزند.... ياد غفلت از تو ديوانه و مجنونم مي کند...
¤ مگر چشم را به من نداده اند تا چشم به راه تو باشم و تو را ببينم؟
¤ مگر گوش را به من ندادند تا زمزمه و نجوا و مناجات تو را بشنوم و با آن دل خود را جلا بخشم؟
¤ مگر زبان را به من ندادند تا نام تو را بر آن جاري سازم و براي ظهورت دعاي فرج را زمزمه کنم ؟
¤ مگر پا را به من ندادند تا با آن براي يافتن تو گام بر دارم و به سوي کوي تو روان شوم و همراهت باشم؟
¤ مگر دست را به من ندادند تا ياري گرت باشم و با آن ، دست به قنوت بردارم و برايت دعا کنم ؟
¤ مگر دل را به من ندادند تا تو را در آن جاي دهم ؟
¤ مگر . . . . . ؟ ؟ ؟ ؟
اما افسوس . افسوس . وصد افسوس
دريغ که حرفهاي لقو فضاي دهان را به اشغال خود در آورده و من بي خبرم
اگه بخاطر داشتم که دل خانه توست ، و به ديگري نمي سپردم. تو مجبور نبودي به سفر روي و از اين ديار به آن ديار کوچ کني؟
اگرقلبها فقط براي تو مي تپيد و اشکها فقط براي تو جاري مي شد . تو اينقدر تنها و مظلوم نبودي
افسوس ، چشماني که مي بايست چشم انتظار ديدنت باشد بيهوده به اين و آن نگريستم که پرده هاي حجاب يکي پس از ديگري در ايوان چشمانم آويخته و . . . .
آقا ومولايم ، چشمها آنقدر در فراقت اشک ريخته و انتظار کشيده ، دستهاآنقدر طلب نور کرده و خالي مانده و... آقاي من کجايي؟
اي سايبان دلهاي سوخته واي انتظار اشکهاي به هم دوخته عاشقانت هر آدينه ديدگان خود را با اشک مي آرايند و دلشان را نذر تو مي کنند .کاروان دل را به غروب مي برند، وبرسجاده انتظار نشسته تاشايد دعايشان مستجاب شده و شما لحظاتي هر چند کوتاه مهمان چشمان منتظر واشکبارشان شوي .
اي تمام آرزوي من ، ديگر توان سخن گفتن را از کف داده ام از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام . آخر تا کي هر آدينه دوباره سلام ، دوباره ندبه ، دوباره حسرت و آه ، انتظار ، غروب ، غريبي
مهدي جان ، اي مهربان ، به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي کنم.
مولايم بيا ٬ بيا که ديگر شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي وجودم را فراگرفته
مهدي جان بيا ، بيا که مدتهاست لبخندي بر لبان عاشقانت نمي بينم . مگر مي شود خنديد ، درحالي که تو در چاه غيبت نهان هستي
مولاي بي دلان بيا ، بيا وخوابهاي خوب را تعبير و با دستان پر مهرت قطرات اشک فراق و . . . را از گونه هايمان بزدا
يوسف فاطمه بيا ، بيا و ديدگان را با ظهورت مزين کن و درياي محبت را بر دل مشتاقان جاري کن .
