جبرئيل همراه هفتاد هزار فرشته پس از نمازظهر نزدم آمد و گفت : . . . اي محمّد ! هرکس با جماعت بودن را دوست داشته باشد، خداوند و همه فرشتگان دوستش خواهند داشت . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----11581---
بازديد امروز: ----11-----
بازديد ديروز: ----2-----
درددلهاي دخترتنها

 

نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
پنجشنبه 24/8/1386 ساعت 11:57 عصر

Purple & Green Glitter Wildflowers Glitters - MySpace Layouts, MySpace GraphicsPurple & Green Glitter Wildflowers Glitters - MySpace Layouts, MySpace GraphicsPurple & Green Glitter Wildflowers Glitters - MySpace Layouts, MySpace Graphics


                                                                                Hearts Glitters


 


سلام دوستان عزيزم


ممنونم که به وب لاگ دخترتنها همچنان سر ميزنيد و من رو با نسيم سرزمينتون شاد مي کنيد،


اگه کم ميام به دل نگيرين دليل بر کم لطفي نيست.توي يکي از شيب هاي روزگارم...


سعي مي کنم به همه شما دوستاي گلم سر بزنم...


از همه عزيزاني که به اين ديار ميان تشکر و قدرداني ميکنم...


و قدم هاي عاشقانتونو با گل باران از بوسه هاي عشق وعطر و شميم دوستي هديه مي کنم.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
پنجشنبه 3/8/1386 ساعت 11:51 عصر

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگي بي ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايي نبود
و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
شنبه 28/7/1386 ساعت 3:12 عصر

پيش ازاينهافکرميکردم خدا//خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصرپادشاه قصه ها//خشتي ازالماس وخشتي ازطلا
پايه هاي برجش ازعاج وبلور//برسرتختي نشسته باغرور
رعدوبرق شب طنين خنده اش//سيل وطوفان نعره طوفنده اش
هيچکس ازجاي اوآگاه نيست//هيچکس رادرحظورش راه نيست
بودامادرميان مانبود//مهربان وساده وزيبانبود
دردل اودوستي جائي نداشت//مهرباني هيچ معنائي نداشت
هرچه ميپرسيدم ازخودازخدا//اززمين ازآسمان ازابرها
زودميگفتنداين کارخداست//جستجودرکاراوکاري خطاست
تاخطاکردي عذابت ميکند//درميان آتش آبت ميکند
خواب ميديدم که غرق آتشم//درميان شعله هاي سرکشم
نيت من درنمازودردعا//ترس بودووحشت ازخشم خدا
تاکه روزي دست دردست پدر//راه افتادم به قصد يک سفر
درميان راه دريک روستا//خانه اي ديديم خوب وآشنا
زودپرسيدم پدراينجاکجاست//گفت اينجاخانه خوب خداست
گفتمش پس آن خداي خشمگين//خانه اش اينجاست اينجادرزمين؟
گفت آري خانه اوبي رياست//فرشهايش ازگليم وبورياست
مهربان وساده وبي کينه است//مثل نوري دردل آئينه است
عادت اونيست خشم ودشمني//نام اونورونشانش روشني

خشم نامي ازنشانيهاي اوست//صورتي ازمهربانيهاي اوست
قهراوازآشتي شيرينتراست//مثل قهرمهربان مادراست
تازه فهميدم خدايم اين خداست//اين خدائي مهربان وآشناست


                                                       




    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 27/7/1386 ساعت 11:37 عصر

بازم دارم از کنار عصر جمعه ميگذرم.راستش جمعه ها نمي دونم بايد دلم بگيره و تنگ باشه يا


خوشحال باشم.فکر کنم اين خاصيت جمعه هاست که ناخودآگاه چند ساعتي از روز به گريه کردن


ميگذره وقتي به خودت مياي ميبيني يه گوشه نشستي چند ساعته داري با خودت فکر مي کني


اصلا آدم جمعه ها دلش بيشتر تنگ ميشه يه حس مبهم ميگه داره يه اتفاقايي ميافته که من بي


خبرم يا دارن به همه يه سهمي ميدن که من بي نصيب موندم راستش شايدم درست باشه.عصر


 


 


جمعه ها بيشتر به مرگ فکر ميکنم خيلي دوست دارم توي غروب جمعه از اين دنيا خداحافظي


کنم .اينم يه آرزو ديگه.عصر جمعه ها يه رنگيه.آدما بادبادکهاي سرگردونه دلشونو ميفرستن به


آسمون بعد يه کبوتر از جنس نور بادبادک دلشونو براشون از اون بالا بالاها بر ميگردونه،آروم


ميشن.راستش نمي دونم عصر جمعه ها آروم باشم يا نا آروم.ولي همش منتظرم حتي گاهي   


نمي دونم ديگه منتظر چيم!




