به فکر بازی دوباره اند
وقتی نامه های پشت و رو سفید
غصه زیبایی نام تو را می خورند
من شروع می کنم
از اوج یک درد قدیمی
با تمام پایان های منتظر
من شروع می کنم و همه چیز تمام می شود
و به کسی فکر می کنم
<>>
که ورق های بازنده را جدی نمی گیرد
چقدر باید دید و دل به دل دریا شد
و راکد ستاره چید
و ته نشین شد در یک قدمی پنجره
چقدر باید وقتی که گناه گناهی ندارد
مثل وقتی که جرم مجازاتی ندارد
راه رفت و قانع بود و شعر گفت
من شروع می کنم تا تو بدانی
چه بی تفاوت عاشق می شویم
و چه بی تفاوت اشتباه می کنیم
<>>
چه بی تفاوت تو؛ تو هستی
و من ؛ من
چه بی تفاوت ما مثل هم هستیم
وقتی از کنار پنجره می گذریم
به کسی فکر نمی کنیم
و زیر چترمان کسی را راه نمی دهیم
مثل یک مسیر
منتهی می شویم به خاطرات یکدیگر
سیب می دزدیم و هرگز نگران نمی شویم
من شروع می کنم و به کسی فکر می کنم
<>>
که مثل سبزه لا به لای باد جاری بود
و وقتی نگاهی لرزان
قاصدک های راه گم کرده را
به تیرگی تمام زندگی اش می فرستاد
پیش پای نردبان همه دیوار ها را می شکست
حالا من پای پیاده بدون دیوار
هر روز درون حفره ای می گنجم
که در کشمکش زندگی رنگ نباخته
و لحن تند دستهایش
<>>
آواز غمگین تنهایی من است
وقتی من دیگر حتی شاپرک نیستم
وقتی می گذرم و تو هنوز ایستاده ای
پیش پای رهگذران دلمرده
دلم می خواهد بایستم روی یک نقطه کور
که فقط فرو می رود و فراموش می شود
برزخ عمر من
پیش راهی که همیشه فرعی است
معطرترین قطره هایش را نقاشی کرده
که یک ماهی به تو برسد
<>>
که دیگر ماهی نباشد و هیچ چیز شروع نکند
من تمام می کنم
زیر سقفی نا تمام
و یکی یکی تجربه می شوم در تمام واژه ها
من ثبت می شوم
به اسم کسی که هرگز ثبت نشد
و من می شکنم روی تکه های آبی
حالا همه می گویند
می توان از این چند قدم آسان گذشت
<>>
و شانه ها را جدی نگرفت
راه رفت و نگاه نکرد
من حسی را به دوش می کشم
که می دانم گم شده هیچ دستی نیست
من مثل آدم بزرگها شده ام
پر از تجربه های غلیظ و کدر
من شروع کردم با تمام تو
و ناتمام شدم پای یک دیوار بلند
<>>
حالا هرزمان پرنده ای را در طرح یک غروب
حرفهای ناگفته را
روی سایه تنهایی که دیگر مثل آن روزها
انتظار هیچ کس را نمی کشد
می اندازد
و بهار نام خود را عوض می کند
اینجا هر چند همه غصه می خورند
کسی دلش نمی سوزد
و داغ من روی محور خوشبختی
یک حرف مرده است که هنوز می تپد
<>>
من به قطره هایی شبیه شده ام
که همچنان به دامن خاک می چکند
در حسرت یک گودال خوابشان می رود
حالا شاید تو که پشت یک نام بزرگ شده ای
و قد کشیده ای هم پای من
بفهمی که التماس جمله ها
در بغض های پنهان کدام پیچک
سبز می شد و دل از تو نمی کند
حالا وقتی حجم وسیع این سکوت
<>>
به همین سادگی مثل مه تار و لطیف
به کوچکی صبح های ما حلقه زده
تو مانده ای و رد پای من
و صبحی که به طلوع نمی رسد
حالا دیگر تو هرچه این صندلی بی جان را
پای برگ های ریخته بنشانی
من شروع نمی کنم روی هیچ افقی
اینجا همیشه باید از سهم خود گذشت