آدما عصر جمعه پنجره هاي دلشونو دستمال ميکشن تميزش ميکنن براي شنبه اي که نميدونن


اصلا مياد يا نه


عصر جمعه قاصدکا راه ميافتن تا از آسمون خبر بيارن اونقدر ميرن بالا که ديگه بر نمي گردن.


خوش به حالشون آخه بدون بال پرواز ميکنن!


عصر جمعه ها راستش يه آرامشي داره از جنس


توفاني ترين توفان يه سکوتي داره از نوع فرياد


آدم عصر جمعه ها از تنها هم تنهاتره!




آدم عصر جمعه ها خودشو اسير اين دنياي مادي ميبينه دلش مي خواد بره،بره يه جاي دور. اون


بالاها اما دست و پاش و بستن يه اين دنيا!


آدما عصر جمعه ها بغض نکرده گريه ميکنن تازه بعد از يه عالمه گريه بغض مي کنن!


عصر جمه ها همه يه حسرتي دارن،يکي دلش تنگه،يکي منتظره،يکي هم دلش براي خدا تنگه!


آخه انگاري جمعه ها روز خداست همه بيشتر به خدا فکر ميکنن!


منم بيشتر دلم براي اون يکتاي بي نظير تنگ ميشه يادم مياد چقدر تو اين دنيا غريبم،دلم نميسوزه


که چرا غريبم اصلا دلم مي خواد غريب تر بشم اونقدر که فقط خودم بمونم و خودش.من باشم و


يه آغوش که تمامي حسش فقط محبتيه که تو ذهنمم جا نميشه،و فقط اين روحمه که از اين محبت


جون ميگيره.جمعه ها دلم ميخواد منم نور بشم بعد تو خدا غرق بشم بعدم گم بشم بعدم مني


نمونه.يعني خدايا ميشه منم يه روز...!



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 27/7/1386 ساعت 3:38 صبح


 


سينه اي سوخته از آتش هجـران دارم


سـالها زغـم تـو ســر بـه گريبـان دارم


ياکه جانم بستان يا به وصـالت برسـان


بيش ازاينها نه دگر طاقت هجران دارم


 




 



آسمان دلم باراني سفر طولانيت شده و چقدر اين باران زيباست . چرا که هرقطره اش بوي تو را مي دهد. بوي خوش گل ياس ، گل نرگس


مولاي من
وقتي ميبينم نسيم از دوري تو، بارها اين عالم خاکي را دور مي زند تا شايد از تو خبري بجويد . وآنگاه که تو را نمي يابد مانند ديوانگان خود را بر درو ديوار مي زند و ناله جان سوز سر ميدهد ...


وقتي مي بينم زمين نيز از دوري ات مي گريد و عصاره آهش همراه با ناله اي دلنواز از دل خاکي اش فوران مي کند و آب حيات ما مي شود ...


وقتي مي بينم که خورشيد به عشق ديدنت با شوقي خستگي ناپذير هر روزاز پشت قله هاي سر به فلک کشيده بيرون مي جهد وغروب با چهره اي سرخ و غم آلود و بي رمق به غار تنها ئي اش پناهنده مي شود  و مهتاب وقتي از زيارتت مايوس مي شود همچو شمعي قطره قطره آب مي شود . . .


وقتي مي بينم که حتي حسرت هم در فراقت حسرت مي خورد و اشک از هجرانت اشک مي ريزد و ناله از دوري ات ناله ميکند و غم از عشق رويت به غم نشسته و .....
از خود شرمنده مي شوم از اينکه مات و مبهوت سرگرم بازي الفاظ و القاب دنيا شده ام و تو را به فراموشي سپردم  و همه اين وقايع را عادي تلقي مي کنم. آتشي بر جانم شرر ميزند.... ياد غفلت از تو ديوانه و مجنونم مي کند...



¤ مگر چشم را به من نداده اند تا چشم به راه تو باشم و تو را ببينم؟
¤ مگر گوش را به من ندادند تا زمزمه و نجوا و مناجات تو را بشنوم و با آن دل خود را جلا بخشم؟
¤ مگر زبان را به من ندادند تا نام تو را بر آن جاري سازم و براي ظهورت دعاي فرج را زمزمه کنم ؟
¤ مگر پا را به من ندادند تا با آن براي يافتن تو گام بر دارم و به سوي کوي تو روان شوم و همراهت باشم؟
¤ مگر دست را به من ندادند تا ياري گرت باشم و با آن ، دست به قنوت بردارم و برايت دعا کنم ؟
¤ مگر دل را به من ندادند تا تو را در آن جاي دهم ؟
¤ مگر . . . . .    ؟ ؟ ؟ ؟


اما افسوس . افسوس . وصد افسوس
دريغ که حرفهاي لقو فضاي  دهان را به اشغال خود در آورده و من بي خبرم
اگه بخاطر داشتم که دل خانه توست ، و به ديگري نمي سپردم. تو مجبور نبودي به سفر روي و از اين ديار به آن ديار کوچ کني؟
اگرقلبها فقط براي تو مي تپيد و اشکها فقط براي تو جاري مي شد  . تو اينقدر تنها و مظلوم نبودي
افسوس ، چشماني که مي بايست چشم انتظار ديدنت باشد بيهوده به اين و آن نگريستم که پرده هاي حجاب يکي پس از ديگري در ايوان چشمانم آويخته و . . . .


آقا ومولايم ، چشمها آنقدر در فراقت اشک ريخته و انتظار کشيده ، دستهاآنقدر طلب نور کرده و خالي مانده و... آقاي من کجايي؟


اي سايبان دلهاي سوخته واي انتظار اشکهاي به هم دوخته عاشقانت هر آدينه ديدگان خود را با اشک مي آرايند و دلشان را نذر تو مي کنند .کاروان دل را به غروب مي برند، وبرسجاده انتظار نشسته تاشايد دعايشان مستجاب شده و شما لحظاتي هر چند کوتاه مهمان چشمان منتظر واشکبارشان شوي .


اي تمام آرزوي من ، ديگر توان سخن گفتن را از کف داده ام از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام . آخر تا کي هر آدينه دوباره سلام ، دوباره ندبه ، دوباره حسرت و آه ، انتظار ، غروب ، غريبي


مهدي جان ، اي مهربان ، به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي کنم.


مولايم بيا ٬ بيا که ديگر شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي وجودم را فراگرفته


مهدي جان بيا ، بيا که مدتهاست لبخندي بر لبان عاشقانت نمي بينم . مگر مي شود خنديد ، درحالي که تو در چاه غيبت نهان هستي


مولاي بي دلان بيا ، بيا وخوابهاي خوب را تعبير و با دستان پر مهرت قطرات اشک فراق و . . . را از گونه هايمان بزدا


يوسف فاطمه بيا ، بيا و ديدگان را با ظهورت مزين کن و درياي محبت را بر دل مشتاقان جاري کن .


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: ساريناسادات به يادخواهرم النازسادات
جمعه 27/7/1386 ساعت 12:15 صبح

                                                                     


 

دلي دارم چه دل ،محنت سرايي

 

که در وي خوش دلي را نيست جايي

 

دل مسکين چرا غمگين نباشد

 

که در عالم نيابد دلربايي

 

تن مهجور چون رنجور نبود

 

چه تاب کوه دارد ،رشته تايي

 


 

چگونه غرق خونابه نباشم

 

که دستم مي نگيرد آشنايي

 

بميرد دل چو دلداري نبيند

 

بکاهد جان چو نبود ،جان فزايي

 

بنالم بلبل آسا چون نيابم

 

زباغ دلبران بوي وفايي

 

فتادم باز در وادي خونخوار

 

نمي بينم رهي را راهنمايي


 

نه دل را در تحّير پاي بندي

 

نه جان را جز تمنا دلگشايي

 

در اين وادي فرو شد کاروانها

 

که کس نشنيد آواز درايي

 

در اين ره هر نفس صد خون بريزد


 

نيارد خواستن ،کس خونبهايي

 

دل من چشم مي دارد کزين ره

 

بيابد بهر چشمش توتياني

 

روانم نيز در بسته است همت

 

که بگشايد در همت سرايي

 

تنم هم گوش مي دارد کزين در

 

به گوش جانش آيد مرحبايي

 

تمنا مي کند مسکين عراقي

 

که در يابد بقاء بعد از فنايي


 

    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/8/1386- 12:24 ص] چهل شب
    [28/8/1386- 6:49 ع] نامه
    [25/8/1386- 3:18 ص] بعضى وقتا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • آواي آشنا

  •